Chào các bạn! Vì nhiều lý do từ nay Truyen2U chính thức đổi tên là Truyen247.Pro. Mong các bạn tiếp tục ủng hộ truy cập tên miền mới này nhé! Mãi yêu... ♥

۷

* این قسمت با خاطرات فلیکس کوچولو 9 ساله شروع میشه!*

20 نوامبر 2005

دفترچه خاطرات عزیزم

امروز بدترین روز زندگی من بود...میدونی تو تنها دوست منی که قض...وای چقدر سخته...چجوری میتونم بنویسمش؟ آه...باید برم از مامان بپرسم...خب کجا بودم؟ درسته! داشتم میگفتم تو تنها دوست منی که قضاوت...چرا اینقدر کلمات سخت وجود دارن؟ قضاوتم نمیکنی و بهم گوش میدی و به کسی حرف هایی که بهت میزنم رو نمیگی;اگه میتونستی به حرف بیای درست مثل دفترچه خاطرات تام ریدل قطعا ازم میپرسیدی چرا امروز برام بدترین بوده، مگه نه؟

اون پسر قد بلند کلاسمون دیوید که همیشه اذیتم میکنه رو یادته؟ امروز کیفی که مامان برای تولدم خریده بود رو با شیر کاکائو خراب کرد! مامان هم حسابی دعوام کرد...این پسر چرا اینقدر با من بدجنسه؟من که با کسی کاری ندارم همیشه هم خوراکی هام رو با الکس که کنارم میشینه تقسیم میکنم، حتی مداد رنگی هامو به سوزان دختر کوچولو کلاسمون قرض میدم تا نقاشی هاش دیگه سیاه سفید نباشن...مامان میگه سوزان بابا نداره یعنی باباش خیلی مریض بوده و رفته بهشت پیش جونیور همستر کوچولوم که پارسال از پیشم رفت.

من واقعا کار بدی در حق دیوید نکردم هیچ وقت ولی همش منو اذیت میکنه و وسایلمو میندازه دور یا پاره میکنه، خانم جانسون چند روز پیش به خاطر اینکه مشق های ریاضیم خط خطی شده بودن بهم منفی داد با اینکه کار دیوید و دوستش سم بود خودم با جفت چشمهای خودم دیدم که پشت میزم نشسته بودن و دفترم رو خط خطی میکردن...میدونی چیه دفتر جونم، هیچ کس حرفمو باور نمیکنه و همه بهم میگن کک و مکی زشت چشم بادومی من حتی نمیدونم معنی این لقب ها چیه!!

فکر کنم بهتر باشه برم مشقامو بنویسم ... راستی چان هیونگ امروز بهم یه ساز دهنی چوبی کادو داد گفت با عمو درستش کردن و چون درس داشته و عمو سرش شلوغ بوده دیرتر تونسته کادو تولدمو بهم بده، روی ساز دهنی با حروف کره ای یه چی نوشتن که من بلد نیستم بعدا از بابا میخوام برام بخونه و بهم یاد بده چجوری سازدهنی بزنم.

خداحافظ دوست جونم

25 نوامبر 2005

دفترچه خاطرات عزیزم

یادته بهت گفتم چان هیونگ بهم ساز دهنی چوبی کادو داده؟ امروز به بابا سازدهنی رو نشون دادم و برام چیزی که نوشته بود روش رو خواند " لی یونگ بوک شادی ما " من الان میتونم اسمم رو به کره ای بخونم و بنویسم، وای خیلی ذوق زده ام ...باورت نمیشه ولی روی تمام کتابام و دفترام اسممو نوشتم البته که حفظ نیستم سازدهنی رو گذاشتم جلو دستم از روش تقلید کردم خیلی شبیه نشده ولی خب اسم منه...وقتی مامان داشت با زن عمو حرف میزد شنیدم که میخوان برای آخر هفته بریم پیک نیک! من عاشق بازی کردن با چان هیونگم...امسال 12 سالش شده و همراه عمو به بچه های کوچولو تر از خودمون شنا یاد میده ;دلم میخواد پولامو جمع کنم و برای هیونگ یه هدیه بخرم ولی نمیدونم از چی ممکنه خوشش بیاد، فعلا 3 دلار جمع کردم .

باید برم مشقامو بنویسم ولی یه راز رو میخوام بهت بگم امروز سوزان بهم یه نقاشی هدیه داد من رو کشیده بود و صورتمو پر از ستاره کرده بود.

29 نوامبر 2005

دفترچه عزیزم

امروز وقتی داشتم نقاشی میکشیدم دیوید و دوستاش آب ریختن روی دفترم و دست و پامو گرفتن تو کمدم حبسم کردن، هر چقدر جیغ میزدم هیچ کس صدامو نمیشنید و نامرئی بودم حتی سوزان هم نیومد کمکم کنه...خیلی دلم شکست!! 2 تا زنگ تو کمدم حبس شده بودم ...وای نه...

من رو ببخش که گریه کردم و خیست کردم دوست عزیزم جوهر پخش شد روی صفحه سفیدت همش هم تقصیر منه...راست میگن من یه بچه ضعیفم که وقتی میترسه شلوارشو خیس میکنه...درسته وقتی تو کمد بودم انقدر تاریک بود و تنگ که ترسیدم و شلوارمو خیس کردم، چان هیونگ نجاتم داد و وقتی دید وضعیتمون هودیشو درآورد بست دور کمرم.

خیلی خجالت کشیدم و تو بغلش گریه کردم...هیونگ عصبانی بود و رفت دیوید رو کتک زد! فردا باید با خانواده هامون بریم مدرسه...

دوست ندارم هیونگ به خاطر من اخراج بشه میترسم!

3 ژانویه 2006

دفترچه عزیزم سال نو مبارک!

امیدوارم از دستم دل...وای باز کلمه سخت ...دلخور نشده باشی و فکر نکنی فراموشت کردم، رفته بودم مسافرت چان هیونگ هم اومده بود بهم کره ای یاد داد و الان میتونم متن های آسون رو بخوانم.

ساز دهنی رو هم با خودم برده بودم و با هم تمرین کردیم، آهنگ کریسمس رو یادم داد و یه کتاب نقاشی از عمو و زن عمو هدیه گرفتم و چند صفحه‌اش رو با هیونگ و نونا رنگ کردیم.

کاش مثل کارتون ها دست، پا و چشم داشتی میتونستی ببینی نقاشی ها رو اینجوری دوستیمون محکم تر میشد، مگه نه؟

مامان داره برای شام صدام میکنه... دلم برات تنگ شده بود

این پر طوطی رو برای تو آوردم امیدوارم دوستش داشته باشی!

چند تا سنگ خوشگل هم برای سوزان پیدا کردم، دلم میخواد زودتر برم مدرسه تا با هم نقاشی بکشیم روی سنگ ها...

20 ژانویه 2006

وای دفترچه جونم برات خبر خوبی دارم!

امروز که رفتم مدرسه فهمیدم دیوید و دوستاش از این مدرسه رفتن و الان دیگه کسی قرار نیست کوله پشتی جدیدمو خراب کنه یا تو کمد زندانیم کنه... سوزان برای کریسمس یه جعبه مداد رنگی کادو گرفته امروز نشونم داد و ازم خواست با هم نقاشی کنیم و منم ناهارم رو باهاش شریک شدم.

راستی، سنگ ها رو که دید خیلی خوشحال شد...چیزه...بغلم کرد و لپمو بوس کرد...نونا میگه بغل و بوس واسه آدم بزرگ ها مثل مامان باباست! کار بدی کرد؟! باید دعواش میکردم؟

ولی امروز یادمون رفت روی سنگ ها نقاشی بکشیم آخه زنگ خورد و باید میرفتیم کلاس ورزش، من خیلی قوی شدم آقای اسمیت بهم گفت دارم بزرگ میشم و زورم زیاد میشه برای همین دو تا استیر ستاره بهم جایزه داد منم یکیش رو دادم به سوزان و روی دفتر هامون چسبوندیم الان دیگه دوست ستاره‌ای هم شدیم.

تا حالا بهت گفتم چه شکلیه؟! اون موهای بلند پیچ پیچی داره و لپاش قرمز و چشماش قهوه ایه مثل شکلات شیری... همیشه جوراب شلواری سفید میپوشه و کفش های سیاه و لباسش گل خورشیدی داره.

22 ژانویه 2006

امروز بعد از مدرسه که با مامان بیرون بودم یه گل سر گل خورشیدی نشونش دادم و بهم گفت اسمش "گل آفتابگردون" خیلی خوشگله!

بهم گفت میتونم دو تا گل سر براش بخرم...کاش زودتر فردا بشه تا هدیه‌اش رو بهش بدم، میدونی سوزان رو خیلی دوست دارم!

میخوام وقتی بزرگ شدم باهاش عروسی کنم...

24 ژانویه 2006

خانم معلم امروز ازمون پرسید که وقتی بزرگ شدیم دوست داریم چه شغلی داشته باشیم...ولی من جوابی براش ندارم! تو میتونی بهم بگی؟ وقتی بهش فکر میکنم میبینم، وقتهایی که کنار مامان کوکی میپزیم خیلی خوشحالم و دستام بوی زنجبیل و وانیل میگیره.

چون خانم معلم خواسته با نقاشی کردن بهش نشون بدیم دوست داریم وقتی بزرگ شدیم چه کاره بشیم منم خودمو به همراه چان هیونگ تو یه مغازه شیرینی فروشی بزرگ میکشم; اسم این کار رو نمیدونم ولی دوست دارم اونجا گنده ترین و خوشمزه ترین شیرینی های دنیا رو با لیوان هایی که شیر کاکائو هاش تموم نمیشه بفروشیم.

باحاله مگه نه؟این کلمه رو امروز هیونگ یادم داده!

راستی با موبایل بابا یاد گرفتم به هیونگ که تازگیا موبایل خریده پیام بدم...دیگه نیاز نیست همه حرف هامو جمع کنم تا توی مهمونی های آخر هفته یا زنگ تفریح مدرسه بهش بگم...وای، فکر نکنی ترک میکنمت ها تو دوست منی...از اون دوست ها که همیشه میتونم بهش اعتماد کنم.

دقت کردی هر چی میگذره باسوادتر میشم و میتونم بیشتر باهات حرف بزنم؟هه هه...

5 فوریه 2006

ازت معذرت میخوام که نتونستم چند روز بیام پشت میز بشینم و باهات حرف بزنم! آخه من و هیونگ دون دون قرمزی گرفتیم و چند روز اول همش تب داشتیم و خواب بودیم.

خیلی قیافه هامون خنده دار شده عین کارتون صد و یک سگ خالدار دون دون شدیم و مامان برامون کرم و دارو میزنه ولی نمیدونم چرا این داروها جلوی خارشمون رو نمیگیره! همه جام میخاره...

عمو برای اینکه همدیگه رو نخارونیم نوک انگشتامون رو با چسب کاغذی بسته، هیونگ میگه شبیه مومیایی های مصر باستان شدیم!

من که سر در نمیارم ولی این مدت چون همش پیش هم بودیم خیلی بهم خوش میگذره، هیونگ برام کتاب میخونه یا باهم بازی میکنیم و کارتون میبینیم.

من دوست دارم مثل کوالایی که تو باغ وحش دیده بودم همش به هیونگ بچسبم حتی وقتی بزرگ شدم.

ببخشید که بدخط دارم مینویسم آخه هیونگ رفته حموم منم تند تند دارم باهات حرف میزنم تا فراموشم نکنی.

خوب که شدم باز میام پیشت

راستی هیونگ بهم گفت دوست دختر داره... چیز خوبیه نه؟

دلم برای سوزان تنگ شده...نکنه الان دوست جدید پیدا کرده و با هم نقاشی می کشن؟

15 فوریه 2006

دفترچه من امروز خیلی ناراحتم! دلم میخواد گریه کنم میدونی چی شده؟ دیروز بعد از کلی روز برگشتم مدرسه و اولین کاری که کردم شیرکاکائویی که مامان تو کیفم گذاشته بود رو روی میز سوزان گذاشتم تا فکر نکنه دیگه دوستم نیست و فراموشش کردم، اما سوزان نیومد...امروز هم نیومد مدرسه حتی خانم معلم هم نمیدونه سوزان کجاست!نکنه اونم دون دون قرمزی گرفته؟

کاش سوزان فردا بیاد تا باهم نقاشی کنیم...قول میدم فردا براش ماهی طلایی که خیلی دوست داره با شیر بخوره ببرم.

دلم تنگ شده برات سوزان

الان میخوام برم نقاشی بکشم براش...

28 نوامبر 2012

زندگی به عنوان یه نوجوان میتونه خیلی چالش برانگیز باشه دوست خوبم، میدونی دارم به این فکر میکنم که چقدر تو این دنیا تنها موندم و روز به روز بیشتر و بیشتر غرق ترس ها و نگرانی هام میشم...حتما میپرسی لی یونگ بوک برای چی ترسیدی؟

یه مدتیه که کاملا احساس میکنم تافته جدا بافته ام و از ارتباط گرفتن با آدمها میترسم و گیج و منگ دارم دنبال جواب سوالای بی جوابم میگردم...حس میکنم تو یه دنیای ناشناخته گم شدم و نمیدونم کجام و قراره چه اتفاقی برام بیفته!

شاید از مامان و بابا خواهش کنم تا اجازه بدن تو خونه درس بخونم و دیگه مدرسه نرم، اونجا مدام استرس میگیرم و وقتی کنار همکلاسی هامم بدن احمقم گر میگیره و تپش قلبم دیوانه وار بالا میره ... وقتهایی که با پسرها فوتبال بازی میکنم و لوید کاپیتان تیم جلو چشم همه تیشرتش رو در میاره و بدن ورزیده اش رو نشون میده درونم فرو میریزه; من چه مرگم شده؟!

قسمت ترسناک ماجرا اونجاست که گونه هام با دیدن چان هیونگ گل میندازه و عرق سرد روی پیشونیم میشینه، دیگه مثل قبل نمیتونم کنارش بمونم و با هم وقت بگذرونیم.

انگار هر چقدر بزرگتر میشم، بیشتر متوجه اینکه دنیا به رنگارنگی و قشنگی دوران بچگی نیست میشم، دیگه کسی منتظر بیدار شدنت نیست و حوصله وقت گذروندن باهات رو نداره. اسم این حس چیه؟ آزادی یا تنهایی؟

دوران بلوغ باعث شده دچار احساسات ضد و نقیضی بشم، جلو آینه که میرم حس میکنم یه غریبه رو دارم میبینم و ازش وحشت دارم...صورت جوش دار، صدای دو رگه، بدنی که درونش طوفان به پا شده و حس سردرگمی به خاطر تفاوتی که نمیدونم حتی از کجا نشات میگیره .

تو مدرسه و خونه با کسی حرف نمیزنم و تمام مدت نگاهم رو از همه میدزدم تا کسی متوجه تغییراتی که تو خودم دارم حس میکنم نشه...اصلا نمیدونم بقیه هم چنین چیزی رو تجربه میکنن یا نه؟!

گم شدم دوست خوبم، من گم شدم! از ترس اینکه کسی قضاوت و طردم نکنه نمیتونم حتی به دوست هام چیزی بگم، حدود 1 ماهی با چان هیونگ نه حرف زدم نه دیدمش حتی به دورهمی های خانوادگی هم نرفتم و تمام پیام ها و تماس هاش رو بی جواب گذاشتم.

اصلا حس خوبی ندارم به اینکه دارم با کسی که از بچگی مثل برادر بزرگتر کنارم بوده برخورد میکنم ولی چرا حتی فکر کردن بهش حالم رو دگرگون میکنه؟

دیروز وقتی از مدرسه برگشتم خونه به محض اینکه در اتاقم رو باز کردم چشمم به جعبه بزرگی روی تختم افتاد، با دیدن دستخط هیونگ روی پاکت روی تختم نشستم و بازش کردم "لیکسی کوچولو، من نمیدونم چه اتفاقی برات افتاده و نمیتونم تصور کنم که چی داره بهت میگذره که تو این 1 ماه من رو از حضورت کنارم محروم کردی، چیزی که خوب ازش باخبرم سخت بودن راهیه که پیش روت قرار داره و میخوام یادت بیارم تو هیونگت رو داری، میتونی روی من حساب کنی...درسته جای تو نیستم اما میتونم پا به پا و شونه به شونه کنارت تو این مسیر دستت رو بگیرم و حمایتت کنم! درک میکنم که به زمان نیاز داری تا بتونی تیکه های پازلی که به خاطر طوفان پخش و پلا شدن رو کنار هم بچینی و بهشون نظم بدی.

نوجوانی دورانیه که همگی میگذرونیم، تو این مدت متوجه شدم تغییر کردی فلیکس! علتش هر چی که هست میتونی بدون نگرانی و ترس باهام درمیون بذاری و قول میدم ترکت نکنم.

درست مثل زمانی که تو پارک بهت دوچرخه سواری رو یاد میدادم دستام مثل محافظ پشت کمرت قرار داره تو خانواده منی لیکسی بهت افتخار میکنم ...خیلی دوستت دارم ، دلم نمیخواد دوباره با چشم های قرمز و ناراحت ببینمت هر کاری از دستم بربیاد برات میکنم تا مثل اسمت خوشحال باشی ...لطفا خجالت نکش و باهام حرف بزن لی یونگ بوک عامل دلگرمی و خوشحالی هیونگ!"

خط به خط نامه بند بند وجودمو به لرزه درآورده بود دوست من...هیونگ با تک تک کلماتش آتیشی که درونم به پا شده بود رو خاموش کرد و حالا میتونم درک کنم که "آنام کارا" واقعا وجود داره...هیونگ برای من همون آدم امن و مهربونیه که بدون نگرانی میتونم احساسات درونیم رو باهاش به اشتراک بذارم; به نوعی تو روانشناسی بهش میگن جفت روحی.

یه وقتایی تو جنگ و جدل درونیم دلم میخواد حرفی بزنم ولی فقط به تک تک افکار ترسناکم گوش دادم و هیچی نگفتم، درسته با بقیه متفاوتم و نمیدونم چرا ولی الان که هیونگ سراغم اومده میخوام پیشش پناه بگیرم تا شاید بتونه کمکم کنه تا به جواب سوال هام برسم.

"راوی فلیکس"

20 آپریل 2020

ارین لستر تو یکی از شعر هاش میگه "غبار ماه در ریه هایت، ستاره ها در چشمانت، تو فرزند کیهانی، حاکم آسمان ها" توصیف هیونجین به حاکم آسمون مثل شور و اشتیاق بچه ها برای باز کردن کادوهای کریسمس میمونه، همونقدر شیرین و پاک.

چند ماهی از شروع رابطمون میگذره و قدم به قدم کنار هم از تمام پستی ها و بلندی هایی که سر راهمان داشتیم عبور کردیم، تو این مدت احساساتم رو میتونم اینجوری به تصویر بکشم که تو تک تک لحظات شیرین و تلخم تکه ای از وجودش همراهم بوده و هست .

هیونجین مثل شعبده بازی میمونه که از کلاهش خوشحالی، امنیت و عشق رو بیرون میکشه و بی منت تو دستام میذاره; مردم فکر میکنن جفت روحی همون آدم مناسب و مقدر شده‌ست که قراره تا ابد و دهر کنارت بمونه و چشم انتظار همون فرد میمونن، اما جفت روحی واقعی مثل آینه میمونه و بدون سانسور همه چیز رو با وجود تمام خوبی ها و بدی ها نشونت میده و باعث رشدت میشه.

آیینه من درسته کمی ترک برداشته ولی اونقدر شفاف و زیباست که دلم میخواد ساعتها روبروش بشینم و خودمو تماشا کنم که به لطف حضورش، درونم تبدیل شده به یه باغ پر از درخت گیلاس که شکوفه های صورتی کوچیکش با گرمای نفسش تو هوا میرقصن و روی سیاهی های وجودم میشینن و بهشون رنگ و جلا می بخشن.

چند روز پیش با هم به کتابفروشی رفتیم و مسیرمون رو از هم جدا کردیم و کنار قفسه کتاب ها ایستادیم و با چشم بسته برای هم کتاب انتخاب کردیم، زمانی که به خونه کوچیک و دنجش گوشه سئول پرهیاهو برگشتیم بعد از درست کردن دو فنجون شیر شکلات نعنایی پشت به هم روی زمین نشستیم و تکیه گاه هم شدیم.

این مدلی کتاب خواندن تبدیل شده به یکی از عادت هامون و بدنم وقتی به عضلات ورزیده کمرش پناه میبره تمام تنش ها و خستگی ها رو فراموش میکنه;وقتی کتاب رو از بسته بندی کاهی بیرون کشیدم و اولین صفحه رو باز کردم با دستخط زیباش مواجه شدم "فکر کردن بهت بیدار نگهم میداره، رویاهات من رو به عالم خواب میبره. کنارت بودن دلیل زنده بودنمه آپولوی من...تو باعث میشی دلم بخواد بهترین مرد دنیا بشم"

با خواندن کلمات دلفریبش لبخند مهمون لبام شد و کتاب رو کناری گذاشتم و به سمتش برگشتم و سرمو روی شونه اش گذاشتم، بوسه ای روی گردنش نشوندم تونستم حبس شدن نفسش رو حس کنم با شیطنت لبخندی زدم و تو گوشش زمزمه کردم" تو همین الانش هم بهترین مرد دنیایی...ممنونم هیونگ"

صدای خنده‌اش تو گوشم پیچید "چی گفتی الان؟" زمانی که سمتم برگشت مردمک های چشمش میلرزیدن دستهاش صورتم رو قاب گرفت و پیشانی هامون بهم چسبیدن و به آرومی زمزمه کرد "یه بار دیگه بگو چی صدام کردی" ریز خندیدم و با بستن چشمام از گرمای دستاش روی گونه های قرمز از خجالتم لذت بردم " هیونگ، چجوری میتونی با یه لمس ساده بهم حس امنیت و عشق بدی؟ همیشه جوری باهام برخورد میکنی انگار مهمترین آدم روی کره زمینم"

درست زمانی که میخواستم چشمامو باز کنم لبام نرمی لبهای گرمش رو حس کردن، لبخندی زدم و دستام رو دور گردنش انداختم و بوسه رو عمیق تر کردم;ثانیه ها کند میگذشتن حتی کائنات هم میخواستن همه دنیا برامون متوقف بشن تا تو شیرینی وجودش حل بشم.

دست چپش روی گونه ام و دست راستش روی شانه ام جا خوش کرد و برای چند ثانیه دست از بوسیدنم برداشت و صداش بند بند وجودم رو لرزوند "روز به روز دارم بیشتر از قبل عاشقت میشم آپولو کوچولو...تو تمام منی"

لبخندی زدم و برای بوسیدنش پیش قدم شدم و اجازه دادم غریزه و قلبم کنترل این لحظه رو به دست بگیره، با لمس لبهاش ضربان قلب و حرارت بدنم بالا رفت .

تو دنیای هم غرق شده بودیم و رقص دستهامون روی بدنهامون هارمونی بخش بوسه پر از احساسمون بودن، انگشت های ظریف و بلندش روی گردن و موهام ماهرانه حرکت میکرد و پروانه ها تو دلم بیقرار پرواز میکردن.

با عمیق تر شدن بوسه دیگه صدایی جز صدای ضربان قلب و نفس های بلند و کشدار مون به گوش نمیرسید و این برای من خود بهشت بود، سنگینی دستهاش روی کمرم نشست و به آرومی روی زمین خوابوندم و روی بدنم خیمه زد، برای چند لحظه ازم جدا شد تا بتونیم به ریه هایی که برای اکسیژن التماس میکردن امون استراحت بدیم.

به چشماش نگاه کردم از شدت هیجان میلرزیدن، گوشاش قرمز شده بودن و دانه های عرق روی پیشونی بلندش مثل شبنم نشسته بود. دستمو روی گونه‌اش گذاشتم و زمزمه کردم"اگه مجبور میشدم بین نفس کشیدن و گفتن دوستت دارم انتخاب میکردم، قطعا از آخرین نفسم برای ابراز عشق بهت استفاده میکردم...بهم قول بده وقتی دنیات پر از درد و ترس شده خودتو ازم پنهونش نکنی، این منصفانه نیست که باهم بخندیم و تو تنها گریه کنی..."

لبخندی زد و برای بوسیدنم خم شد درست زمانی که تو یک میلی متری صورتم بود گوشیم شروع کرد زنگ خوردن، چشماش رو بست و لبخندی زد از روم بلند شد و دستشو تو موهاش برد بهمشون ریخت و خندید.

به سمت گوشیم رفتم اسم جونگین روی صفحه افتاده بود نگاهی به ساعت انداختم و تماس رو جواب دادم "سلام جونگین" برای چند لحظه فقط میتونستم صدای نفس های نامنظم و بلندش رو بشنوم نگرانی به وجودم چنگ انداخت "جونگین...خوبی؟"

عرق سرد روی پیشونیم نشست این پسر چرا جوابمو نمیداد؟ حس میکردم دنیا روی سرم آوار شده ، صدای نفس های خش دار و نامنظمش قلبم رو مچاله کرده بود;دستام میلرزیدن و چشمام به هیونجینی خیره شد که حالا کنارم ایستاده بود و با نگرانی منتظر بود تا خبری از جونگین بشنوه... با قطع شدن صدای نفساش فریاد کشیدم"جونگین...صدامو میشنوی؟"

Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro