Chào các bạn! Vì nhiều lý do từ nay Truyen2U chính thức đổi tên là Truyen247.Pro. Mong các bạn tiếp tục ủng hộ truy cập tên miền mới này nhé! Mãi yêu... ♥

۴

"راوی هیونجین"

با کمک هم آشپزخونه رو تمیز کرده بودیم و به درخواست فلیکس به سالن اومده بودم تا آماده بشه، زمانی که از آشپزخونه بیرون اومدم با سالن خالی مواجه شدم نفس راحتی کشیدم و ماسکم رو در آوردم توی سالن قدم میزدم و با دقت به جزئیات دکوراسیون داخلی دقت میکردم; از چیدمان میزها گرفته تا قفسه کتاب ها و دیوار پر از پولوراید که از بدو ورود نظرم رو جلب کرده بود حالا میتونستم با دقت بیشتری به تک تک عکس ها نگاه کنم، اون دیوار خاطرات آدم های زیادی رو به رخ میکشید لبخندی زدم و نظرم به عکس فلیکس کنار هیونگش در حالی که با شادی وصف ناپذیری به دوربین نگاه کرده بودن و به تابلوی کافه اشاره میکردن جلب شد" اون عکس رو چند دقیقه بعد از نصب تابلو کافه گرفتیم."

با شنیدن صدای گرمش به سمتش برگشتم پلیور آبی رنگش رو با شلوار سفیدی ست کرده بود و موهای نیمه بلندش رو حالت داده بود، میتونستم رگه های خجالت رو توی صدا و گوش های قرمزش به وضوح حس کنم " حالا که خوب فکر میکنم شب اولی که دیدمت موهات کوتاه بودن اما الان بلند شدن " خنده عصبی کرد و دستی پشت سرش کشید " بهت میاد فلیکس " جلو رفتم و به دیوار اشاره کردم " ایده قشنگیه" از این فاصله میتونستم کک و مک هایی که ناشیانه سعی کرده بود بپوشونه رو ببینم به خاطر این نزدیکی نمیتونستم ضربان قلبمو کنترل کنم عین یه بچه 2 ساله هیجان زیادی داشتم، سرش رو پایین انداخته بود و موهاش صورتش رو پوشونده بودن زمانی که خواستم دستم رو سمتش ببرم با شنیدن حرفش متوقف شدم "میگم...میشه باهم عکس بگیریم و روی دیوار بذاریمش؟" در حالی که فکر میکردم پشت سرش رفتم و دستامو سمت موهاش بردم، با لمس نرمی موهاش لبخندی زدم و موهاشو با کش مشکی رنگ دور مچ دستم جمع کردم; کاملا بی حرکت و ساکت ایستاده بود روبروش ایستادم و چتری هاشو مرتب کردم با اون چشمهای براقش بهم با بهت نگاه میکرد نگاهی به دیوار انداختم " فلیکس، فکر نکنم درست باشه... میدونی این زخم... خیلی ها مثل من ممکنه بیان جلوی دیوار تا با دقت ببینن عکس ها رو... نمیخوام سرزنش بشی!" با نشستن دستش روی شونه ام به سمتش برگشتم با اخم نگاهم میکرد و دیگه خبری از رگه های خجالت و بهت توی چهره اش نبود; صداش دورگه شده بود " زمانی که ماسکتو در آوردی حتی متوجه وجود اون زخم نشدم، تو زیبایی چه ظاهری چه باطنی! قشنگ ترین بخش آشنایی ما اینجاست که درست زمانی اومدی تو زندگیم که حتی دنبالت هم نمی گشتم... بیا عکس بگیریم، مگه حرف بقیه مهمه؟"

اشتیاق توی چشماش باعث شد موافقت کنم صدای خنده هاش توی گوشم پیچید به سمت پیشخوان رفت و دوربین پولوراید رو برداشت " خب، کجا دوست داری عکس بگیریم؟ " نگاهی به اطراف انداختم به کتابخانه اشاره کردم .

کتم رو در آوردم روی صندلی انداختم " تو کتاب دوست داری؟" همونجور که سعی داشت دوربین رو تنظیم کنه سری تکون داد " من عاشق کتاب و بوی کتابم" با شنیدن حرفش لبخندی زدم و فکری به ذهنم رسید "میدونستی کلمه ای به اسم Vellichor هست که به اون حس آرامشی که از بوی کتاب و کتابخانه میگیری؟" با لبخندش سری تکون داد و پیش هم ایستادیم میتونستم بوی وانیل و شکلات رو که کل حواسم رو درگیر کرده بود حس کنم، نگاهی بهش انداختم نیم رخش وقتی میخندید آرامش و امنیتی رو بهم هدیه میداد که سالها بود فقدانش رو حس میکردم.

دستم رو دراز کردم و کرم پودر روی کک و مک هاش رو پاک کردم " هیچ وقت نپوشونشون، اینها یادگاری خداست که وقتی خلقت می کرده به جا گذاشته تا من بتونم توی تاریکی درخششون رو ببینم و پیدات کنم " از اونجایی که نزدیک هم ایستاده بودم میتونستم صدای ضربان قلبش رو بشنوم عصبی خندیدیم و برای دوربین ژست گرفتیم بر حسب عادت دستم رو جلوی زخمم گذاشتم و سرم رو روی سرش تکیه دادم ، درسته برای چند ثانیه بود ولی بوی شامپویی که به موهاش زده بود مدهوشم کرد.

کاش میتونستم تک تک احساسات و افکاری که تو بند بند وجودم در جریان بودن رو بهش بگم "دیدنت یکی از بهترین اتفاقهای زندگیم، بهم نشون داری میدی رنگ های زیادی توی دنیا وجود دارن; احساسی که الان دارم تجربه میکنم متفاوت و جدیده..." تمام این حرفها از وقتی بهش نزدیک شدم تا طلسم غریبه بودنمون رو بشکونم و بیشتر باهم آشنا شدیم تو ذهنم جولون میدادن، به قول سونگمین هر کدوم از آدمها فارغ از هر جنسیتی یه رنگ مکمل دارن که کنارش میتونن بدون هیچ نگرانی احساس آرامش کنن .

" راوی فلیکس"

با حس سنگینی سرش نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم زیر چشمی نگاهش کردم لبخندی زدم و عکس رو گرفتم " بیا یدونه دیگه هم بگیریم عین همین یکیش مال خودت" لبخند زیبایی مهمون لب هاش شده بود و چشماش برق میزد، مجدد ژست گرفتیم و لحظه رو ثبت کردیم.

وقتی داشتم عکس ها رو تکون میدادم تا ظاهر بشن با شنیدن صدای پیام گوشیش توجهمون به سمتش جلب شد، با خواندن پیام ابرویی بالا انداخت و کتش رو برداشت " وقت رفتنه فلیکس

" نگاهی به عکس ها انداختم که اولین قاب دو نفری رو توی کادر سفید رنگش جا داده بود " نمیدونی چقدر دوست داشتم عکس یادگاری داشته باشیم " لبخند روی لبم رو نمیتونستم کنترل کنم، حین اینکه کتش رو میپوشید کنارم اومد با دیدن عکس ها برای چند لحظه مات و مبهوت موند " تو..." شانه ای بالا انداختم و به سمت دیوار رفتم ماژیک مشکی رنگ رو از روی قفسه برداشتم و پشت عکس ها تاریخ زدم و عبارت " اولین عکس دو نفری " رو با دقت نوشتم; یکی از عکس ها رو روی دیوار چسبوندم و اون یکی رو سمتش گرفتم " این یادگاری پیش تو باشه " میتونستم اشکی که تو چشماش حلقه زده و دستهای لرزونش رو ببینم .

تنها کاری که کرده بودم پوشاندن صورتم درست مثل خودش بود تا احساس امنیت کنه، میتونم درکش کنم کاملا و دوست دارم با زمان دادن بهش این حس رو القا کنم که نیازی به خجالت کشیدن یا احساس کمبود داشتن به خاطر وجود یه زخم نیست;بار ها و بارها توی ذهنم برام سئوال شد که داستان پشت اون زخم چیه ولی به خودم این اجازه رو ندادم تا بپرسم، با شنیدن صداش از عالم فکر و خیال بیرون اومدم " من... واقعا ازت ممنونم فلیکس! نیازی نبود به خاطر من چنین کاری کنی " قطره اشکی روی گونه چپش جا خوش کرد با تردید دستم رو جلو بردم نمیخواستم معذب بشه توی چشماش نگاه کردم و وقتی پلک زد به آرومی اشکش رو پاک کردم " نمیدونم چه اتفاقی برات افتاده ولی این رو بدون یکی از قشنگ ترین چیزهایی که تو رابطه ما هست اینه که نیازی نیست تظاهر کنیم من میتونم زخم هات رو ببینم و تو هم ممکنه از وجود خیلی کاستی ها تو وجودم با خبر باشی، قرار نیست همدیگه رو نجات بدیم از مخمصه یا هر چیز دیگه ای فقط کافیه همدیگه رو درک و حمایت کنیم همین خود به خود تمام آشفتگی ها رو مرتب میکنه و همه چی سر جای خودش قرار میگیره." لبخندی زدم و کمی موهاش رو بهم ریختم " میرم کتم رو بیارم.

وقتی برگشتم رختکن تا کتم رو بردارم به حدی ضربان قلبم بالا بود که ناخواسته به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم " آروم باش فلیکس... مگه چی شده؟ این همه منتظر چنین روزی بودی! " زیر لب غر زدم چشمم به شیشه پر از کوکی های مربایی افتاد لبخندی زدم و همراه خودم بردمش ، زمانی که به سالن اومدم دیدم روی صندلی نشسته و به عکس خیره شده " بریم؟ دنبال چی داری میگردی توی اون عکس؟" خندیدم و پشتش ایستادم دستمو کنارش روی میز گذاشتم و به عکس با چشمهای ریز شده نگاه کردم، صدای خنده هاش توی گوشم پیچید وقتی بلند شد چشمش به شیشه کوکی ها افتاد بهش اشاره کرد " این ها برای چیه دیگه؟" شیشه رو با خوشحالی بالا آوردم و تکونی دادم " یه هدیه از طرف لی فلیکس به هوانگ هیونجین"

حین در آوردن کیف پولش سری تکون داد و عکس رو با وسواس داخلش گذاشت اون کیف عسلی رنگ مجدد به جیبش برگشت ; دستش رو سمتم دراز کرد " افتخار میدین بریم؟" سمتش رفتم و شیشه رو توی دستاش گذاشتم چراغ ها رو بعد از آخرین نگاه به کافه خاموش و کافه رو تعطیل کردم ، با هم به سمت ماشین رفتیم.

با قدم های سریعی جلوتر از من به سمت ماشین رفت و در رو برام باز کرد " امروز قراره برای جفتمون مهیج باشه" لبخندی زدم و سوار شدم متوجه دستش که مراقب سرم بود شدم ، نمیدونم چرا اینقدر خجالت میکشیدم ولی تک تک کارهایی که میکنه برام به حدی جدید و شیرینه که دلم نمیخواد فراموششون کنم; وقتی تو ماشین نشست شیشه کوکی ها رو با احتیاط روی صندلی عقب جاساز کرد و کمربند مون رو بستیم به محض روشن شدن ماشین آهنگ Sunflower از پست مالون شروع به پخش کرد کاملا هیجان زده سمتش برگشتم " تو هم این آهنگ رو دوست داری؟" لبخندی زد و آدرسی که سونگمین براش ارسال کرده بود رو به جی پی اس داد و حرکت کردیم.

"راوی هیونجین"

از وقتی داخل ماشین نشسته بودیم عطر وانیل و شکلاتش باعث میشد دلم بخواد بخوابم ، نگاهی بهش انداختم حواسش پرت بیرون بود و گه گداری همراه آهنگی که پخش میشد زیر لب همخونی میکرد . توی ذهنم داشتم به این فکر میکردم که سونگمین چه نقشه ای کشیده آدرسی که فرستاده بود کمی خارج از شهر بود و بعید میدونم سینمایی اونجا باشه;زیر لب غری زدم " یه بار دیگه بهت اعتماد میکنم کیم سونگمین ناامیدم نکن! " نمیدونم چرا ولی گرمم شده بود اون لحظه مدام خودمو سرزنش میکردم که کاش کتم رو در میاوردم، گرما و ترافیک سئول اصلا ترکیب مناسبی برای من نیستن میتونستم دانه های عرقی که روی گونه و پیشونیم جا خوش میکردن رو حس کنم " من سردم نیست میخوای یکم شیشه رو پایین بدی؟" از شنیدن این حرف کاملا شوک شدم " مطمئنی؟" با لبخند قشنگش بهم اطمینان داد و شیشه رو پایین دادم هوای سرد وقتی به صورتم میخورد حس بهتری داشتم "توی ترافیک بودنمون خیلی اذیت میکنه" کمی صدای ضبط رو کمتر کردم " میدونی من کلا از گرما فراری ام و نمیتونم تحملش کنم، هر موقع سردت شد شیشه رو خودت بده بالا به محض اینکه برسیم کتم رو در میارم" به تکون داد سرش اکتفا کرد "وقتی تو کافه بودیم متوجه شدم خیلی به دکوراسیون داخلی توجه میکنی " ابرویی بالا انداختم

" راستش من همیشه به طراحی داخلی خیلی اهمیت میدادم و دوست داشتم برم وارد این حرفه بشم، کلا طراحی رو دوست دارم" با هیجان به سمتم چرخید " مامان من طراح داخلیه" توقع هر چیزی داشتم جز این حرف " واقعا؟" سری تکون داد " مامانم یه شرکت طراحی داره، میتونی هر سوالی داری بگی تا ازش بپرسم به نظرم خیلی بهت میاد" حس هیجانی سراسر وجودم رو گرفته بود " به چشم من کسایی که طراحی داخلی انجام میدن واقعا خیلی خفنن و تحسینشون میکنم، فقط چیدمان میکنن؟" گوشیش رو در آورد و منتظر موقعیت شد تا عکس هایی که مادرش توی پیج اینستاگرامشون گذاشته بود نشونم بده "وای خدای من...خودت هم نقاشی میکنی؟" خندید سری تکون داد " خودم نه، نهایت استعدادم به تزئین کیک ها و کوکی ها برمیگرده ولی مامانم نقاشی میکنه و عاشق گل و گیاه " کل مسیر با وجود ترافیکی که داشت به حرف زدن درمورد جزئیات بیشتر زندگیمون گذشت نمیدونم چرا ولی وقتی به خودم اومدم دیدم حرفایی رو بهش زدم که حتی سونگمین و مینهو هیونگ هم ازش خبر ندارن و این برام مایه دلگرمی بود، زمانی که به مقصد رسیدیم خارج از شهر بودیم و جاده از هر دو طرف با مزرعه های بزرگی احاطه شده بود از ماشین پیاده شدم و کتم رو در آوردم.

نگاهی به اطراف انداختم گوشیم رو از تو ماشین برداشتم " یه لحظه یه تماس بگیرم" با لبخندش بدرقه ام کرد، با سونگمین تماس گرفتم ولی جوابی نگرفتم به محض قطع شدن پیامی دریافت کردم "سلام هیونگ، لطفا به اون تابلو سبز رنگ روبروت نگاه کن و پاکت سفید رنگ رو بردار...بهم اعتماد کن و عصبانی نشو"

با کلافگی دستی توی موهام کشیدم به سمت تابلویی که اشاره کرده بود رفتم با دیدن پاکت سفید رنگ که اسم من و فلیکس روش بود چشمام گرد شد، با احتیاط از تابلو جدا کردمش و پیش فلیکسی که با تعجب داشت نگاهم میکرد برگشتم " اینجا چه خبره؟" وقتی توی ماشین نشستم سرمو به فرمون تکیه دادم "از من بهت نصیحت هیچ وقت به دوستت اعتماد نکن فلیکس ، این پاکت برای ماست!" با تعجب در حالی که سعی میکرد خنده اش رو کنترل کنه دستش رو دراز کرد و پاکت رو گرفت بلافاصله بازش کرد ولی با مقدار زیادی گلبرگ ریز صورتی و اکلیل که روی شلوارش ریخت مواجه شدیم، نگاهی بهم انداختیم و صدای خنده هامون باعث شد چند تا پرنده ای که روی درخت های خشکیده نشسته بودن پرواز کنن.

دستم رو سمت شیشه کوکی بردم و جلو آوردمش " میشه امتحانشون کنم؟" در حالی که نامه دستنویس رو باز میکرد سری تکون داد و اولین گازی که به کوکی زدم با پیچیدن صدای بمش توی ماشین و خواندن نامه همزمان شد " هیونجین و فلیکس عزیز ، امیدوارم خیلی از دستم عصبانی نباشین میدونم قرار بود باهم برین سینما و بعد یه شام مختصر تو یه رستوران بخورید...ولی وقتی با مینهو هیونگ داشتیم حرف میزدیم به این نتیجه رسیدیم که تنوع لازم دارین و خواستیم در حد توان بهتون خوش بگذره پس با همکاری هم شما رو به ماموریت هایی می فرستیم که باید مو به مو اجراش کنین!

لطفا به کروکی که پشت نامه کشیدم برید ...امیدوارم بهتون خوش بگذره! پ.ن هوانگ هیونجین بهتره یکم روی اخلاقت کار کنی تا جای اینکه مجبور بشیم سورپرایزت کنیم از همون اول باهات هماهنگ کنیم... توی داشبورد رو باز کن بد اخلاق! - مینهو هیونگ "

تمام مدتی که مشغول خوندن نامه بود نمیدونم چند بار دستامو مشت کردم و چندتا کوکی خوردم ولی وقتی تموم شد فلیکس شروع کرد خندیدن و سرش رو روی شونه ام گذاشت "باورم نمیشه... اینقدر بد اخلاقی؟" اونقدر بامزه میخندید که عصبانیت و شوکی که بهم دست داده بود رو کامل فراموش کردم و خندیدم "سونگمین و هیونگ اغراق کردن و الکی شلوغش کردن من...من فقط...اصلا نامه رو بده ببینم کجا باید بریم" همانطور که سرش روی شانه ام جا خوش کرده بود نامه رو به دستم داد با دیدن کروکی کمی فکر کردم"خیلی دور نیست تقریبا 1 کیلومتر با اینجا فاصله داره" یه کوکی از توی شیشه برداشت و گازی بهش زد با دیدن خرده کوکی هایی که مثل یه بچه 2 ساله روی لباسش ریخته بود لبخندی زدم موهایی که روی صورتش ریخته بود رو کنار زدم و کمی خم شدم تا داشبورد رو باز کنم با دیدن پاکت قرمز رنگی تعجب کردیم .

پاکت رو که باز کردم با کارت اعتباری مینهو هیونگ مواجه شدم که یادداشت کوچیکی روش چسبیده بود "امروز تمام هزینه ها رو از این کارت انجام بدین و لذت ببرین این یه هدیه از طرف من و هی دو به تو و فلیکس بابت آشناییتون - مینهو هیونگ"

" راوی فلیکس"

از زمانی که اولین پاکت رو باز کرده بودم حس هیجان و ذوق زدگی خوشایندی کل وجودمو درگیر کرده بود وقتی هیونجین دومین پاکت رو پیدا کرد و یادداشت داخلش رو خوند به وضوح هجوم اشک رو تو چشماش میتونستم ببینم صورتش رفته رفته قرمز شده بود و بی صدا اشک می ریخت، بابت مهربانی اطرافیان هیونجین نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم;حس خوشحالی قلبم رو گرم میکرد این پسر واقعا ارزشمنده کم کم بغض به سراغم اومد با تردید دستم رو به سمتش دراز کردم و موهاش رو به پشت گوشش هدایت کردم "میخوای من رانندگی کنم؟" اشکهاش رو پاک کرد و لبخند زد "من رو بابت احساساتی شدنم ببخش، فقط تا حالا تو چنین موقعیتی نبودم احساس میکنم بهم خیانت کردن" وقتی آخرین بخش حرفش رو گفت هر دو خندیدیم دستی به شونه اش کشیدم و به سمت دومین مقصد حرکت کردیم.

در طول مسیر ناخواسته نگاهی بهش انداختم، آستینش رو کمی بالا داده و دست چپش تکیه گاه سرش شده بود;میتونم قسم بخورم هیچ کلمه ای نمیتونه زیبایی این پسر رو توصیف کنه و تمام چیزی که توی ذهنم مدام تکرار میشد حس امنیت و قدرتی بود که نمیدونم یهو از کجا سر و کله اش پیدا شده، ته دلم دیگه از چیزی نمیترسم و همه چی تو قشنگ ترین حالت خودش به چشمم میاد و این حس خیلی دلنشینه درست مثل بوی نم بارون، با افکاری که توی سرم جولون میدادن لبخندی زدم و به مسیری که به مقصد نامعلومی بود خیره شدم و هیجان زده منتظر رسیدن شدم.

با رسیدنمون به مقصد با تعجب به دروازه بزرگ آبی رنگ پیش رو نگاه میکردیم درست زمانی که بهم نگاه کردیم پیام دیگه ای برای هیونجین ارسال شد، با صدای بلند شروع کرد به خواندن پیام" ماموریت اول. به باغ نارنگی برید و سبدی که از صاحب اونجا میگیرین رو پر کنین نگران نباشین همه چیز از قبل هماهنگ شده" با تعجب نگاهی بهش انداختم که بهت زده به صفحه گوشی خیره مونده بود، جوری مات و مبهوت مونده که اگه حرفی نمیزدم میتونست ساعتها تو همون حالت بمونه با یه تک سرفه سعی کردم توجهش رو جلب کنم و گفتم " باغ نارنگی؟ بیا تا ته این ماموریت ها رو بریم هیونجین" گوشی رو کنار گذاشت و معذب نگاهم کرد " مشکلی نداری؟"

خندیدم و کمربندم رو باز کردم " معلومه که مشکلی ندارم، صادقانه تا حالا تجربه چیدن میوه با دستهای خودم از درخت نداشتم حتی تو استرالیا" با شنیدن حرفم خیالش راحت شد و عضلات صورتش از انقباض خارج شدن لبخندی زد و ماسک مشکی رنگی که ترکش نمیکرد رو به صورتش زد دلم میخواست ازش بخوام بیخیال اون ماسک بشه چون بهش نیازی نداره اما حسی درونم جلوی بیانش رو گرفت پس با هم از ماشین پیاده شدیم به سمت باغ رفتیم، در باز بود زمانی که وارد شدیم آقای مسنی با لبخند به سمتمون اومد و بدون هیچ حرفی سبد چوبی رو به دست هیونجین داد;با راهنمایی آجوشی به سمت درخت های نارنگی که عطرشون تو هوا پیچیده بود رفتیم و مشغول چیدن نارنگی های تازه و درشت شدیم.

اگه روزی بهم بگن یکی از قشنگترین خاطراتت رو میتونی تا ابد جاودانه کنی، امروز رو انتخاب میکنم;صدای خنده هامون تو محوطه میپیچه و با شیطنت تمام در حالی که مدهوش از بوی برگ های سبز درخت های نارنگی چندین و چند ساله ای که شبنم روشون نشسته هستیم، جوری که انگار فردایی وجود نداره نارنگی میچینیم و سبد رو پر میکنیم.

" میدونی فلیکس حالا که فکر میکنم میبینم تو یه چیزی رو هنوز تجربه نکردی!" با شنیدن صداش متعجب به سمتش برمیگردم، آستین هاش رو بالا زد و ماسکش رو از صورتش برداشت;برای چند لحظه بابت حواس پرتیم و جا گذاشتن دوربین تو کافه حسرت خوردم;قدم به قدم جلو اومد و با چشمهای براقش بهم نگاه کرد به فاصله پلک زدن پشتش رو بهم کرد و روی زمین نشست " بپر بالا... بابا بزرگم همیشه میگفت اگه از بالاترین شاخه یه درخت میوه بچینی یه آرزوت برآورده میشه... زود باش تا آجوشی نیومده" متعجب داشتم نگاهش میکردم چقدر با مردی که میدیدم متفاوته! "زود باش دیگه! نکنه آرزویی نداری؟"

"مگه میشه آرزویی نداشته باشم؟" درست زمانی که می خواست بلند بشه دستام رو با احتیاط روی شانه اش گذاشتم، همین لمس کوچک لرزی به وجود جفتمون انداخت این رو وقتی گلوشو صاف کرد متوجه شدم " بشین روی شونه هام و نترس نمیذارم بیفتی"

با وجود استرسی که کل وجودمو گرفته بود با لبخند دندون نمایی که زده بودم میتونستم لرزش عضلات صورتمو حس کنم روی شونه هاش نشستم، این حس قلقلک توی دلم غیر قابل توصیف! با قرار گرفتن دستاش که دور زانوهام قفل میشد خدا رو شکر میکردم که کسی این اطراف نیست و خودشم نمیتونه صورت جمع شده از ذوقم و دستهایی که جلویی دهنم گذاشته بودم تا صدام در نیاد رو ببینه،خدای من همین لحظه همین جا میخوام زمان متوقف بشه! "خب، میخوام بلند شم بهم اعتماد کن و از بلندترین شاخه یه نارنگی بچین! قبلش چشماتو ببند و آرزو کن"

با بلند شدنش برای چند لحظه تعادلمو از دست دادم و ناخواسته به موهاش چنگ زدم چیزی نگفت، لعنتی به خودم فرستادم " یکم برو جلوتر... یکم دیگه" دست دراز کردم و سعی کردم دم دست ترین نارنگی رو بچینم تا اذیت نشه " اون نه فلیکس بالاتر" نگاهی به پایین انداختم به سختی سرشو بالا گرفته بود تا بتونه دستمو ببینه;لبخندش، برق نگاهش، خال زیر چشمش و اون زخم همشون دست به دست هم دادن تا بیخیال نارنگی چیدن بشم و موهای پریشونش رو مرتب کنم "من آرزویی ندارم، همین الان برآورده شده " وقتی به خودم اومدم تو فاصله 2 سانتی متری از صورتش بودم ...

Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro