۶
"راوی فلیکس"
خوشحالی مثل موج های دریا میمونه، ممکنه بره و بیاد ولی تداوم داره! این تداوم زمانی به وجود میاد که کنار کسی که از ته قلبت دوستش داری باشی...مادر بزرگ مرحومم همیشه میگفت " یونگ بوک، معجزه با جادو به وجود نمیاد پسرم; زمانی که با پدربزرگت آشنا شدم لبخندهاش درست مثل آفتاب گرم جولای دلگرمم میکرد ...روزی میرسه که کسی وارد زندگیت میشه که ریزترین کارهایی که میکنه هم باعث میشه لبخند مهمون لبات بشه و تا به خودت میای میبینی چقدر برات عزیز شده " حالا میتونم تک تک کلماتی که وقتی 10 ساله بودم و مادر بزرگم تو گوشم زمزمه میکرد رو بفهمم.
هیونجین درست زمانی که فکرش رو نمیکردم پا به دنیام گذاشت، زمان طولانی رو به عنوان یه فرد ناشناخته بی چهره پشت دروازه قلبم اتراق کرد و ذره ذره شجاعت تقه زدن به دروازه رو پیدا کرد و حالا با چهره مثل مهتاب سرش رو بالا گرفته و تو دنیام قدم میزنه و با کوچه پس کوچه ها آشنا میشه. کلمات نمیتونن احساساتی که تو وجودم در جریان هستن رو توصیف کنن ولی هیونجین توانایی اینو داره که مثل یه کتاب صفحه به من رو بخوانه و از بر بشه، مثل نتهای موسیقی بهم زندگی ببخشه، مثل یه عکس به خاطرم بیاره و مثل یه بیت شعر روی بوم نقاشیش جاودانه ام کنه.
بعد از خواندن نامه پسرها در حالی که عروسک لاما رو بیشتر تو بغلم فشار میدادم با چشمهایی که به خاطر اشک تار میدیدن نگاهی بهش انداختم شونه هاش بی صدا میلرزید و نامه رو تو دستش نگه داشته بود، حس قدردانی و افتخار سراسر وجودم رو گرفته بود اون 4 نفر بدون اینکه بفهمیم دست به یکی کرده بودن تا اولین قرارمون به پررنگ ترین و زیباترین خاطره تبدیل بشه...اون بازه زمانی که به خودمون جرئت نزدیک شدن بهم رو نمی دادیم و از دور همدیگه رو تماشا می کردیم و تو عالم رویا کنار هم سپری می کردیم مثل یه پیله کرم ابریشم میمونه که امروز با اولین قرار سر باز کرده و یه پروانه ازش خارج شده; لبخندی زدم و اشک هاش رو پاک کردم و لبخندی زدم "بیا از لحظه لذت ببریم هیونجین"
لحظهای که با اون چشمهای قرمز بهم نگاه کرد و لبخندش رو بهم هدیه داد سد مقاومتم شکست ، هر چقدر بهش نزدیک تر میشدم ضربان قلبم بالاتر می رفت و پروانه های وجودم دیوانه وار پرواز میکردن، حس نگرانی به جونم افتاده بود ولی نمی خواستم بهش توجه کنم; یواش یواش میتونستم گرمای بازدم هاش رو که به صورتم میخورد رو حس کنم آدرنالین تو رگ هام جاری شده بود و لرزشی رو تو دستام حس میکردم چشمام رو بستم و اجازه دادم لب هامون همدیگه رو لمس کنن با اولین لمس حس برق گرفتگی و سرمایی کل وجودم رو به لرزه انداخت و برای چند لحظه ضربان قلبم متوقف شد درست زمانی که میخواستم عقب بکشم دستهاش رو پشت گردنم حس کردم و کنترل اولین بوسه رو بدست گرفت .
با عمیق تر شدن بوسه میتونستم تضاد سرما و گرمای وجودمون رو با تک تک سلولهام حس کنم، هیونجین مهتاب و من آفتاب لمس لب های نرم و حریص بودنم برای کشف نقطه به نقطه وجودش حس جدیدی بود که نمیخواستم تموم بشه و یکی از قشنگ ترین لحظاتی بود که تو گنجه خاطراتم میخواستم به صورت ابدی حفظش کنم، درست مثل یه عتیقه با ارزش که تو موزه ملی نگهداری میشه.
زمانی که به خودم اومدم انگشت هام بین موهای لخت و ابریشمی بلندش می رقصید و فاصله بین بدن هامون کمتر و کمتر شد بود تو خواب و رویا بارها و بارها چنین لحظه ای رو تصور کرده بودم اما دیگه خبری از عالم رویا تو این لحظه وجود نداشت، هیچ نعمتی بالاتر و رمانتیک تر از هارمونی دلنشین ضربان قلبمون با رقص زبون هامون برای مهر و موم کردن احساسات پاک و خالصانه امون وجود نداره .
با جداشدنمون ریه هامون برای اکسیژن التماس میکردن و لبهامون متورم شده بودن و نبض میزدن ، احساس شعف و لذت از وصال تو وجودم جولون میداد و نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم با گره خوردن نگاهمون بهم میتونستم قرمز شدن گونه ها و گوش هام رو حس کنم ناخواسته به شونه های پهنش برای پنهون کردن احساسات ضد و نقیضم پناه بردم، برای چند لحظه میخکوب شده بود ولی طولی نکشید که تو حصار دستاش قرار گرفتم و صدای خنده های گوش نوازش دلم رو لرزوند ; احساس سرخوشی باعث شد تا از ثانیه به ثانیه اون لحظه لذت ببرم.
صدای تپش قلبش مثل یه موسیقی آرامبخش توی وجودم رخنه کرده بود، با شنیدن صداش سرم رو بالا آوردم تا نگاهش کنم رنگ نگاهش سراسر از محبت و هیجان بود " خیلی منتظر این لحظه بودم پسرک کهکشانی من" رگه های خجالت روی گونه هاش خودنمایی میکردن و مهر تایید روی خالصانه بودن احساساتمون میزدن. با لمس انگشت هاش زیر چونه ام مسحور زیبایی بی بدیل و منحصر به فردش شدم با لبخندش لرزه ای به جونم افتاد "من به تک تک افسانه ها خصوصا افسانه نخ قرمز باور دارم، اون نخ تو رو به من رسوند آپولوی من" بوسه کوتاهی به گوشه لبم زد و حصار دستهاش رو محکمتر کرد " دوست داشتنت بهم یاد داد چجوری خودم رو دوست داشته باشم، خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم تا پام رو از حدم فراتر نذارم از عمیق بودن احساساتم نسبت بهت بی خبر بودم ولی الان دیگه دار و ندارم شدی فلیکس...زیر نور ماه قسم میخورم به اندازه تک تک تپش های قلبی که بهم هدیه میدی دوستت داشته باشم ...تو خورشید زندگی منی بذار ماه آسمونت باشم" حصار دستاش رو باز کرد و دستامو گرفت آرامش و امنیت قشنگترین حسی بود که بند بند وجودم رو فرا گرفت، غرق چشماش شدم دلم میخواست موها و صورتش رو نوازش کنم چشمام رو بستم و پیشونیم رو به پیشونیش نزدیک کردم درست مثل یه گربه که با لمس فرد محبوبش ادعای مالکیت میکنه با لبخند از حضورش کنارم لذت بردم و زیر گوشش نجوا کردم " هیونجین، تو اگه گل بودی میشدی رز ، اگه نیاز بودی میشدی بغل ، اگه اهنگ بودی میشدی بی کلام، اگه صدا بودی میشدی صدای موج دریا و اگه توصیف زیبایی بودی قطعا میشدی ماه... تو قطعا ماه منی"
لبخندش زیباترین قابی بود که داشتم با جفت چشمهای خودم می دیدم ، دستام رو رها کرد و صورتم رو قاب گرفت به چشماش نگاه کردم درخششون از شفق های قطبی هم مسحور کننده تر بود با صدای آروم و گوش نوازش زمزمه کرد " وقتی کنارتم دیگه خبری از اضطرابم نیست ، تو برای من مثل سرندیپیتی میمونی فلیکس درست زمانی که اصلا دنبالت نمیگشتم پا به دنیام گذاشتی و شدی تمام وجودم، شدی سپر دفاعی در برابر هیولاهای بی رحم این جهان ، شدی همون آسمون پر ستاره ای که شب ها بعد از یه روز سخت بهش نگاه میکنم و به آرامش میرسم " به محض تموم شدن حرفش صورت قاب گرفتمو نزدیک تر آورد و بوسه عمیق و طولانی رو بهم هدیه داد .
"راوی هیونجین"
میدونین بوسیدن معشوق خیلی حس عجیب و نابی داره; اولین بوسه مثل جادو میمونه،دومیش احساس صمیمیت ایجاد میکنه و سومی میشه جز جدایی ناپذیر زندگی و حریص و حریص تر میشی برای بیشتر به دست آوردنش! درست مثل افسانه چینی که اولین بوسه رو به نوشیدن آب شور توصیف میکنه، عطش به حس لب هاش بیشتر میشه و تشنه تر از قبل میشی.
گرمای وجود فلیکس تا مغز استخوانم رو میسوزونه و طعم لبهاش به شیرینی عسل و عطر وجودش مثل یه کیک تازه از فر دراومده مدهوشم میکنه، با عمیق تر شدن بوسمون که به پر زرق و برقی فیلم ها با موسیقی متن نیست تک تک احساسات نهفته در اعماق قلبم بیدار شدن و کوه یخ غمی که سالهاست تو اقیانوس وجودم سرگردونه شروع به ذوب شدن کرده .برای من فلیکس مثل آهنگی میمونه که از زیباییش دلم نمیاد برای کسی ارسالش کنم، مثل بوم نقاشی میمونه که دلم نمیخواد به این زودی ها تمومش کنم و به کسی نشونش بدم .
با حس رقص انگشت هاش میون موهام نوای لیر طلایی توی گوشم پیچید و هارمونی حرکات و بیقراری قلب هامون صحنه ای بود که ماه و ستاره ها شاهدش بودن، حصار دستهام رو محکمتر کردم و به آغوش کشیدمش برای نفس گرفتن بوسه رو قطع کردم و به چهره برافروخته و چشمهاش که دو دو میزدن نگاه کردم; طره مشکی موهاش رو از روی صورتش کنار زدم تا بهتر بتونم صورت فلکی قشنگش رو ببینم بوسه ای روی گونه اش کاشتم و سرش رو نوازش کردم.
تنها صدایی که به گوش میرسید صدای جیرجیرک هایی بود که موسیقی متن زیبایی رو خلق کرده بودن "خیلی زیبایی یونگ بوک"
لبخند شیرینی مهمون لب هاش شد و صورتم رو با اون دستهای کوچیکش قاب گرفت، به حدی لمس انگشت هاش روی گونه هام دلنشین بود که دلم میخواست زمان متوقف بشه; با نزدیک شدن صورتش چشمام رو بستم و با نشستن بوسه های ریز و درست جای جای صورتم حس قلقلکی رو تو دلم احساس کردم با حس بوسه ای روی زخمم چشمام رو باز کردم و نفسم تو سینه حبس شد.
با صدای دو رگه شده از هیجان زیر گوشم زمزمه کرد " افسانه ها میگن خال هایی که روی بدنمون داریم جای بوسه های معشوق تو زندگی قبلی! ای کاش به خاطر میاوردم زندگی قبلی رو و ای کاش کسی که اون بوسه رو زیر چشمت کاشته من بوده باشم" با شنیدن این حرف و حسودی مشهودی که تو صداش موج میزد خندیدم و دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و به سمت خودم کشیدمش
" تو خیلی حسودی لی یونگ بوک" بوسه ای از لبهاش دزدیدم و با لبخند سرش رو نوازش کردم .
صدای خنده های ریزمون تو محوطه پیچید و جیرجیرک ها رو به سکوت دعوت کرد نسیم سردی لرز به تنمون انداخت پتوهامون روی زمین افتاده بودن برشون داشتم و یکیش رو روی شونه هام انداختم و پسرکم رو بغل کردم، سرش رو روی سینه ام گذاشت و دستاش دور کمرم حلقه شد و عطر وانیل و شکلاتش تمام مشامم رو پر کرد.
"میدونی فلیکس، زندگی مثل به بوم نقاشی میمونه که اثری روش خلق میشه که هم نور داره هم سایه; با وجود تفاوت ها چیزی که به رنگ ها جون میده سایهست تو همون سایه ای که داری به زندگیم جون دوباره میبخشی...برای اولین بار توی زندگیم از ته دلم خوشحالم چون پیشمی و ضربان قلبت رو دارم حس میکنم"
حلقه دستاش دور کمرم محکم تر شد و گونه هاش به سرخی گل رز شد و هارمونی قشنگی رو با کک و مک های صورتش ایجاد کرده بود، سرش رو کمی بالاتر آورد و با لبخندش دلم رو لرزوند یه دستش روی گونهام نشست "اینکه میتونم با تک تک سلول های بدنم دوستت داشته باشم، حتی واسه خودمم قشنگه... تو خونه منی!"
با شنیدن این حرف برای چند ثانیه تپش قلبم رو حس نمیکردم لبخندی زدم و در حال که موهاش رو نوازش میکردم زیر لب زمزمه کردم "پس من خوش شانس ترین مرد روی کره زمینم چون زیباترین روح تو کل جهان هستی دوستم داره "
بوسه ای روی پیشونیش زدم و از هم جدا شدیم صدای معده هامون باعث شد چند لحظه ای بهم نگاه کنیم و از ته دل بخندیم "از اونجایی که بازنده من بودم، باید شام درست کنم"
دستمو سمتش دراز کردم با حلقه شدن دستاش دور بازوم لبخندی زدم موهاش رو کمی بهم ریختم و به داخل کاروان برگشتیم.
وقتی وارد کاروان شدیم گرمای دلپذیری به صورتمون خورد و تمام سرمای فوریه رو از تنمون فراری داد، پتو رو روی صندلی شونه هاش انداختم و به سمت یخچال رفتم و مشغول آشپزی شدم حین خرد کردن توفوها با حلقه شدن دستهاش دور کمرم لبخندی زدم " چی شده یونگ بوک؟" سرش رو میتونستم روی شونه هام حس کنم " هیچی فقط میخواستم تو آشپزی کمکت کنم" هر دو خندیدیم " با پرت کردن حواسم واقعا داری کمک میکنی" زمانی که میخواست ازم جدا بشه به سمتش چرخیدم و پیشونیش رو بدون اینکه دستهای کثیفم رو بهش بزنم بوسیدم.
با شنیدن رعد و برق به سمت پنجره چرخیدیم و طولی نکشید قطرات بارون روی شیشه شروع به رقصیدن کرد، صدای برخورد قطرات بارون به سقف کاروان موسیقی گوش نوازی رو می نواخت و بوی کیمچی چیکه توی فضا پیچیده بود توفوها رو به غذا اضافه کردم و دستام رو شستم; تو این فاصله توجهم بهش جلب شد که با پتوی پیچیده شده دور بدنش بی صدا به بیرون نگاه میکرد کمی شامپاین تو گیلاس ها ریختم و کنارش ایستادم .
" من وقتی کوچیک بودم همراه خانوادم تو لس آنجلس زندگی میکردم، بین همکلاسی هام تو مهدکودک معروف بودم"
با لبخندی به سمتم چرخیده بود و گوش میداد " به عنوان کسی که تو استرالیا دنیا اومده و بزرگ شده میتونم تائید کنم که همیشه به خاطر ظاهر متفاوت مون تو چشم بودیم ولی شک ندارم تو محبوب بودی بر عکس من" اخم کمرنگی روی صورتش جا خوش کرده بود و نشون میداد یادآوری اون روزها برایش خوشایند نیست، اجازه دادم انگشتام بین موهای نرم و خوش حالتش برقصن تا کمی از تنش درونش رو کم کنم .
" وقتی 9 ساله بودم تو مدرسه همیشه به خاطر ظاهر متفاوت و کک و مک هام تحقیر میشدم ، گاها پیش میومد وسایلم رو برمیداشتن یا کمدم رو پر از آشغال میکردن...یه بار خوب یادمه مامان برای تولدم یه کوله پشتی نو خریده بود یکی از اون بچه ها زمانی که داشتم پای تخته مسئله حل میکردم زیپ کیفم رو باز کرد و یه پاکت شیر کاکائو داخل خالی کرد، زمانی که متوجه شدم دیگه دیر شده بود کیفم به همراه تمام وسایل داخلش خراب شده بودن و از ترس اینکه مامانم متوجه ماجرا نشه که دارن اذیتم میکنن جوری وانمود کردم که از حواس پرتی خودم بوده و مامان حسابی دعوام کرد!"
نفس عمیقی کشید و کمی از نوشیدنیش رو مزه کرد " چان هیونگ پسر عمو ناتنی منه و با هم به یه مدرسه می رفتیم یه روز وقتی داخل کمد زندانی شده بودم پیدام میکنه و متوجه جریان میشه...همون روز هیونگ اومد سر کلاس و یه دعوای حسابی راه انداخت که باعث شد همگیمون رو ببرن دفتر مدیر و خانواده هامون رو احضار کنن"
وقتی از هیونگش حرف میزد چشمهاش برق میزدن و لبخند شیرینی روی صورتی که انگار موقع خلقتش فرشته ها وسواس زیادی به خرج داده بودن مینشست، با شنیدن حرفاش غمی تو وجودم رخنه کرد و حسی درونم میگفت این پسر لایق بهترینهاست و باید پرستیده بشه.
کمی دیگه از نوشیدنیش رو مزه کرد و در حالی که با گیلاسش بازی می کرد ادامه داد " هیونگ کسی بود که از همون روزها کنارم ایستاد، حتی بهم کره ای یاد داد و بیشتر وقتمون رو کنار هم میگذروندیم و کنار هم بزرگ شدیم و به کره اومدیم" کمی مکث کرد و روی زمین نشست و گیلاسش رو کنار گذاشت، برای اینکه راحت تر باشه مثل خودش روی زمین نشستم و نوشیدنیمو کنار گذاشتم و منتظر شدم تا کلماتش رو انتخاب کنه" از همون سالها با ترس و احساسات ضد و نقیض بزرگ شدم...آه فکر کنم مستم دارم چرت و پرت میگم ببخشید"
قطرات اشک با لجبازی روی گونه هاش می رقصید و قرمزی رو مهمون چهره دلفریبش میکردن ناخودآگاه به سمتش خم شدم و با بوسیدنش سعی کردم تمام غم و اندوهش رو از جسمش بیرون بکشم و غمخوارش بشم، قطرات اشکش مثل یه ویروس مسری به من هم سرایت کرد و بوسه رو با قاب گرفتن صورت کوچیکش عمیق تر کردم هر چقدر بیشتر میبوسیدم و بوسیده میشدم طعم شیرین وجودش مست و مدهوشم میکرد.
چند لحظه به خاطر ریه هایی که برای اکسیژن التماس میکردن علی رغم میلم ازش جدا شدم و با لبخند به صورت معصومش خیره شدم و به آغوش کشیدمش و روی پام نشوندمش و مشغول نوازش موهاش شدم " نمیدونی چقدر بهت افتخار میکنم، تو خیلی خوب بزرگ شدی" لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم "نیازی نیست خجالت بکشی، تو سراسر شور و شوقی کسی که به من نیمه جون زندگی بخشیده دلم میخواد بخشی از دنیات باشم و این دنیا رو برات تبدیل به جای قشنگتری کنم...درسته یه دژ محکم دور خودت کشیدی به خاطر گذشته ولی من سرم درد میکنه برای دردسر و از دیوار بلندت بالا رفتم و با افتخار دستت رو میگیرم حتی تو تاریکی مطلق"
"راوی فلیکس"
حس امنیت پررنگ ترین حسیه که درونم موج میزنه، جسارتی که پیدا کردیم برای به مرحله بعد بردن رابطمون نه تنها نمیترسونتم بلکه باعث میشه قلبم دیوانه وار بتپه و ذوق زده منتظر سورپرایزهای جدید که سر راهمون قرار گرفته باشم;به جرئت میگم با هر لمسش تو دلم آتش بازی به پا میشه و برمیگردم به دورانی که ذوق زده به سمت درخت کریسمس میرفتم تا کادوهام رو بردارم و خنده هام کل خونه رو پر میکرد.
دیدن تک تک جزئیات چهره اش از این فاصله برام مثل نگاه کردن به یه اثر هنری میمونه، اون خط زخم از روی دماغش شروع میشه و تا بناگوشش ادامه داره و مثل شاخه درختی که به خواب زمستونی رفته و منتظر رسیدن فصل بهار برای جوانه زدن و خودنمایی با شکوفه های رنگیش میمونه; با تصورش لبخندی زدم و دستی روی زخمش کشیدم با چشمهای براقش بهم خیره شده بود و اجازه میداد هر کاری دلم میخواد انجام بدم نگاهی به اطراف انداختم و چشمم به خودکار روی میز کنار سکو افتاد بلند شدم و برداشتمش و مجدد تو بغلش نشستم "داری چیکار میکنی؟" تعجب رو میشد از رنگ نگاهش خواند ریز خندیدم و زیر گوشش زمزمه کردم "بهم اعتماد کن و تکون نخور" خندید و سر تکون داد و منم با خودکار سعی کردم تا جایی که مهارت نقاشیم اجازه میده با دقت شکوفه های گیلاس رو روی زخمش بکشم .
با هر حرکت خودکار روی صورتش ریز میخندید و مجبور میشدم دست نگه دارم و اعتراض کنم "نخـــند" چشماش رو بست و مجدد مشغول کشیدن شدم، با قطع شدن صدای بارون میشد به وضوح صدای جیرجیرک ها رو شنید ; با هر خطی که به طرح اضافه میکردم ضربان قلبم بالاتر می رفت درست زمانی که میخواستم کمی عقب برم دستش پشت گردنم قرار گرفت و تو کسری از ثانیه به سمتش کشیده شدم.
وجودم لبریز از لذت و هیجان شده بود هرچقدر بوسه عمیق تر میشد تپش های قلبمون سریع تر و دمای بدنمون بالاتر میرفت، حرکت دستاش روی صورت و موهام داشت دیوانه ام میکرد نفس هامون سنگین تر شده بود و هیچ کدوم علاقه ای به عقب کشیدن برای نفس گرفتن نداشتیم برای چند لحظه دست از بوسیدن برداشت و درحالی که صورتم رو نوازش میکرد با چشمهایی که از شدت هیجان دو دو میزدن و دونه های عرقی که روی پیشونیش جا خوش کرده بودن نفس عمیقی کشید و سرش رو نزدیک گوشم آورد و با صدای دورگه شده ای زمزمه کرد" امیدوارم بدونی چقدر برام ارزشمندی و چقدر برای این لحظه ثانیه شماری میکردم، حتی جیرجیرک ها و بارون هم میخوان امشب فقط متعلق به ما باشه" با تموم شدن جمله اش و بوسه ای که زیر لاله گوشم نشست نفسم تو سینه حبس شد .
بوسه ها کوتاه و مداوم بودن و تا زیر چانهچونه ام ادامه پیدا کرد چشم هام رو بسته بودم و سعی میکردم به خودم مسلط بمونم عرق سرد روی پیشانی و بدنم نشسته بود و داشت در برابر تب درونیم مقاومت میکرد، دستش روی قفسه سینم شروع به حرکت کردن و بوسه هایی که روی گردنم میزد عمیق و عمیق تر شد ناخواسته از لذت زیاد نفس عمیقی کشیدم و به موهاش چنگ انداختم "هــیونجین" دستش رو دور کمرم حلقه کرد و به دیواره کاروان تکیه داد و در حالی که نفس نفس میزد و صورتم رو نوازش میکرد "باورم نمیشه ...آپولوی من تا این حد بتونه من رو به مرز جنون ببره" لبخندی زدم و بیخیال تمام حس خجالتی شدم که به جونم افتاده بود به سمتش خم شدم و شروع به بوسیدن جز به جز صورتش شدم.
با هر بار بوسیدنش حس میکردم دمای بدنمون داره بالاتر میره صورتش رو قاب گرفتم و شروع به چشیدن طعم لبهاش کردم، گوشهام از شدت تپش قلب بالا در حال نبض زدن بودن و کنترلی روی حرکت دستهام که به سمت دکمه های لباسش می رفت نداشتم.
برای توصیفش میتونم بگم تک تک سلول های بدنم علیهم توطئه چیده بودن تا ذره ای شرم و حیا برام باقی نمونه، دستهام میلرزیدن و دکمه ها رو دونه دونه باز میکردن تا بتونم دسترسی بیشتری به صاحبدلم داشته باشم.
"راوی هیونجین"
بند بند وجودم از رقص مستانه دستهای لطیفش روی میلی متر میلی متر بدنم به لرزه در اومده بودن و حس نیاز شدیدی بدنم رو به آتش کشیده بود، دانهدونه های عرقی که روی پیشونیش جا خوش کرده بودن به زیبایی و طراوت یه گلبرگ به شبنم نشسته میموند.
لوندی ها و بی پروایی هاش داشت کاری میکرد که قلبم از سینه بیرون بزنه و به حضورش ببالم، وقتی دکمه های لباسم رو باز میکرد برق نیاز و خواستن توی چشمهای بی قرارش میتونستم ببینم دستام رو زیر پاهاش قفل کردم و بلندش کردم کاملا جا خورد و بی حرکتبیحرکت موند دستاش مثل پیچک دور گردنم جاخوش کردن خندیدم "بهم اجازه میدی پام رو از خط فراتر بذارم؟" لبخندی زد و جوابم رو با دزدیدن بوسه کوتاهی داد.
قبل از اینکه به سمت تخت انتهای کاروان برم قدمی به سمت گاز برداشتم خاموشش کردم صدای خنده هامون گوش هامون رو قلقلک داد، با احتیاط حرکت کردم و روی تخت نشوندمش کمی نور کاروان رو کم کردم و باقی مونده دکمه های لباسم رو باز کردم.
دیدنش با گونه ها و گوش های قرمز باعث میشد نفسم تو سینه حبس بشه قدمی به سمتش برداشتم و یکی از دستام رو پشت سرش قرار دادم و به آرومی روی تخت خوابوندمش ، گرمای بازدمش به صورتم میخورد و بیشتر مشتاق میشدم تا بدستش بیارم;عطر وانیل و شکلاتش سلول های مغزم رو تسخیر کرده بود فاصله بینمون رو با بوسیدن لباش از بین بردم .
ماه از سقف شیشه ای کاروان شاهد پیوندمون شده بود و با نورش بدن برهنه و خوش تراش آپولوی من رو زیباتر و نفس گیرتر کرده بود، ساعت از 3 نیمه شب گذشته بود و سمفونی نفس هاش داشت به عالم خواب دعوتم میکرد به آرومی پتو رو روی بدنش کشیدم و حین نوازش ابریشم های مشکی رنگش به خواب رفتم.
با حس نسیمی که بدن برهنهام رو قلقلک میداد به سختی چشمام رو باز کردم هوا کمی روشن شده بود و صدای پرنده ها موسیقی گوشنوازی رو راه انداخته بودن، چشمم به آپولو کوچولو دوست داشتنیم با اون پوست سفیدی که توسط پتو تا حدودی پوشیده شده بود افتاد;صدای نفس های آرومش لبخند به لبم آورد.
تا زمان روشن تر شدن هوا و تابیدن آفتاب گرم صبحگاهی روی بدن بلورینش در حالی که به آرومی موهاش رو نوازش میکردم بهش نگاه کردم جوری که زیباترین منظره زندگیم رو دارم میبینم و ازش سیر نمیشم کمی جلو رفتم و تو گوشش به آرومی زمزمه کردم "لبخندت قلب خاک گرفته ام رو به لرزه میندازه و ذوبش میکنه مثل یه تیکه یخ که تو دستت گرفتی...زیبای من تو همون بخش گمشده از منی که همیشه بهش نیاز داشتم و دوست داشتنت مثل آفتاب دلگرمم میکنه"
موهای روی صورتش رو کنار زدم و بوسه ای روی گونه نرم و کک و مکی قشنگش زدم، با نشستن لبخندی روی لب هاش حس کردم خون به گونه هام هجومحجوم آوردن و قرمز شدم.
بدون باز کردن چشمهای کهربایی تو جاش کمی تکون خورد و با صدای دو رگه شده و بمی گفت " صبح بخیر"
Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro