Chào các bạn! Vì nhiều lý do từ nay Truyen2U chính thức đổi tên là Truyen247.Pro. Mong các bạn tiếp tục ủng hộ truy cập tên miền mới này nhé! Mãi yêu... ♥

۸


تو یه روز بارونی ماه آپریل هوا مملو از حس طراوت و شادمانی بود، قطرات بارون روی شیشه های کافه با صدای گوش نواز بارون میرقصیدن و مردم با چترهای رنگارنگ تو خیابون قدم میزدن و با پیچیدن بوی دل انگیز کوکی های داغ و تازه و عطر قهوه تازه آسیاب شده کافه کوچیکی تو کوچه پس کوچه های نامسان، به بهانه فرار از نسیم خنک بهاری به میزهای چوبی پناه می آوردن و فضای کافه رو با ادامه صحبت هاشون گرم میکردن.

به محض ورود هر مهمون به کافه، صدای پچ پچ بقیه مهمون ها با موسیقی جاز ملایمی که تو پس زمینه پخش میشد گوش ها رو قلقلک میداد;گرمای دل انگیز باعث شده بود تا شیشه ها عرق کنن و به زیباتر و خودمونی تر شدن فضا کمک کنن.

فضای داخلی کافه جوری با سلیقه با میزهای چوبی و کتابخانه کوچکی تزیین شده بود که هر رهگذری رو وسوسه میکرد تا برای چند دقیقه تمام دغدغه ها و نگرانی ها رو پشت در جا بذاره و روی صندلی ها و مبل های گرم و نرم با کوسن های رنگی کافه کمی استراحت کنه.

عطر قهوه تازه دم و شیرینی های داغ فضا رو وسوسه انگیز کرده بود و آرامشی رو به مشتری ها القا می کرد، جونگین پشت پیشخوان با پیشبند چرم قهوه ای رنگش از تک تک افرادی که وارد کافه میشدن با لبخند گرمی استقبال میکرد و منو رو با اشتیاق و حوصله بهشون توضیح میداد و سفارش هاشون رو آماده میکرد.

فضای دوستانه کافه باعث میشد که کسی احساس غریب و تنهایی نداشته باشه، سر یه میز یه گروه از جوان ها نشسته بودن و از قهوه هاشون لذت میبردن و با اشتیاق میخندیدن.

سر میز کوچک کنار کتابخانه زوج مسنی با موهای سفید دست تو دست هم نشسته بودن و به آرومی با هم حرف میزدن و تکه کیک شکلاتی رو با هم شریک شده بودن، زمانی که جونگین حین سفارش گیری متوجه شد به بهونه سالگرد ازدواج به کافه اومدن برش کیک بزرگی رو به همراه قهوه هاشون روی میزشون گذاشت.

صدای بارون که به شیشه میخورد هارمونی قشنگ رو با همهمه‌ای که به گوش میرسید ایجاد کرده بود، صدای جیرینگ برخورد فنجون های نارنجی روی نعلبکی های طوسی رنگ و دستگاه آسیاب قهوه روح زندگی رو زنده نگه داشته بود.

میگن هر مکان تا زمانی که خالی باشه روحی نداره ولی به محض قدم گذاشتن افراد و خاطره ساختن روح زندگی درش دمیده میشه، در و دیوارهای کافه فلیکس از زمانی که یه مغازه کوچیک بی رنگ و لعاب بود شاهد تک تک تلاش های فلیکس و چان برای تبدیلش به مکانی برای آرامش و شادی مشتری هایی بود که با عشق و علاقه ازشون استقبال و پذیرایی میشد.

10 مارچ 2015

"راوی فلیکس"

حدود یک هفته ای هست به همراه هیونگ به کره اومدیم تقریبا با جیب خالی و بی تجربگی میخواستیم بلند پرواز باشیم و مستقل برای همین دل به دریا زدیم، من 19 ساله تازه از دبیرستان  فارغ التحصیل شدم و هیونگ یه جوان 22 ساله‌ست که بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان تمام مدت سرش رو با موسیقی و آهنگسازی گرم کرده و تو یاهو مسنجر با دو نفر به اسم های SPEARB و J,ONE آشنا شده.

چند ماهی میشه که هر روز ساعتها میشینه پشت سیستم و تند تند تایپ میکنه، حس سرزندگی و هیجانی که تو گروه سه نفره‌اشون جریان داره رو میتونستم تو چشمهای براق و اون خنده های ریز و دندون نماش در جواب هر پیام ببینم; یه بار کنجکاو شدم ببینم دارن درباره چی حرف میزنن خودم فکر میکردم که دنبال شیطنت های پسرونه هستن ولی اینطور نبود در واقع داشتن با هم آهنگ می نوشتن،حس غرور و افتخاری که به هیونگ دارم رو نمیدونم چجوری میتونم با کلمات توصیف کنم.

چند روزی هست همراه هم داریم دنبال خونه میگردیم تا بتونیم از هتل خلاص بشیم و یکم از هزینه ها رو کم کنیم، هیونگ پیشنهاد عمو برای زندگی با پدربزرگ رو رد کرده.

باورم نمیشه تو سئول هنوز نتونستیم یه خونه مناسب برای زندگی پیدا کنیم، باور اینکه خونه های 8 متری برای اجاره و فروش گذاشته شدن باعث میشه مغزم سوت بکشه.

الان که دارم مینویسم هیونگ رفته دوش بگیره، خیلی ذوق زده و خوشحاله! دوستاش ما رو به شام دعوت کردن و برای اولین بار میخوان همدیگه رو بعد ازروزها، هفته ها و ماه ها مجازی حرف زدن ببینن.

راستی... یه فکرهایی رو هیونگ توی سرم انداخته! خیلی دوست دارم بعد از اینکه خونه پیدا کردیم و مستقر شدیم تو دوره های حرفه ای قنادی، نانوایی و باریستا شرکت کنم،از اونجایی که فعلا قصد دانشگاه رفتن ندارم میتونه بهترین فرصت باشه تا یه قدم به سمت آرزویی که هیونگ تو دل کاشته برسم.

20 آپریل 2020

حوالی غروب بارون قطع شده بود و هیاهو همچنان تو کافه ادامه داشت، برعکس روزهای قبل امروز فلیکس نیومده بود و مسئولیت گردوندن کارها روی دوشش قرار داشت .

یانگ جونگین پسرک 21 ساله بوسانی، دانشجو سال اول هنرهای تجسمی دانشگاه ملی سئول از زمانی که فقط 19 ساله بود برای کمک کردن به خانواده کوچیکش خیلی اتفاقی با آگهی استخدام پشت شیشه کافه مواجه شده بود و اونقدر شیرین و دوست داشتنی بود که فلیکس بدون درنگ استخدامش کرده بود .

روزها و هفته ها رو چندین ساعت کنارش آموزش میدید و هر بار خرابکاری میکرد خودش رو آماده یه دعوا میکرد، ولی فلیکس با صبر و حوصله بهش کمک میکرد تا اشتباهاتش رو درست کنه و براش تعریف میکرد اوایل خودش هم همینقدر ناشی بود و یه بار به جای شکر تو کیک سفارشی نمک ریخته بود، صاحب کیک وقتی متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده با مهربونی درکش کرد و بهش زمان بیشتری داد تا مجدد کیک رو آماده کنه.

با یادآوری خاطرات لبخندی زد، هوا تاریک شده بود و آخرین مشتری ها هم از کیک و قهوه‌ وسوسه انگیز شون نهایت لذت رو میبردن و چند دقیقه بعد کافه خالی و ساکت شده بود.

پسرک کش و قوسی به خودش داد و به سمت در رفت تا قفلش کنه، همون لحظه با رهگذر هایی که دست تو دست هم از جلوی کافه رد میشدن و به داخل سرک می کشیدن مواجه شد براشون دستی تکون داد و پرده رو کشید.

مثل همیشه مشغول تمیز کردن میزها، جمع کردن گل های خشک شده و جارو زدن زمین شد و زیر لب آواز میخواند و هر از گاهی از دسته جارو به عنوان میکروفون استفاده میکرد، جونگین صدای دلنشینی داشت و بارها بنگ چان بهش گفته بود تا به ثری راچا به عنوان وکالیست کمک کنه ولی هربار با لهجه شیرین بوسانیش اعتراض و عدم علاقه خودشو نشون داده بود.

حین جارو زدن نگاهی به بیرون انداخت بعد از اینکه کل روز بارون اومده بود آسمون شب پر از ستاره شده بود، جونگین همیشه با دیدن ستاره ها یاد فلیکس هیونگش میفته و میگه "هیونگ، خدا موقع خلقتت بهترین و زیباترین ستاره هاش رو روی صورتت به امانت گذاشته تا چشم هر کسی بهشون نیفته"

این کافه با وجود دنج و نقلی بودنش، پناهگاهی برای افرادی بوده که به بهانه آرامش پا بهش گذاشتن و با یه فنجون قهوه استرس رو از خودشون دور کردن.

حین تمیز کردن به کتابخانه کوچک کنج کافه رسید و با دیدن کتاب های جدیدی که طی چند ماه گذشته بهش اضافه شدن لبخند شیرینی زد و زیر لب زمزمه کرد" یعنی هیونگ ها امروز بهشون خوش گذشته؟" تک تک وسایل کافه حامل خاطرات و خنده های از ته دلی هستن که توسط انگشتاشون لمس شدن.

جارو رو کناری گذاشت و یکی از کتاب ها رو از تو قفسه برداشت و نگاهی به اولین صفحه انداخت و با دیدن دستخط هیونجین و خواندن یادداشت کوتاهش لبخندی از ته دل زد و چشماش شروع به برق زدن کرد " برای دیدن لبخند دلفریب و قشنگت با خواندن این پیام " کتاب رو بست و روی قفسه برگردوند و مشغول انتخاب کتاب دیگه ای شد " تو با بوی جوهر و کاغذ مست میشی و من با دیدن ذوق و شوقی که حین ورق زدن کتاب ها داری"

سری تکون داد و تمام کتاب ها رو روی میز چید و دونه دونه مشغول خواندن پیام هایی که با دقت و لطافت روی برگه  کتاب جاودانه بودن شد " تو همون آپولو کوچولویی هستی که عاشق غرق شدن تو دنیای کتاب‌هاست و من عاشق غرق شدن تو کهکشان روی گونه هات"

بین کتاب ها چشمش به کتاب آشپزی بزرگی افتاد " تک تک صفحاتش رو گشتم ولی هیچ کدوم از دستورها نتونست یادم بده چجوری مثل خودت شیرین باشم."

پسرک به حدی محو کتاب ها شد بود که متوجه گذر زمان و خستگی نبود، با حس بوی سوختگی رشته افکارش پاره شدن و با نگرانی نگاهی به اطراف انداخت و قلبش برای چند ثانیه تپیدن رو فراموش کرد.

پیشخوان داشت تو آتیش میسوخت و همه چیز تو کمتر از چند صدم ثانیه اتفاق افتاده بود، به خاطر کوچک بودن فضا طولی نکشید تا دود سیاه همه جا رو بگیره و کافه رو تبدیل به تنور بزرگی کنه که از گرمای زیادش هر موجود جاندار و غیر جانداری رو از پا در میاره.

پسرک به حدی دستپاچه شده بود که نمیدونست باید دقیقا چه واکنشی نشون بده ضربان قلبش به طرز دیوانه واری بالا رفته بودن چشماش همزمان با شعله های آتش میلرزیدن، تنها چیزی که به ذهنش رسید جمع کردن و پیچیدن عکس ها و کتاب ها لای پیشبند چرمی و به آغوش کشیدنشون برای نجات از نابودی و خاکستر شدن بود.

تیشرتش رو از تنش درآورد داخل سطل آب کنار میز خیسش کرد و دور دهنش پیچید و به دنبال راه فرار می گشت در ورودی به خاطر زبونه های بی رحم بسته شده بود و تنها راه فرار آشپزخونه و در پشتی بود .

آدرنالین تو بند بند وجودش ترشح شده بود و لرز به جونش انداخته بود پیشبند رو به سینه چسبوند و به سمت آشپزخونه دوید با دیدن اینکه اونجا هم اسیر شعله ها شده، ذهنش به سمت یخچال زیر صفر با در ضد حریق رفت.

دانه های عرق روی پیشانی و بدن سفید پوشیده از دوده اش به چشم میخوردن ، رفته رفته نفس کشیدن داشت براش سخت تر میشد و چاره ای جز پناه گرفتن اونجا نداشت;حین دویدن به سمت یخچال سکندری خورد و زمین افتاد پیشبند به سمت دیگه ای پرت و شد و تمام محتویاتش روی زمین پخش شدن آخرین تلاش های جونگین برای نجات گنجینه ارزشمند فلیکس بی نتیجه موند و مشتعل شدنشون رو به چشم دید.

تپش قلبش دیوانه وار به سینه اش می کوبید، سوزش ریه هاش از کمبود اکسیژن و دردی که سراسر وجودش رو مچاله می کرد دست به دست هم داده بودن تا اشک دیدش رو تار کنه.

"راوی جونگین"

همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاده که توانایی اینکه برای نجات جونم تلاش کنم هم ندارم، هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که اینقدر زود پیمونه زندگیم پر بشه.

الان وقت گریه کردن نیست جونگین به خودت بیا ...

سرفه امونم رو بریده بود ولی میخواستم زندگی کنم، به سختی روی زمین خودم رو به سمت یخچال کشیدم دستم به عکس نیمه سوخته‌ای خورد با دیدن دستخط آشنای هیونگ متوجه شدم اولین عکس یادگاری شونه به آرومی عکس رو از زمین برداشتم و به سمت یخچال رفتم .

با لمس دستگیره درد سراسر وجودم رو گرفت به زحمت در رو باز کردم درست زمانی که میخواستم تو یخچال پناه بگیرم چشمم به گلدون گل ابری افتاد مستاصل نگاهی به یخچال و گلدون انداختم.

با وجود درد شدیدی که با هر قدمی که به سمت گلدون برمیداشتم بند بند وجودم از هم متلاشی میشد بی توجه به شعله ها دست رو دراز کردم و گلدون رو برداشتم، با پیچیدن درد و بوی سوختگی نگاهی به دستم انداختم و فریاد کشیدم;در حالی که گلدون رو تو آغوش گرفته بودم داخل یخچال رفتم و در رو بستم.

تیشرتم رو از دور دهنم باز کردم و روی زمین نشستم و به قفسه تکیه دادم، ریه هام حریصانه داشتن برای اکسیژن التماس میکردن و به سرفه افتاده بودم نگاهی به دستم انداختم جای دستگیره کف دستم نقش انداخته بود و قرمز شده بود و سوختگی ساعدم با خونریزی همراه بود.

با کلافگی اشکام رو پاک کردم و به عکس نیمه سوخته و گلدون که روی زمین گذاشته بودم با لبخند محوی نگاه کردم " حداقل تونستم شماها رو نجات بدم"

رفته رفته سرمای یخچال رو میتونستم حس کنم و لرز به جونم افتاده بود، صدای تیک تیک بهم خوردن دندون هام توی گوشم اکو میشد و با هر بازدم بخار از دهنم خارج میشد چاره ای جز تحمل این وضعیت نداشتم.

گذر زمان رو نمیتونستم متوجه بشم و حس میکردم بدنم از سرما بیحس شده نفس کشیدن داشت سخت تر میشد و خاطرات جلوی چشمم با سرعت تند حرکت میکردن.

کمی تو جا جابه‌جا شدم و دستم به گوشیم که تمام مدت تو جیبم بود خورد، لبخند محوی زدم و به سختی درش آوردم با دیدن اینکه 10% باتری و آنتن دارم خوشحالی و امید به وجودم رخنه کرد.

فقط باید یک نفر رو برای تماس انتخاب میکردم و فلیکس هیونگ تنها فردی بود که میخواستم برای آخرین بار صداش رو بشنوم، با برقراری تماس تونستم صدای گرم ودلنشینش رو بشنوم"سلام جونگین" ولی هر چقدر دهنم رو برای حرف زدن باز و بسته میکردم صدایی بیرون نمیومد "جونگین خوبی؟" نفسم به شماره افتاده بود و دیدم داشت با پرده سیاه رنگی تیره و تار میشد آخرین چیزی که به گوشم رسید صدای فریاد هیونگ از سر نگرانی بود"جونگین...صدامو میشنوی؟" با بسته شدن چشمام احساس کردم به اعماق دره پرتاب شدم و همه جا ساکت و تاریک بود .

"راوی فلیکس"

از زمانی که جونگین باهام تماس گرفته بود حس ترس و نگرانی به جونم افتاده بود با قطع شدن تماس دوباره سعی کردم بهش زنگ بزنم ولی اپراتور از خاموش بودن گوشیش خبر می داد، با نگرانی به هیونجین نگاه کردم دستهام میلرزیدن "هیونگ، جونگین..."

با حلقه شدن دستاش دور کمرم من رو به آغوش کشید و با نوازش موهام سعی کرد کمی از تنش رو از وجودم دور کنه، به آرومی توی گوشم زمزمه کرد" آروم باش فلیکس، جونگین پسر باهوش و زرنگیه...شاید باطریش تموم شده" نمیدونم دلیل اینکه احساس میکردم دنیا روی سرم آوار شده چیه ولی قلبم تو سینه مچاله شده بود و استرس بهم اجازه نمیداد تا درست فکر کنم.

هیونجین حصار دستاش رو باز کرد و سعی کرد باهاش تماس بگیره ولی رفته رفته میتونستم رگه های نگرانی و کلافگی رو تو چشمها و حرکات سریع دستاش که به موهاش چنگ میزد ببینم.

درست زمانی که میخواستم با چان هیونگ تماس بگیرم، گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد با دیدن اسم خانم لی صاحب مغازه خیاطی روبرو کافه عرق سرد روی پیشونیم نشست با دستهای لرزون تماس رو جواب دادم "سلام خان..." با شنیدن صدای آژیر ماشین های امدادی و همهمه و جیغ حس کردم دیگه پاهام توانایی تحمل وزنم رو ندارن و روی زمین افتادم .

"راوی هیونجین"

نگرانی و استرسی که فلیکس داشت حس میکرد رو نمیتونم توصیف کنم، زمانی که گوشیش زنگ خورد با دیدن اسم فردی که پشت خط رنگ از صورتش پرید و به ثانیه نکشید که بی جون شدن و لرزیدن جسم نحیفش رو که روی زمین افتاد رو ببینم.

با نگرانی به سمتش رفتم و شونه هاش رو گرفتم چشمم به گوشیش که روی زمین افتاده بود انداختم و جواب دادم، صدای ماشین های امدادی و جمعیت نمیذاشت تا درست متوجه صحبت های فرد تماس گیرنده بشم و تنها زمانی که اسم کافه رو شنیدم احساس کردم آب یخ روم ریختن.

تماس رو قطع کردم و جلوی عزیزترین و شکننده ترین انسانی که درهای قلبم رو به روش باز کردم زانو زدم، به آرومی به آغوش کشیدمش;ضربان قلبش به حدی بالا بود و بدنش سرد شده بود که نگرانش بودم ولی باید تمام تلاشمو میکردم تا بتونه خودشو کنترل کنه و باهم به کافه بریم.

شنیدن صدای گریه هاش باعث میشد تا بیشتر به خودم فشارش بدم، اشک تو چشمام حلقه زده بود ولی نباید خودمو میباختم دستام رو دور بدن لرزون و سردش محکمتر حلقه کردم و به آرومی توی گوشش زمزمه کردم"آروم باش عزیزم، من اینجام با هم از پسش برمیایم...هر چقدر میخوای گریه کن هیونگ پیشته"

با آرومتر شدنش به آرومی از خودم جدا کردمش و به صورت قرمز و خیس از اشکش نگاه کردم و با دراز کردن دستم به آرومی صورتش رو تمیز کردم "بلند شو عزیزم، بیا بریم" زمانی که سرش رو تکون داد و با چشمهای پر از غمش بهم نگاه کرد دلم میخواست قدرت ماورایی داشتم تا جلوی هر اتفاقی که افتاده رو بگیرم و اجازه ندم شیشه عمرم اینجور آزرده و دل شکسته باشه، دستش رو گرفتم و کمکش کردم تا بلند بشه و پا به پای هم از خونه بیرون رفتیم.

تو مسیر با چان هیونگ تماس گرفتم و ازش خواستم خودشو به کافه برسونه، فلیکس روی صندلی سرنشین کز کرده بود و از استرس داشت پوست کنار ناخن هاش رو میکند به آرومی دستش رو گرفتم.

با لمس دستهای سردش نیم نگاهی به چهره رنگ پریده و موهایی که آشفته روی صورتش ریخته بودن انداختم " میدونی تو این دنیا هیچ چیز غیر قابل حلی وجود نداره، تو تنها نیستی این رو با اطمینان بهت میگم "

هر چقدر به کافه نزدیک می شدیم ترافیک و ازدحام جمعیت زیادی رو جلومون میدیدیم، از دور میشد دود سیاه غلیظی رو ببینیم و با شوک سر جاش نشست و اشک هاش مجدد روی صورت لطیفش جاخوش کردن; صدای همهمه و آژیر ماشین های امدادی به گوش میرسید و ترافیک سنگینی بود ماشین رو کنار زدم و تصمیم گرفتیم پیاده به کافه بریم.

فلیکس با بی احتیاطی در ماشین رو باز کرد و به سمت کافه دوید "فلیکس مواظب باش!" درها رو قفل کردم و پشت سرش شروع به دویدن کردم.

"راوی فلیکس"

با دیدن دود غلیظ بند بند وجودم داشت از هم جدا میشد و حس بدی داشتم هر چقدر میدویدم انگار مسیر کش میومد و نمیتونستم به مقصد برسم، دردی رو توی قفسه سینم حس میکردم با دیدن جمعیت برای چند لحظه سرجام میخکوب شدم.

با نشستن دستهای هیونجین روی بازوهام با هم به آرومی از بین جمعیت عبور کردیم، با دیدن صحنه پیش رو پاهام شل شدن ولی هیونجین مراقبم بود...

کافه ای که روزی با ذره ذره پس انداز من و چان هیونگ و کمک پدر و مادرم شده بود پاتوق روزهای قشنگ و ماندگار مشتری هاش حالا به خاکستر تبدیل شده بود و چیزی ازش باقی نمونده بود.

صدای خرد شدن قلبم به هزار تکه رو به وضوح شنیدم ولی الان مسئله مهمتری برای نگرانی وجود داشت، با چشم هایی که به خاطر اشک تار میدیدن بین جمعیت مستاصل به دنبال جونگین گشتم وقتی اثری ازش ندیدم حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه.

"فلیکس" با شنیدن صدای آشنای فردی که پناهگاه و نقطه امن زندگیمه به سمت جهت صدا چرخیدم و طولی نکشید تا تو آغوش گرم و امن چان هیونگ فرو رفتم " هیونگ... جونگین...تونستی پیداش کنی؟"

به آرومی ازم فاصله گرفت و با نگاه نگرانی دستهای سردمو تو دستای بزرگش گرفت "نه...احتمالا..." با شنیدن صدای جیغ جمعیت با وحشت به ورودی سوخته کافه نگاه کردیم آتش نشان ها جسم بی جون و نحیفی رو با خودشون آوردن و روی برانکارد گذاشتن

به حدی شوکه شده بودم که توانایی هیچ واکنشی رو نداشتم .

Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro