Chào các bạn! Vì nhiều lý do từ nay Truyen2U chính thức đổi tên là Truyen247.Pro. Mong các bạn tiếp tục ủng hộ truy cập tên miền mới này nhé! Mãi yêu... ♥

۱۰


"راوی هیونجین"

وقتی پسرها به پیامم جواب دادن لبخندی زدم و شروع به رویا پردازی درباره شبی که پیش رو داشتیم کردم، این چند روز فقط دنبال راهی بودم تا برای بهتر شدن حالش کاری انجام بدم و با دیدن پوستر تبلیغاتی که گوشه خیابون به خاطر بارون بهاری خیس شده بود فکری به ذهنم رسید.

با کمک هیونگ ها برای امشب برنامه ریزی کردیم و باید اعتراف کنم تظاهر کردن به اینکه همه چیز عادیه و اصلا ذوق زده نیستیم خیلی سخته!!!!تو این مدت هر کسی به روش خودش کنارمون بود و در عین اینکه بهم برای کنار اومدن با اتفاقی که افتاده فضا و‌ زمان میدادیم، نمیذاشتیم حس تنهایی بهمون القا بشه...

محمود درویش تعریف جالبی از عشق داره " تو در حال کشتن من و تلاش برای زنده نگه داشتن منی و این خود عشقه!"

وقتی که عمیقا به اهمیت وجود فلیکس تو زندگیم فکر میکنم متوجه میشم که خیلی از اولین ها رو باهاش تجربه کردم، این پسر مثل یه موهبت درست تو تاریک ترین روزهای زندگیم آهسته و پیوسته وارد دنیایی شد که بوی رنگ روغن و گرد و خاک میداد .

با صبوری تمام تک تک احساسات پراکنده‌ام رو سر و سامون داد...درست مثل کتابخونه ای که به خاطر یه زمین لرزه چند ریشتری تمام قفسه هاش بهم ریخته، عاشقانه دونه دونه کتاب ها رو برداشت و ماهرانه تو قفسه ها چید و شد همون دلیلی که با ذوق دیدنش به خواب برم و بیدار بشم.در برابرش به حدی احساس مسئولیت میکنم که میخوام به هر قیمتی شده از روح و قلبش جوری محافظت کنم انگار داره تو سینه خودم میتپه، اون لایق آرامش و خوشبختی.

فلیکس کلید‌دار و صاحب قلب منه و بخشی از وجودم رو پیش خودش به گروگان گرفته و هیچ شکایتی از این بابت ندارم.

اینکه یه روزی به خودت میای میبینی کسی وارد زندگیت شده که هر لبخندش میتونه زمان رو برای قرن ها متوقف کنه خیلی خنده داره! آپولوی من لبخند هاش به زیبایی طلوع و غروب آفتاب میمونه همونقدر زیبا و نفس گیر... چقدر دلتنگ شنیدن صدای خنده هاش و دیدن برق تو چشماش موقع خندیدنم...

وقتی تو چشماش نگاه میکنم میتونم آینده رو ببینم، میتونم عشقی رو که روز به روز بزرگتر و عمیق تر میشه ببینم ...مهم نیست چه احساسی دارم و چی پیش میاد تا زمانی که میتونم چشم‌های کهربایی و گرد جاودانگی روی گونه هاش رو ببینم حالم خوبه و احساس خوشبختی میکنم.

هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که روزی برسه بخش هایی از وجودم رو بشناسم که از وجودشون بی خبر بودم، شبی که تو وجود هم حل شدیم قسم خوردم که به دوست داشتنش ادامه بدم.

با قطع شدن صدای آب از فکر و خیال در اومدم و با لبخند منتظرش شدم تا ببینمش، وقتی با اون گونه های گل انداخته و موهای بلند خیس از اتاق بیرون اومد احساس کردم پروانه ها توی دلم قیام کردن و قلبم چنان با هیجان تو سینه ام میکوبید انگار که میخواد فرار کنه.

نگاهی بهش انداختم حتی با وجود صورت اصلاح نشده، موهای بلند و آشفته و بدن نحیفش هنوز هم مثل آفتاب میدرخشید...

به سمتش رفتم و حوله دور گردنش رو روی موهاش انداختم و مشغول خشک کردن تار به تار ابریشمی و نرمش شدم، لبخند محوی روی لباش نقش بسته بود و از اینکه بهش توجه کنم هیچ شکایتی نداشت به آرومی دستم رو زیر چونه اش گذاشتم و به چشماش خیره شدم *"میدونی اگه بدن میشدم، قلبم بودی...درخت میشدم، ریشه‌ام بودی...رنگ میشدم، قلمم بودی...شب میشدم، ماهم بودی...ساز میشدم، آهنگم بودی...فصل میشدم، بهارم بودی...حس میشدم، امیدم بودی... تو همون دلیلی هستی که بهم معنا میدی ..."*

قطره اشکی با لجبازی روی گونه هاش شروع به رقصیدن کرد کمی به سمتش خم شدم و بعد از مدتها مجدد طعم لبهاش رو چشیدم.

"راوی فلیکس"

با حس لب هاش که به نرمی داشت وجودم رو قلقلک میداد ضربان قلبم بالاتر رفت و حس کردم دلم هری ریخت پایین، دلتنگ بودم...

احساس میکردم تو هوا معلق شدم.

طعم شوری اشک رو میتونستم حس کنم، درسته هر دو داشتیم بیصدا گریه میکردیم و دست هامون صورت همدیگه رو قاب گرفته بود و با لجاجت تمام دست از بوسیدن هم بر نمیداشتیم .

زمانی که برای نفس گرفتن دل کندیم از هم، پیشونی هامون مثل قوی ترین آهنربا ما رو بهم متصل نگه داشته بود...سکوت خونه با صدای تیک تاک ساعت و ضربان قلب هامون شکسته میشد"امیدوارم بدونی چقدر برام با ارزش و عزیزی هیونجین...داشتنت قشنگ حسیه که میتونستم تجربه کنم، حتی اگه کاری هم نکنی  هیچی نگی هم احساس قدرت میکنم چون تو رو دارم...تو خونه منی!"

با دیدن لبخند گرمش کمی ازش فاصله گرفتم و با آرومی زخم روی صورتش رو لمس کردم و خودمو تو آغوشش غرق کردم صدای ضربان قلبش بهم حس امنیت و گرمای وجودش مثل یه مرهم روی زخم هام بهم آرامش میداد،  انگشتاش تو موهام می رقصیدن و با بستن چشمام از لمسش لذت بردم.

شارلوت برونته تو جین ایر برای توصیف عشق از این جمله استفاده کرد " من برای اولین بار فهمیدم میتونم کسی رو دوست داشته باشم و تو رو پیدا کردم" آشنا شدنم با هیونجین خیلی غیر منتظره بود و حالا میتونم دلیلش رو بفهمم...اینکه کسی رو بی هیچ چشم داشتی دوست داشته باشی و کنارش احساس کامل بودن کنی، خیلی زیبا‌ست.

هیچ درکی از گذر زمان نداشتم، با تنگ تر شدن حصار دستاش و پیچیدن صدای دل انگیزش لبخندی زدم...

" میدونی من از سر تنهایی عاشقت نشدم...تو کسی بودی که وادارم کردی به خاطر روشنایی وجودت از تو سایه بیرون بیام...هر لحظه میترسم که یکی بیاد و تو رو ازم بدزده یونگ بوک ، خنده هات زیباترین هارمونی و لبخندت از هر ستاره ای تو آسمون شب هام درخشان تره ...میدونم روزهای سختی رو پشت سر گذاشتی ولی زندگی ادامه داره! نمیخوام جمله کلیشه ای جونگین نمیخواد تو این حال بمونی رو هی تو گوشت زمزمه کنم، من جایی نمیرم و مراقبتم."

عشق همیشه قرار نیست پر زرق و برق و بزرگ باشه، از نظر من عشق همین کارها و جزئیات کوچیکه...زندگی ما آدمها وقتی بهم گره می خوریم قشنگ تر میشه، مگه نه؟

گاهی با شنیدن من پیشت میمونم، روی من حساب کن، چقدر زیبا شدی، دلتنگت بودم و کلی جمله کوتاه دیگه میتونه جادو کنه...

یه تئوری روانشناسی هست که میگه آدم ها وقتی روحشون بهم نزدیک میشه به مرور شبیه هم میشن از ظاهر گرفته تا رفتار...

دلم میخواد برم بلندترین نقطه شهر و داد بزنم هیونجین فقط مرد من نیست...اون قلبم، تمام دار و ندارم، نقطه امنم و خونه منه!

عاشق شدن خیلی یهویی اتفاق میفته و کاری میکنه که یادت میره باید در لحظه زندگی کنی، تو زندگی همیشه قرار نیست حالمون خوب باشه و همه چیز مثل فیلم و سریال گل و بلبل باشه;یه روزهایی هم هست که راهت رو گم میکنی حتی زمین میخوری اونجاست که نیاز داری حمایت و درک بشی.

تا حالا شده با فردی ملاقات کنی که ترس از دست دادنش رو داشته باشی؟!حس کنی با رفتنش چقدر آسیب میبینی و شکننده میشی؟!

حین خاکسپاری جونگین متوجه شدم چقدر رفتن آدم ها به هر نحوی میتونه دردناک باشه، نیاز به زمان داشتم تا کنار بیام با نبودنش حتی گاهی چان هیونگ و هیونجین رو ترسوندم با کارهام ولی خب کنارم موندن بیشتر از هر زمانی و این برای من یکی از بزرگترین و قشنگترین لحظاتیه که نمیخوام هیچ وقت فراموشش کنم.

این روزهای تلخ بهم ثابت کرد تفاوت زیادی بین شناختن و درک یه نفر وجود داره، خیلی ها ممکنه بشناسنم ولی تعداد انگشت شماری میتونن درک کنن...جنگ درونی ترسناکی رو بعد از از دست دادن جونگین تجربه کردم، مدام خودمو بابت چیزی که تقصیر من نبوده سرزنش کردم و با خودم اما و اگر های زیادی رو تکرار میکردم.

رفته رفته متوجه شدم زندگی کوتاه تر از چیزیه که فکر میکنم و نباید حسرت بخورم! روزهای خوب شادی میارن، روزهای بد تجربه، حتی روزهایی که بهش برچسب افتضاح میزنیم هم بهمون درس جدیدی میدن تا رشد کنیم و در نهایت بهترین روزامون تبدیل به خاطرات میشن.

روزهایی بود که میخواستم با هیونجین حرف بزنم ولی به طرز عجیبی ذهنم خالی میشد، انگار می فهمید داره چی تو سرم میگذره برای همین همیشه با گرفتن دستام یا بغل کردنم سعی میکرد از تو چشمام کلماتی که سرگردون بودن رو پیدا کنه.

اینکه موهبت حرف زدن رو خدا بهت داده باشه ولی نتونی ازش برای بیان احساسات استفاده کنی کنایه آمیز و دردناکه، اینطور نیست؟

"راوی هیونجین"

یکی از لذت بخش ترین لحظات برای من به آغوش کشیدن و نمیخوام به سادگی ازش دل بکنم، نمیدونم چقدر تو بغلم نگهش داشتم و سرش رو نوازش کردم ولی خیس شدن لباسم و سکوتش نشون میداد تو اقیانوس افکارش غرق شده;یونگ بوک من دیگه به شادابی و سر زنده بودن قبل نیست و خیلی تو لاک خودش میره...بهش حق میدم و منتظرش میمونم.

زمانی که حس کردم کمی از فکر و خیال دور شده بوسه ای روی موهای بلند مشکیش زدم و کمی سرش رو با گرفتن چونه اش بالا آوردم، چشمهای قرمز و پف کرده‌اش قلبم رو مچاله کرد ...

لبخندی زدم و با انگشتام موهاش رو شونه کردم "خیلی بلند شدن...دوست داری کمکت کنم مرتبشون کنی؟" با تکون دادن سرش بوسه ای روی موهاش زدم و دوباره به سمت حمام بردمش، مثل پسر بچه ها بیصدا دنبالم اومد و جلوی آینه ایستاد .

نگاهی به صورت بی حال و آشفته اش انداخت و دستی روی صورت اصلاح نشده اش کشید، لبخندی زدم و قیچی و شونه به دست کنارش ایستادم "فقط میخوام یکم کوتاهشون کنم باشه؟"

به تکون دادن سرش اکتفا کرد و مشغول کوتاه کردن موهاش شدم با هر قیچی که به تارهای ابریشمی موهاش میزدم حس میکردم دارم کمی از بار غمی که روی دوشش بود کم میکنم، بوسه ای روی پیشونیش زدم و موهای تازه قیچی خورده اش رو شونه کردم .

دستی به صورتش کشیدم حس زبری ته ریشش روی انگشتام قلقلکم میداد خمیر اصلاح رو روی صورتش زدم و مشغول تراشیدن صورت قشنگ و معصومش شدم، از این فاصله میتونستم تعداد دونه دونه ستاره های ریز و درشت روی گونه هاش رو بشمرم ...

قلبم از نزدیکی زیادم باهاش به تپش افتاده بود و حس میکردم درونم مثل یه اقیانوس پر از موج های کوتاه و بلند شده، چقدر این حس خوشایند و قشنگه...وقتی فکرشو میکنم میبینم احتمال اینکه سرنوشتم باهاش مقدر شده باشه 0.001% بوده و اونقدر خوش شانس بودم که ببینمش و حالا تو سخت ترین روزهای زندگیش دستش رو گرفتم.

وقتی نوجوان بودم همیشه دلم میخواست همون عشقی رو تجربه کنم که تو کارتون ها و کتاب داستان ها میدیدم، از دید من کم سن و سال تعریف عشق این بود که به قشنگی اسمش پی ببری و همیشه دستش رو بگیری و برای خوشحالیش همه کار کنی.

اما الان که چند ماهی از آشناییم باهاش میگذره میفهمم عاشق شدن تاوان داره، وقتی عاشق میشی خودت رو فراموش میکنی و کل آدم ها صدا و تصویرشون برات محو میشن فقط خودتی و محبوبت.

شب ها به صورت غرق خوابش خیره میشی و محو زیبایی و معصومیتش میشی، دلت میخواد بهترین و خوشمزه ترین خوراکی ها رو اول اون بچشه، دوست داری به بهونه های مختلف کاری کنی تا چشماش برق بزنن و صدای خنده هاش گوش هات رو قلقلک بدن.

اولویتت میشه سلامت روح و جسمش و در نهایت تو هر شرایطی اجازه میدی بند بند وجودت ستایشش کنن و از هر خطری دور نگهش داری...تاوان دوست داشتن سنگین و باید از خودت بگذری براش، نیاز نیست حتما کارهای خارق العاده انجام بدی یا ریخت و پاش کنی .

ابراز عشق میتونه پشت گوش فرستادن چند تار مو پریشون یا ذوق و شوق داشتن برای تولد و موقعیت های مختلف باشه...

من به عشق باور نداشتم تا اینکه وجود گرمش بهم یاد داد میتونم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم، انگار متولد شده بودم تا آپولوم رو پیدا کنم.

وقتی اصلاح صورتش تموم شد از فکر و خیال دراومدم و بهش کمک کردم تا صورتشو بشوره حوله سفید رنگی رو از آویز برداشتم و به دستش دادم " وقت هایی که اوضاع برات سخت شد فکر نکن تنهایی، تو من رو داری یونگ بوک و نمیذارم تک و تنها بمونی...میدونم کنار اومدن و برگشتن به روند قبلی زمان بره ولی تلاشت رو بکن."

دستش رو گرفتم و بوسه ای پشت دستش نشوندم، سکوتش برام دردناک و در عین حال شیرین بود حداقل دیگه تمام روز رو تو تختش زیر پتو پناه نمی گرفت یا بداخلاقی نمیکرد...

همراه هم به اتاقش رفتیم و مشغول انتخاب لباس شدم یه پیراهن قهوه ای و شلوار کرم نظرم رو جلب کرد; لباس ها رو روی تخت گذاشتم و بی هیچ اعتراضی مشغول پوشیدنشون شد .

"زیبایی لی یونگ بوک حتی وقتی لبخند از لب هات پر کشیده "

لبخندی زدم و روی تخت نشوندمش و مشغول بافتن تیکه ای از ابریشم هاش شدم " میدونی پدر بزرگم همیشه میگفت عاشق شدن مثل این میمونه که حین پیاده روی شاخ گلی رو میبینی که زیباست، اول به گلبرگ های رنگیش جذب میشی و رفته رفته ریشه هاش رو هم زیبا و بی نقص میبینی... وقتی این اتفاق میفته دیگه وقتی پاییز میشه و گلبرگ ها میریزن ازش دل نمیکنی چون میدونی ریشه های اون گل چقدر قوی و جوندار هستن...کنارش میشینی و منتظر بهار میشی."

نگاهی به چشماش که میزبان اشکهاش شده بود انداختم و جلوش زانو زدم و با لبخند صورتش رو نوازش کردم " تو مثل یه اثر هنری میمونی همونقدر با اصالت، ارزشمند، تکرار نشدنی و زیبا..."

دلم برای شنیدن صدای بم و قشنگش تنگ شده بود ولی میدونم الان تو ذهنش چه طوفانی به پا شده که بیرحمانه داره دهکده وجودش رو نابود میکنه، من قبل از اینکه لمسش کنم عاشق روحش شدم و الان اون روح خسته و آزرده‌ست و به کمک نیاز داره.

من به قدرت و جادوی وجودش ایمان دارم، گاهی پایان داستان زندگیمون به تلخی چیزی که فکر میکنیم نیست و یه شروع جدید میتونه باشه.

دستام رو به سمتش دراز کردم وقتی اون دستهای کوچیک و هنرمندش رو تو دستام گذاشت تو قلبم گرمایی رو حس کردم و با هم از خونه به سمت رودخونه هان حرکت کردیم.

چند دقیقه بعد از غروب آفتاب به رودخانه هان رسیدیم و آسمون نارنجی و زیبایی پیش رومون قرار داشت، منظره نفس گیر و زیبایی بود هارمونی حرکت آروم آب رو صدای پرواز پرنده ها مثل یه جلوه ویژه سینمایی ما رو که دست تو دست هم قدم میزدیم همراهی میکردن.

کلمات نمیتونن زیبایی و دلپذیری هوا رو توصیف کنن، جمعیت زیادی مشغول عکاسی و راه رفتن کنار رودخانه بودن...نسیم ملایم بهاری می وزید و میشد گلبرگ شکوفه ها رو روی زمین و هوا که در حال رقص بودن دید.

قبلا بارها و بارها اینجا اومده بودم اما امروز با همیشه متفاوت تر بود، حس میکردم شخصیت اصلی وبتونی هستیم که بین جوان ها محبوب شده و داره دست به دست میشه، لبخندی زدم و دستش رو فشردم با لبخند محوی داشت به جمعیتی که بدون لحظه ای وقفه اینور اونور میرفتن نگاه میکرد.

روح زندگی اینجا جریان داشت و خوشحالم تصمیم گرفتم تا اینجا بیارمش، صدای موسیقی زنده گروه های خیابانی به گوش میرسید و شادی رو به بند بند وجود تزریق میکرد.

با وجود شلوغی تعداد کمی از جوان ها به چشم میخوردن که مشغول دوچرخه سواری کنار رودخونه بودن و از منظره لذت میبردن، بوی غذاهای مختلف از کیوسک های غذا به مشام می رسید و اشتها رو تحریک میکردن.

بین جمعیت با دیدن سوجین دختر مینهو با خوشحالی روی زانوهام نشستم و دستامو از هم باز کردم "سوجین" وقتی متوجه حضورم شد ذوق زده به سمتم دوید و تو کسری از ثانیه دخترک تو بغلم جا گرفته بود "عمو جینی، اینجا چه کار میکنی؟"

شیرینی این دختر باعث میشد لبخند دندون نمایی بزنم، محکم بغلش کردم و بلند شدم نگاهی به یونگبوک انداختم داشت با لبخند بیجونی برای هیونگ و نونا دست تکون میداد و روی گونه سوجین بوسه ای کاشت "سلام وروجک" سوجین با دیدن موهای بافته شده اش ذوقی کرد "لیکسی موهات عین من شده"

با نزدیک شدن هیونگ و نونا با لبخند سوجین رو زمین گذاشتم...

هیونگ نگاهی به ساعتش انداخت " باز خوبه مثل بقیه دیر نیومدین... حالت چطوره فلیکس؟"

"راوی فلیکس"

از زمانی که ماشین رو دم رودخونه نگه داشت و منظره رو دیدم تصمیم گرفتم برای امشب قید هر چی ناراحتی و غم تو وجودم جا خوش کرده رو بزنم و از لحظه لذت ببرم، هیونجین چشماش برق میزد و با دستهای گرمش بهم حس امنیت میداد.

با دیدن مینهو هیونگ و خانوادش حس کردم امشب قرار نیست تنها باشیم از این بابت خوشحال بودم، سوجین دخترک 5 ساله مینهو هیونگ با لباس آبی رنگ و موهای لخت بلندش مثل فرشته ها کنار پدرش ایستاده بود و محکم پاهاشو بغل کرده بود انگار می ترسید گم بشه.

وقتی هیونجین صداش کرد و با ذوق به سمتش دوید تونستم تپش قلبم رو حس کنم، این دختر انقدر پاک و شیرین بود که برای چند لحظه گرمای دلپذیری رو تو قلبم حس کردم; جسم کوچولوش تو شونه های پهنش جا گرفت و صدای شیرینش لبخندی رو به لبم آورد نزدیکی و وابستگی این دو نفر بهم خیلی دوست داشتنی و قشنگه.

دوست داشتن هیونجین باعث میشه هر لحظه بیشتر از قبل عاشق بشم، بخندم، گریه کنم، لبخند بزنم، هیجان زده و دل شکسته بشم! تمام احساسات مختلفی که یه انسان تجربه میکنه رو کنارش با تک تک سلول های بدنم حس میکنم.

تو این مدت متوجه شدم هیونجین قلب بزرگی داره و برای ارتباط گرفتن باهاش نیازی نبود از کلمات استفاده کنم نگاهمون همه چیز رو بیان میکنه، از قشنگی های عشق اینه که نیازی نیست وقتی قلبت رو تقدیم میکنی دیگه پسش بگیری.

با شنیدن صدای مینهو هیونگ از فکر بیرون اومدم با صدای آرومی جوابش رو دادم"خوبم هیونگ...سعی میکنم خوب باشم"

وقتی دستی دور کمرم حلقه شد ترسیدم و پریدم ولی با شنیدن صدای خنده های نخودی چان هیونگ خیالم راحت شد "سلام هیونگ"

حلقه دستاشو باز کرد و بین من و هیونجین ایستاد و با لبخند نگاهی بهمون انداخت و مشغول گرم گرفتن با بقیه شد رفته رفته سونگمین، چانگبین و جیسونگ هیونگ هم بهمون ملحق شدن.

نگاهم به مجسمه سنگی روباهی که کنار نیمکتی قرار داشت قفل شده بود و به جونگینی فکر میکردم که میتونست کنارمون باشه ولی نبود، صداهای اطراف رو نمیشنیدم و فقط چهره بشاش و پرانرژیش جلوی چشمم بود .

دیدم به خاطر اشک ها تار شده بود و هیبتی جلوم ظاهر شد و مجسمه رو پوشوند با قرار گرفتن دست هیونجین روی گونه هام از فکر خارج شدم، رگه های نگرانی رو میتونستم تو چشماش ببینم صدای گرمش تو گوشم پیچید "خوبی؟" سعی کردم تا جلوی اشکامو بگیرم فکر میکردم میتونم ولی شکست خوردم و به آغوشش پناه بردم.

"راوی هیونجین"

با وجود اینکه پسرها مشغول حرف زدن بودن حس میکردم فلیکس دوباره تو عالم فکر و خیال غرق شده رد نگاهش رو که دنبال کردم به مجسمه روباهی رسیدم، حدس اینکه چی داره بهش میگذره سخت نبود چان هیونگ با کلافگی دستی تو موهاش کشید و به سمت رودخونه چرخید.

جلوش ایستادم و گونه های سردش رو لمس کردم، پسرکم سعی داشت قوی باشه ولی نمیتونست و خودشو تو بغلم پنهون کرد به آرومی تو گوشش زمزمه کردم "اشکالی نداره...هیونگ اینجاست"

بوسه ای روی موهاش که بوی بابونه می داد زدم و اجازه دادم تا آروم بشه نگاهی به سونگمین و جیسونگ انداختم و برای اطمینان سری تکون دادم، همگی نگران وضعیت روحی یونگ بوک بودیم ولی تنها زمان میتونست به بهتر شدنش کمک کنه.

وقتی هوا تاریک تر شد جمعیت بیشتر کنار رودخونه جمع شدن و همهمه ها به گوش میرسید، پسرک کک و مکی من آروم تر شده بود و با تعجب به جمعیتی که بیشتر میشدن نگاه میکرد لبخندی رو و دستش رو لمس کردم "امشب فستیوال فانوس برگزار میشه"

با شنیدن حرفم انگار جواب تمام سوال های بی پاسخش رو گرفته بود سری تکون داد و سرش رو به شانه ام تکیه داد، چانگبین هیونگ مثل همیشه با صدای بلندش سعی داشت هیجانش رو نشون بده و بهمون نفری یه فانوس داد "میگن اگر روی فانوس آرزوهاتونو بنویسین و به آسمون بسپرین برآورده میشه... من که میدونم چی میخوام بنویسم" صدای خنده چان هیونگ و جیسونگ تو گوشامون پیچید و با خودکاری که نونا بهمون داد مشغول نوشتن شدیم.

نگاهم به سوجین افتاد که فانوسش رو پشت مینه هیونگ گذاشته بود و نقاشی میکرد ضربه ای به شونه فلیکس زدم و با دیدنش خندید، چقدر دلتنگ این خنده بودم...

صدای موسیقی با شروع شدن فستیوال هیجانی رو به همه کسایی که اونجا جمع شده بودن منتقل کرد و مجری پشت میکروفون اعلام کرد که تا چند دقیقه دیگه باید همزمان فانوس ها رو روشن کنیم.

نگاهی بهش انداختم توجهم به نامه ای که روی فانوس سفیدش نوشته بود جلب شد، خم شدم و بوسه ای روی گونه اش کاشتم " برای جونگین نامه نوشتی؟"

سری تکون داد و فانوس رو به سمتم گرفت صداش تو گوشم پیچید "میدونی این مدت خیلی حرف ها بود که نمیتونست به زبون بیارم، ازت ممنونم که بهم این فرصت رو دادی تا برای آخرین بار باهاش حرف بزنم"

" جونگین نازنینم، کاش دفتر خاطراتم چراغ جادو بود تا هر وقت از سرِ دلتنگی روش دست میکشیدم همراه با آرزوم ازش بیرون میومدی ...هیونگ رو میبخشی مگه نه؟ معذرت میخوام که اون روز  کنارت نبودم...تو این مدت دائما دارم خودم رو سرزنش میکنم و باور اینکه دیگه نمیتونم صدات رو بشنوم برام سخته... دلم برات تنگ شده دوستت دارم روباه کوچولو! میدونی هنوز بسته ای که بهم دادی رو باز نکردم...باید بازش کنم؟ امیدوارم تو زندگی بعدی هم دوستم باشی یانگ جونگین"

با خواندن نامه میتونستم اشک هایی رو که با لجبازی روی گونه هام میلغزن رو حس کنم دستش رو گرفتم و بوسه ای پشت دستش زدم با شنیدن سوت بلندی جمعیت از هیجان شروع به تشویق کردن.

فانوس ها آروم آروم داشتن آسمون تاریک و تیره رو روشن میکردن درست مثل ستاره هایی که تو نزدیکترین فاصله به زمین بهمون چشمک میزدن، نگاهی به پسرها انداختم "آماده شدین؟"

همگی فانوس ها رو روشن کردیم و طولی نکشید تا 8 تا فانوس رنگی ازمون دور شدن تا نامه ها و آرزو هامون رو به دست الهه آرزو ها برسونن، انعکاس نور فانوس ها تو چشماش زیباترین و نفس گیر ترین صحنه ای بود که میتونستم ببینم از پشت سر بغلش کردم و سرم رو به شونه اش تکیه دادم "وقتی دیدمت یهو همه چی برام ملموس تر شد، هر اشتباهی که میکردم، هر راهی که میرفتم، هر جایی که میرفتم و هر کسی که ملاقات می کردم میخواستن من رو به تو برسونن آپولو کوچولو...من خوشبخت ترین مرد روی کره زمینم چون تو رو پیدا کردم...دوستت دارم لی یونگ بوک"

بوسه ای روی گردنش زدم و جلوش زانو زدم و دست مشت شده‌ام رو بالا آوردم "دلم میخواد الان که شهر رو برات روشن کردم زیر نور ماه و جلوی این همه آدم ازت بخوام تا کنارم بمونی ..."

با باز کردن مشت هام حلقه های سنگی سفید و مشکی زیر نور فانوس ها شروع به درخشیدن کردن ...صدای هیجان زده پسرها تو گوشم پیچید، تنها چیزی که اون لحظه برام اهمیت داشت برق نگاه و لبخندی بود که روی لبهاش نقش بسته بود;روی زانوهاش نشست و به حلقه ها نگاه کرد "تو دیوونه ترین هنرمند سئولی هوانگ هیونجین"

قلبم از شدت هیجان و خوشحالی میخواست از سینه ام بیرون بزنه

صورتش رو قاب گرفتم و بوسیدمش...آخ آپولوی من!

Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro