Chào các bạn! Vì nhiều lý do từ nay Truyen2U chính thức đổi tên là Truyen247.Pro. Mong các bạn tiếp tục ủng hộ truy cập tên miền mới này nhé! Mãi yêu... ♥

۹

"راوی فلیکس"

تصویر جونگین در حالی که بی جون تو بغل آتش نشان ها از بین خرابه های کافه بیرون کشیده شد قرار نیست هیچ وقت از ذهنم خارج بشه، دستش زخم عمیقی داشت و دوده پوست سفیدش رو کدر کرده بود.

به قدری با آرامش چشمهای درخشانش رو بسته بود که انگار با فرشته مرگ دوست صمیمی بوده، دست چپش رو مشت کرده بود و چیزی رو سفت نگه داشته بود... با دستهای لرزون سعی کردم گره دستش رو باز کنم و با عکس مچاله شده نیمه سوخته ای مواجه شدم، اون لحظه دیگه پاهام تحمل اینکه سرپا نگهم دارن نداشتن و اجازه دادم شکستن رو تجربه کنم.

درسته، جونگین برادر کوچولوم با تمام وجودش از تنها یادگاری من و هیونجین محافظت کرده بود...برای بیان احساساتم نمیتونم از کلمات استفاده کنم، ولی قلبم مچاله شده بود و دائما داشتم خودمو سرزنش میکردم به خاطر اینکه زودتر از کافه رفتم و حالا خودمو یه موجود خودخواه میدیدم که برای چند ساعت خوش گذرونی با دوست پسرش از عزیزش، رفیق و برادر کوچکش غافل شده.

بزرگترین کابوس زندگیم به واقعیت تبدیل شده بود و نزدیک ترین فرد بهم رو از دست داده بودم، ترس و خشم دو حسی بودن که کنترل وجودمو به دست گرفته بودن .

میتونستم سنگینی باری رو روی دوشم حس کنم ولی قلبم هزار تیکه شده بود و تمام صداهای اطرافم خاموش شده بودن و تنها چیزی که میتونستم به وضوح ببینم جسم بی جانی بود که چند ساعت پیش با هیجان وارد آشپزخانه شده بود و جعبه ای رو روی پیشخوان گذاشته بود، اون چشم های روباهی براقش رو نمیدونستم برای آخرین بار قراره ببینم.

دلم میخواست داد بکشم و هر جوری شده زمان رو به عقب برگردونم ولی نه توانش رو داشتم نه قدرت ماورایی...حس مجرمی رو دارم که گناه کبیره ای رو مرتکب شده و حالا داره تو جهنم تنبیه میشه.

چرا؟ چرا باید چنین اتفاقی می افتد؟ چرا اونجا نبودم تا ازش مراقبت کنم؟ چرا این بچه؟

اصلا میتونم از این مرحله گذر کنم؟ با خاطراتی که همیشه برام زنده میمونن باید چکار کنم؟ من انسانم و ققنوس نیستم که با خاکستر شدنم قوی تر متولد بشم...

صدای هیونجین مثل یه زمزمه از ته چاه به گوشم میرسید انگار سعی داشت کاری کنه تا از سکوتی که تو دنیام حکمرانی میکرد خلاصم کنه، چشمام تار میدید همه چی رو و فقط هاله ای از افرادی رو میدیدم که دارن اطرافم حرکت میکنن، تنهایی...من تو این دنیا تک و تنها گیر افتاده بودم.

از بین رفتن کافه با تمام خاطرات و انرژی خوبش در برابر از دست دادن جونگین برام بی ارزش بود، شدیدا نیاز داشتم تا معجزه بشه یا اگر خوابم و اسیر چنگال هیولای کابوس شدم هیونجین هیونگ بیاد و نجاتم بده.

با حس سوزشی تو صورتم تکونی خوردم و صداها و همهمه های اطرافم برام واضح تر شدن و با باز کردن چشمهام دیدمشون، چشمهای نگران و غمزده چان هیونگ رو دیدم که داشت نگاهم میکرد و دستشو روی شونه هام فشار میداد.

"به خودت بیا فلیکس...به خودت بیا" عصبانیت و نگرانی باعث دورگه شدن صداش شده بودن و طولی نکشید تا پتویی روی شونه هام قرار گرفت و به آغوش کشیده شدم، چقدر این ضربان قلب و گرما برام آشنا بودن احساس میکردم بی پناه تو بهمن گیر کردم ولی حصار دستاش مثل یه جان پناه احاطه ام کرده بود.

هیچ درکی از اطرافم نداشتم ولی هر چی بیشتر تو آغوشش فرو میرفتم ندایی درونم میگفت تا با خیال راحت فریاد از سر غم و سوگم رو رها کنم، چشمام میسوختن و قطرات اشک بی وقفه روی صورتم می ریختن و بر عکس اینکه بهار بود مثل چله زمستون تو کسری از ثانیه یخ می زدن.

"راوی هیونجین"

باور تراژدی که حتی تو تصوراتمون هم نمیگنجید و الان جلوی چشممون به واقعیت پیوسته بود سخت بود، همگی به سوگ مهربون ترین و خوش طینت ترین آدمی که تو زندگیمون مثل یه موهبت بود نشسته بودیم و اینقدر سریع همه چی اتفاق افتاده بود که نمیدونستیم باید چه واکنشی نشون بدیم.

با دیدن فلیکس که تو شکننده ترین شرایط روحی قرار گرفته بود قلبم به درد اومده بود و تنها کاری که ازم برمیومد کنارش موندن و در آغوش گرفتنش بود.

تن نحیفش بین بازوهام میلرزید و قفسه سینه ام از اشکاش خیس شده بود، کلمات نمیتونن میزان ناراحتی و شوکه بودنم از این اتفاق رو توصیف کنن کاش میتونستم تمام بار غمی که روی شونه هاش سنگینی میکرد رو برمیداشتم .

همهمه و رفت و آمدها کنارمون مثل یه فیلم شده بود، زندگی جریان داشت ولی ما تو یه حباب مونده بودیم; فلیکس به زمان نیاز داشت تا بتونه با شرایط کنار بیاد و حاضر بودم تمام دار و ندارم رو بدم تا ذره ای حالش بهتر بشه.

چشمم به چان هیونگ افتاد غمزده دست جونگین رو گرفته بود و نوازش میکرد، امشب زندگی همگی ما برای همیشه تغییر کرد و آسمون شب ستاره جدیدی رو به آغوش گرفت.

زمانی که تکنسین ها برانکارد رو حرکت دادن و چهره آرومش رو با ملافه سفیدی پوشوندن آخرین تصویر از جونگین بود که تو ذهنمون ثبت شد.

فلیکس شونه هاش میلرزید و دستهای کوچیکش لباسم رو چنگ میزدن تا شاید بتونه کمی از خشم و اندوهش رو خالی کنه، لبخند غمگینی زدم و تو گوشش زمزمه کردم "میدونم زمان سختی رو داری میگذرونی و زندگیت تغییر کرده، من بیشتر از قبل به دوست داشتنت ادامه میدم و کنارتم"

بهت زدگی و ماتم زدگی دو احساس قوی بودن که به هر سه نفرمون چیره شده بودن، تنها چیزی که از هم متمایز مون میکرد نحوه بروز دادنش بود.

بعد از اینکه آمبولانس رفت پلیس جمعیتو پراکنده کرد و سکوت مکانی رو که تا چند لحظه پیش غرق همهمه بود حکمرانی میکرد.

چان هیونگ با صورت خیس از اشک روی پله نیمه سوخته کافه نشسته بود و به صفحه گوشیش خیره شده بود، نمیدونم درونش چه بلوایی به پا شده ولی از زمانی که بیشتر باهم آشنا شدیم متوجه روحیه حامی و وابستگیش به اطرافیانش شدم.

تا جایی که میدونم از نظر عاطفی بهش وابسته بود، درست مثل برادر کوچکترش که استرالیا زندگی میکنه و سالهاست ندیدتش...

جسم فلیکس بین بازوهام داشت میلرزید به آرومی از زمین خیس بلندش کردم سنگینی پاهاش رو حس میکردم بی توجه به اطرافم بغلش کردم و بیشتر به خودم چسبوندمش تا شاید کمی از سرمایی که وجودش رو به لرزه انداخته بود کمتر بشه، با قدم های آروم جوری که دارم شکننده ترین شی با ارزش رو حمل میکنم به سمت ماشینی رفت که کمی پایین تر پارک شده بود .

آپولوی من، بیصدا گریه میکرد و به لباسم چنگ مینداخت. زمانی که به ماشین رسیدم به آرومی روی صندلی نشوندمش و به صورت غم زده و قرمزش نگاه کردم، دستام برای پاک کردن اشکهاش صورت خیس و سردش رو لمس کرد .

به آرومی زمزمه کردم" الان برمیگردم"

دستش به پایین لباسم چنگ زد و جلوی رفتنم رو رفت، ترس رو میتونستم تو چشماش که با وجود اشکهاش التماسم میکردن ببینم.

روی زانوهام نشستم و به آرومی دستش رو گرفتم " میخوام برم چان هیونگ رو بیارم نمیخوای که تنها بمونه، هوم؟"

قطره اشکی از چشماش روی گونه هاش نشست لبخند محوی زدم و با بوسیدنش اشکش رو پاک کردم " میدونم چقدر این لحظات برات تاریک و ترسناکن ولی باید قوی بمونی...زود برمیگردم"

به سمت کافه برگشتم و کنار چان روی پله نشستم"هیونگ، حالت خوبه؟" سرش رو پایین انداخت و اجازه داد بغضش بشکنه شونه هاش میلرزیدن و میتونستم غمش رو حس کنم، میگن حتی قوی ترین آدمها هم شکننده هستن و تو یه مرحله ای به جای پناهگاه بودن بی پناه میشن.

دستش رو گرفتم و طولی نکشید تا سرش رو روی شونه هام گذاشت و بلند گریه کرد "اشکالی نداره گریه کنی، ما آدم ها مثل ابر میمونیم وقتی خیلی قلبمون سنگین میشه گریه میکنیم..."

26 آپریل 2020

"راوی چان"

واقعیت اینه که غم از دست دادن عزیز هیچ وقت کمرنگ نمیشه فقط یاد میگیریم که باهاش زندگی کنیم ;عموم مردم فکر میکنن اشک ها نشونه ضعف و شکننده بودن ولی قدرتی که تو هر قطره اش نهفته رو کسی درک نمیکنه.

مرگ جونگین علاوه بر عوض کردن زندگیمون زخم عمیقی رو تو قلب هامون به یادگار گذاشت ولی خاطراتش زنده تر از چیزی هستن که بتونیم بهش بگیم خاطره، اونها تبدیل به گنجینه های باارزش دست نیافتنی میشن.

میگن غم هفت مرحله داره انکار، خشم، جر و بحث با خود، افسردگی، پذیرش و در نهایت غم و اندوه... در برابر تمام این مراحل غول بزرگ و بی‌رحمی به اسم زمان جا خوش کرده و اجازه نمیده تا بهبود پیدا کنی.

از زمان خاکسپاری فلیکس علی رغم تلاش های من و هیونجین از اتاقش بیرون نمیاد و کل روزش رو با خوابیدن، سرزنش کردن خودش و خیره شدن به گوشیش و عکس نیمه سوخته میگذرونه.

چند روز پیش ساعت 5 صبح با سر و صدا از خواب پریدیم و با دیدن میزی که برای 4 نفر چیده شده بود صدای شکستن قلب هامون رو شنیدیم.

گاهی ساعتها گوشه مبل کز میکنه و دائم به آخرین عکساش نگاه میکنه و زیر لب خودشو سرزنش میکنه، احساس عذاب وجدان کل وجودش رو داره مچاله میکنه .

از دست خودم عصبانی و کلافه ام چون نمیتونم کمکی بهش کنم و جلوی چشمم داره آب میشه.

تنها چیزی که میتونه کمی آرامش خاطر بهم بده صبر و محبت هیونجین در برابر تک تک رفتارهای فلیکس، این پسر گالریش رو تعطیل کرده تا بتونه تو روزهای سخت و شب های تاریکش کنارش بمونه.

حالا میتونم با اعماق وجودم جمله معروف سولداد فرانسیس رو درک کنم " قبل از مرگ، عشق یک نویسنده،شاعر یا نقاش رو تجربه کن! تو به قدری خوش شانس هستی که به دست یک هنرمند جاودانه بشی..."

تغییرات خلق و خو و افسردگی فلیکس یکی از بزرگترین چالش های زندگیمون شده، گاهی تو خواب گریه میکنه و فریاد میکشه!

هیونجین با به آغوش کشیدنش سعی میکنه آرومش کنه .

29 آپریل 2020

"راوی هیونجین"

میزان وابستگی روحی و عاطفی فلیکس و غمی که تو قلبش خونه کرده رو با کلمات نمیشه توصیف کرد، الان که بهش فکر میکنم اون دو نفر زمان زیادی رو کنار هم گذروندن و الان یه خلا رو تو وجودش حس میکنه .

جسم نحیفش روز به روز داره لاغرتر میشه و گودی زیر چشماش عمیق و تیره‌تر ! شاید دارم اغراق میکنم ولی دیدنش توی این وضعیت قلبم رو به درد میاره.

دیشب متوجه شدم عرق سرد روی پیشونیش نشسته و داره گریه میکنه، نمیدونستم اجازه دارم تو شکننده ترین حالت جسمی و روحی از هیولاهای خواب نجاتش بدم یا نه ولی کمترین کاری که ازم برمیومد همین به آغوش کشیدنش بود.

با هق هق به آرومی زمزمه کرد" از اینکه دارم بابت اتفاقی که مقصرش نبودم با خودم میجنگم خسته شدم"

آپولوی من تو اتاقک تاریکش خودشو حبس کرده بود و دست خالی میخواست با تمام غم و غصه‌هاش بجنگه، غافل از اینکه کلید برق تو فاصله یک میلیمتری انگشتش قرار داره.

چند روزی بود که فکری توی سرم میچرخید و مثل یه صفحه نئونی جلوی چشمم چشمک میزد، اگر فلیکس توانایی روشن کردن چراغ ها رو نداره میتونم به جاش کل شهر رو چراغونی کنم.

نگاهی بهش انداختم، گوشه مبل کرم رنگ کز کرده بود و به نقطه ای نامعلوم زل زده بود...کم حرف و ساکت شده بود و دیگه خبری از اشتیاق و انگیزه قبل نبود، کنارش نشستم و به آرومی موهای بلندش رو نوازش کردم و لبخندی زدم و به آرومی تو گوشش زمزمه کردم "فقط یه آپولو میتونه با دست و صورت نشسته و موهای شلخته باز هم زیبا باشه، دوست داری امروز با هم بریم جایی؟"

وقتی با چشمهایی که دیگه مثل قبل براق نبودن بهم نگاه کرد دلم میخواست تمام شادی های دنیا رو بهش بدم، دستش رو گرفتم و بوسه ای روی دستش زدم "روزی که عاشقت شدم رو خوب یادم میاد، همون لحظه احساس کردم چیزی تو دلم ریخت پایین و فهمیدم دیگه قرار نیست همه چی مثل سابق بشه...اون روزهای اول پیش خودم فکر میکردم که بین این همه آدم چرا من؟ ولی به مرور کاری کردی که به خودم ایمان بیارم و دیگه یه موجود نامرئی تو جامعه نمونم...میدونم و بهت حق میدم که بخوای داخل یه حباب امن بری، به زمان نیاز داری تا مرهمی که من و چان هیونگ داریم سعی میکنیم روی زخمت بذاریم اثر کنه...اتفاقی که افتاد تقصیر تو نبود فلیکس!"

دستاش رو مشت کرده بود و بی صدا اشک میریخت، اشکهاش رو پاک کردم و بغلش کردم بالاخره داشت تلاشش رو میکرد تا هر چیزی که درونش آزارش میداد رو با اشکهاش بیرون بریزه.

موهای نرمش رو نوازش کردم و بوسه ای روی سرش زدم و گفتم

"هر چقدر میخوای گریه کن حتی قوی ترین آدمها هم گریه میکنن ولی این رو بدون تا زمانی که ستاره های آسمون بی فروغ بشن و دیگه خورشیدی تو آسمون ندرخشه به دوست داشتنت ادامه میدم..."

با حس حلقه شدن دستاش دور کمرم احساس میکردم به جسم نیمه جونم روح زندگی دمیده شد، عزیزکم داشت احساس امنیت میکرد و من تبدیل به خوشبخت ترین مرد روی این کره خاکی تبدیل شده بودم.

دلم میخواست میتونستم مثل برنارد با یه ساعت جادویی زمان رو متوقف کنم و ساعتها، روزها، هفته ها و سالها از گرمای وجودش و نوای گوش نواز ضربان قلبش لذت ببرم "آخ عزیزکم کاش میتونستم بهت توانایی دیدن خودت جوری که من میبینمت رو بهت بدم تا بفهمی چقدر برام عزیزی..."

صدای گریه هاش و محکم تر شدن حلقه دستاش دور کمرم هزاران حرف داشت، قلب ما آدمها نمیتونه تمام حرف هاش رو به زبون بیاره پس با غم، اشک، خوابیدن طولانی مدت و لبخند های سرد و دستهای لرزون تمام اون حرف های ناگفته رو فریاد میزنه.

درک کردن آدم هایی که دوستشون داریم از شناختنشون هم عمیق تر و مهمتر، اینکه به نیمه وجودتون بفهمونید که چه جایگاهی تو قلبتون داره فارغ از هر کم و کاستی مثل یه سپر محافظ میدونه و کسی دیگه نمیتونه بهتون آسیب بزنه یا عزیز جونتون رو ازتون بگیره.

"میدونی اینکه الان بترسی و کلافه باشی اصلا اشکالی نداره ولی این رو به ذهنت بسپر که تنها نیستی و قرار نیست تنها بمونی! تو قوی هستی و میتونی از پس این آشفتگی درونی بربیای...من همیشه کنارتم و با دل و جون بهت گوش میدم، هر زمان خواستی میتونی کل وجودم رو با صدای دلنشینت به لرزه بندازی و دنیا رو بهم بدی! اصلا میدونی چیه؟ آسیب پذیر شدن به خاطر دوست داشتنت، از عسل هم شیرین تر جانان من...تصور پیر شدن کنارت بهترین اتفاق ممکن برای منه...بیا پا به پای هم شاهد سفید شدن تار به تا موهای هم باشیم."

"راوی فلیکس"

آلبرکامو نویسنده فرانسوی جمله معروفی داره که میگه "خودت را به من بسپار آنطور که من هم خودم را به تو می‌سپارم، تمام و کمال
من هرگز در زندگی به اندازه‌ی الان که خودم را به تمامی به تو سپرده‌ام احساس امنیت نکرده‌ام..."

آغوش هیونجین تو این روزها و شب های تاریک زندگیم تنها نقطه امن که میتونم بدون ترس بهش پناه ببرم، عجیب شدم خیلی عجیب احساس میکنم خودمو گم کردم و ناخواسته دل اطرافیانم رو با بدخلقی ها و بهانه گیری هام میرنجونم...من از حال زار و افسرده الانم خیلی متنفرم!

من دارم تمام تلاشم رو میکنم تا همه چیز رو فراموش کنم ولی انگار خاکستر خاطرات با لجبازی میخوان تو هوا معلق بمونن تا مبادی به دست فراموشی سپرده بشن... گریه های خانواده جونگین تو روز خاکسپاری دائما تو گوشم میپیچه و روح و جسمم رو میخراشه...

شب ها رو با کابوس سر میکنم ولی یه وقتایی عطر آشنایی تو مشامم میپیچه و تمام تاریکی های درونم رو دور میکنه.

این اتفاق همون جرقه ای بود که باعث شد تاریک ترین بخش وجودم خودشو نشون بده و صبر و حوصله اطرافیانم رو بسنجه، گابریل گارسیا مارکز میگه "همیشه سخت ترین کار اینه که تظاهر کنی چیزی نشده"

حضور هیونجین توی زندگیم مثل یه معجزه میمونه و از اینکه درکم میکنه و بهم فضا و زمان کافی برای اینکه خودمو جمع کنم میده به حدی برام خوشایند و ارزشمند که محبتش رو با هیچ جمله یا عملی نمیشه جبران کرد.

احساسات مختلفی رو درونم حس میکنم، سردرگمی، عصبانیت، عذاب وجدان، حسرت و انکار...همش پیش خودم فکر میکنم که چی میشد اگر اون روز زود از کافه نمیرفتم؟ چی میشد اگر جونگین فرار میکرد؟چی میشد اگر زودتر پیداش میکردن؟

تو افکارم غرق شده بودم که هیونجین ازم خواست باهاش بیرون برم،قدم گذاشتن به بیرون از این خونه خیلی برام سخته ولی زندگی ادامه داره مگه نه؟

"من...نمیدونم چجوری میتونم ازت بابت حمایت و محبتی که این مدت نسبت بهم نشون دادی ازت تشکر کنم و از صمیم قلبم خوشحالم که انتخابت کردم تا کنار هم تو روشن ترین و تاریک ترین روزهای زندگی هم حضور داشته باشیم...میدونی تو این مدت بهم نگاه کردیم و لبخند زدیم، تک تک اون لحظات رازهایی رو به اشتراک گذاشت که فقط خودمون میدونیم..."

چشمهای براق و لبخند گرمش قلب سرد و شکسته ام رو داشت مثل یه شعله کوچک گرم میکرد، درست مثل کالسیفر با تصورش لبخند محوی روی لبم نشست;با حس لب های نرم و گرمش روی گونه سردم بعد از مدت ها پروانه های دلم مجدد به پرواز درآمدن.

"راوی هیونجین"

لبخندش قلبم رو به لرزه انداخت و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با بوسیدن گونه اش رفع دلتنگی نکنم "تو سرنوشت، عشق پاک، امروز و فردای منی...شاید قلبم برای عاشقت شدن خیلی جسور باشه ولی عشقی که بهت دارم مثل کهکشانی میمونه که برای اکتشافش بی تابم و هیجان دارم."

صادقانه میتونم بگم که برای من هیچ پتویی به گرمی وجودش، هیچ تختی به راحتی آغوشش و هیچ بالشتی به نرمی گونه هاش نیست.

تو این دنیای بزرگ من بهترین نیمه وجودمو پیدا کردم و هر کاری میکنم تا از این دوره تاریک گذر کنه و مجدد نور رو ببینه، تنها چیزی که بهش هیچ شکی ندارم احساساتم نسبت به آپولو کوچولو عزیزمه.

دستاش رو گرفتم و کمکش کردم تا بلند بشه، به سمت حمام بردمش تا برای بیرون رفتن آماده بشه زمانی که لباسش رو درآورد ستون فقراتش از لاغری بیش از حدش محسوس شده بودن ناخواسته بغضی به گلوم چنگ انداخت و دستام رو از پشت سر دور شکمش حلقه کردم و بوسه ای روی ترقوه اش زدم.

"متاسفم که این بلا رو سر خودم آوردم هیونگ!"

حلقه دستامو محکمتر کردم و تو گوشش زمزمه کردم"من عاشق چشمات شدم یونگ بوک چون موها سفید میشن، وزن دائما تغییر میکنه، دندون ها میریزن،قلب میلرزه و خودمون هم پیر میشیم ولی چشمامون قرار نیست تغییر کنن."

عطر وجودش داشت بند بند وجودم رو مدهوش خودش میکرد، دلم نمیخواست ازش فاصله بگیرم ولی با فکر کردن به سورپرایزی که براش آماده کرده بودم با اشتیاق کمکش کردم تا داخل وان حمام بشینه و از تنش درونیش کم کنه .

اگر بابت هر ثانیه فکر کردن به فلیکس بهم یه شاخه گل میدادن الان تو باغ بزرگی دست تو دست باهاش قدم میزدم; فلیکس من تحت هر‌شرایطی‌زیباست صدای‌خواب‌آلودش،موهای‌شلخته‌اش، خنده‌های از سر خجالتش و چشمهای براقش تمام دار و ندارمه.

پیامی رو برای پسرها ارسال کردم و با لبخند به در حموم نگاه کردم.

Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro