۳
"راوی فلیکس"
حدودهای ساعت 5 صبح اومدم خونه و دیگه مست نبودم ولی با جزئیات کامل میتونستم همه چیز رو به یاد بیارم، به محض اینکه اومدم خونه با چان هیونگ مواجه شدم که روی مبل خوابش برده، لپ تاپ و کاغذ های روی میز نشون میداد دوباره تا دیروقت کار کرده. به سمتش رفتم پتویی رو از مبل برداشتم و پوشوندمش تا سرما نخوره عینکش رو به آرومی از روی صورتش برداشتم و روی میز گذاشتم. به اتاقم اومدم تا قبل از اینکه همه چیز رو فراموش کنم توی دفترچه خاطراتم بنویسمشون. بدون عوض کردن لباس هام پشت میز تحریرم نشستم و مشغول نوشتن شدم...
دفترچه خاطرات عزیزم
برام مثل رویا میمونه تک تک لحظاتی که سپری کردیم، طی چند ساعت از دو تا غریبه تبدیل شدیم به دوست و در نهایت به خودمون جرئت این رو دادیم که قدم به دنیای هم بذاریم، با شنیدن صحبت های هیونجین دلم میخواد تا زمانی که زنده ام تحت هر شرایطی کنارش باشم و بیشتر بشناسمش، یه حس ماجراجویی جالبی درونم بیدار شده که من رو داره تشویق میکنه تا همراه هم اکتشافات جدیدی رو تجربه کنیم . نمیگم عاشقش شدم نه اصلا و ابدا! این حس هیچ شباهتی به عشق نداره ، احساس میکنم میتونم جنس نگرانی های این پسر رو درک کنم و کمکش کنم تا خود واقعیش رو به همه نشون بده چون ارزشمنده.
حس سرزندگی سراسر وجودم رو گرفته و شوق و ذوق یه پسر بچه 10 ساله رو دارم که به چیزی که مدتها آرزوش رو داشته رسیده.
زمانی که باهم داشتیم صحبت میکردیم فهمیدم از 16 سالگی سگی رو به اسم گامی بزرگ کرده و تک بچه بوده، مثل من عاشق رقصیدن و موسیقی، ورزش کردن و کتاب خواندن از سرگرمی های همیشگیش هستن و نقاش پر شوق و ذوقی که تمام توانش رو میذاره تا هنرجوهاش هم از خلق اثرهای مختلف روی بوم و کاغذ لذت ببرن.
تا قبل از اینکه بیشتر همدیگه رو بشناسیم فکر میکردم یه فرد سرد و خودخواه که فقط به خودش اهمیت میده ولی هیچ شباهتی با تصوراتم نداره و از این بابت خیلی خوشحالم، بابت زخم روی صورتش نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده حتی نمیخوام ازش بپرسم چون مطمئنم به وقتش هر زمان آمادگیش رو داشته باشه در موردش صحبت میکنه . صدای گرم ودلنشینش روی بند بند وجود حک میشه و از شنیدش نه تنها خسته نمیشم بلکه دلم میخواد تمام روز این صدا رو بشنوم.
توی کتاب ها خوانده بودم که گاهی آدمها به فردی برمیخورن که حس آشنایی داره و انگار سالیان سال همدیگه رو میشناختین و احساس آرامش و راحتی دارین کنار هم این یعنی فرد درست رو ملاقات کردیم فارغ از جنسیت و نوع رابطه این فرد میتونه عضوی از خانواده باشه، دوست، همکار یا معشوق!
سرگرم نوشتن بودم که با صدای گوشیم دست از نوشتن کشیدم نگاهی به پیام انداختم " امیدوارم راحت رسیده باشی خونه^^ میخواستم باهات تماس بگیرم ولی گفتم شاید خوابیده باشی... ممنونم که به زندگیم اومدی، حتی فکرش رو هم نمیکردم که حرف زدن باهات باعث بشه یه رنگ جدید به دنیام اضافه بشه! خوب بخوابی آپولوی من."
14 فوریه 2021
"راوی چان"
با شنیدن صدای پچ پچ بیدار شدم و کش و قوسی به خودم دادم با حس پتویی که روم بود میتونستم حدس بزنم طبق معمول تا دیروقت کار میکردم و خوابم برده، نگاهی به اطراف انداختم در اتاق فلیکس باز بود و میتونستم رفت و آمدش رو حس کنم حس کنجکاوی زیادی داشتم و میخواستم بدونم دیشب چه خبر بوده پس بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم ولی با دیدن صحنه پیش روم نتونستم خنده و نگاه های متعجبم رو کنترل کنم.
جونگین روی تخت فلیکس نشسته بود و تقریبا زیر تمام لباس های داخل کمد گم شد بود " سلام هیونگ" صدای بشاش جونگین گوشامو قلقلک داد این پسر وقتی 19 ساله بود برای کار پاره وقت اومد پیش فلیکس و الان حدود 3 سالی هست که داره تو اداره کافه بهش کمک میکنه و حضورش اینجا هم نشون میده دیشب اتفاق های خوبی افتاد که فلیکس اتاقش رو تبدیل به میدون جنگ کرده، لبخندی زدم و دست به سینه بهشون نگاه کردم " ببینم الان باید بابت این وضعیت خوشحال باشم یا نگرانت بشم فلیکس؟"
زمانی که سرش رو از توی کمد بیرون آورد با براق ترین چشمها بهم نگاه کرد، اولش به خاطر گودی و سیاهی زیر چشماش نگران شدم ولی صدای هیجان زده دو رگه اش باعث شد نفس راحتی بکشم " هیونگ، امروز میریم سر قرار! بالاخره چیزی که میخواستم اتفاق افتاد... وای هیونگ نمیدونم چجوری حالم رو برات توصیف کنم...من دارم با هیونجین میرم سر قرار اونم تو روز ولنتاین!"
از صدای بلند فلیکس و هیجانی که داشت حتی خودش هم یه لحظه جا خورد و طولی نکشید صدای خنده هامون توی خونه پیچید، همونجور که میخندیدیم سری تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم تا صبحونه رو آماده کنم.
زمانی که تو آشپزخونه بودم کلی فکر توی سرم جولون میدادن نمیدونم چرا ولی ته دلم حس خوبی نداشتم چجوری بگم احساس میکردم نمیخوام از دستش بدم! آره، درسته این حس همون حس ترس از دست دادن عزیزترین فرد زندگی.
یاد حرف های هفته پیش بعد از یه روز طولانی تو استودیو با چانگبین افتادم، این پسر وقتی دید حواسم نیست و مدام کار رو خراب میکنم و مجدد از اول شروع میکنم سیستم رو خاموش کرده بود و صندلیم رو سمت خودش برگردونده بود تا حرف بزنیم و چیزهایی رو شنیده ود که توقعش رو نداشت "خیلی مسخره ست که الان اینقدر احساس پوچی بهم دست داده نه؟ تمام این مدت هیچ کاری نکردم و فقط نظاره گر بودم مثل یه ترسو ، این غرور لعنتی بهم اجازه نمیداد که بهش بگم چقدر برام عزیزه ، چقدر برام آدم امنیه ، چقدر دوسش دارم ! کاش اون شب جای اینکه کاری کنم ببینه اون آدم رو ، بهش میگفتم فراتر از یه برادر، یه رفیق یا هر کوفت دیگه ای که اسمشه بهش وابسته شدم . میدونی چانگبین من معتاد این پسر شدم ولی دیگه دیره ...حتی اگر ذره ای شانس داشتم برای اینکه از خط قرمزها رد بشم دیگه شدنی نیست. تمام این سالها ، بهتره بگم از بچگی فلیکس برای من جایگاه خاص و ویژه ای داشت ، برام عزیزتر از لوکاس و هانا بود . اما الان اون یارو به راحتی بدون اینکه تلاشی کرده باشه فلیکس رو متعلق به خودش کرد و شد حاکم دنیای رنگیش...من کنار میکشم یکی از کلیشه ای ترین حرفهایی که یه نفر میتونه تو این موقعیت بزنه ! اما من تا زمانی که فلیکس کنار اون آدم آرامش داره فقط از دور تماشا میکنم. " با احساس دردی توی قفسه سینم ناخواسته چنگی به هودیم زدم و چشمام رو بستم دیگه نمیتونستم صدای پسرها توی اتاق که تو سر و کله هم میزنن رو بشنوم" همینجور به سکوتت ادامه بده و چتر حمایتت رو از بالای سرش برندار" با شنیدن صدای سوت کتری چشمام رو باز کردم و از فکر و خیال بیرون اومدم، صبحانه مختصری رو آماده کردم و پسرها رو صدا کردم.
"هیونگ، باور کن آبی خیلی بهت میاد و بی برو برگرد به دلش میشینی انقدر سخت نگیر" پسرها هنوز داشتن تصمیم میگرفتن که فلیکس امروز کدوم لباسش رو بپوشه و حین تو سر و کله هم زدن سر میز نشستن " جونگین، اون پلیور آبی رو قبلا توی تنم دیده تو بار! نمیتونم لباس تکراری بپوشم" با صدای بلند برخورد چاپستیک به میز سرمو بلند کردم و با جونگینی مواجه شدم که میتونم قسم بخورم از یه گوجه فرنگی تازه هم قرمزتر شده بود جلوی خنده ام رو گرفتم و صبحانه خوردم "من رو ساعت 6 صبح از خواب بیدار کردی مجبورم کردی پاشم بیام اینجا و کلی غر به جونم بزنی و صد دست لباس جلو چشمام پرو کنی بدون هیچ شرم و حیایی بعد داری بهم میگی لباس تکراری نمیخوای بپوشی هیونگ؟!توی اون تاریکی بار که چشم چشم رو نمیبینه موندم چجوری دیده و یادش مونده که یه پولیور آبی گشاد بلند با گلدوزی زنبق گوشه یقه اش داری که از قضا بهترین و خوشگلترین لباسیه که برای امروز میتونی با یه شلوار و کتونی سفید ست کنی؟!هیونگ خسته ام، خوابم میاد، امروز ولنتاینه! میدونی که تا یک ساعت دیگه باید کافه رو باز کنیم و جنابعالی کلی کوکی و کیک باید بپزی و من کل روز باید کافه رو دست تنها بگردونم تا با خیال راحت پاشی بری سر قرار که میدونم حتی همون کیک و کوکی ها هم خودم باید درست کنم چون..." فلیکس برای ساکت کردنش یه تخم مرغ آبپز بزرگ توی دهنش گذاشت، این پسر وقتی عصبی میشه با لهجه پوسانی غر میزنه "باشه، باشه جونگین یکم نفس بگیر بین حرف زدنت! میام کافه کارها رو میکنم و ساعت 12 میام خونه تا آماده بشم قبوله؟اصلا امروز چان هیونگ هم میاد باهامون" خنده هام با شنیدن اسمم قطع شد و با چشمهای گرد شده بهش نگاه کردم " اوی فلیکس، درسته امروز تعطیل کردیم استودیو رو اما کلی کار عقب افتاده دارم، روی من حساب نکن" بدون توجه به چشم های ملتمس فلیکس از سر میز بلند شدم و به اتاقم رفتم.
"راوی فلیکس"
ساعتها بود که همراه جونگین داشتیم پشت سر هم کوکی های مربایی و کاپ کیک های قلبی می پختیم و تزئین میکردیم عطر مربای تمشک و توت فرنگی با قهوه تازه آسیاب شده کل فضای کافه رو پر کرده بود و هر رهگذری رو وسوسه میکرد تا صدای زنگوله کوچک بالای در ورودی رو به صدا در بیاره و خودش رو به یه فنجون چای یا قهوه با یه اسلایس کیک یا چندین کوکی مربایی مهمون کنه، حین هم زدن مواد کیک ردولوت غرق آهنگ Valentine's day از بروس اسپرینگستن شده بودم و فقط به اتفاقاتی که امروز قرار بود برای اولین بار تو قلب و روحم ثبت حک بشه فکر میکردم و لبخند میزدم.
امروز از همیشه شلوغ تر شده بود کافه و حتی فرصت اینکه کمی استراحت کنیم نداشتیم نگاهی به جونگین انداختم که با وجود خستگی با لبخند قشنگی که باعث میشد چشماش مثل یه خط باریک بشه با تک تک مشتری ها صحبت میکرد و سفارش هاشون رو براشون سرو میکرد، آخرین سینی کوکی ها رو از تو فر درآوردم و عرق روی پیشونیم رو با آستین آردیم پاک کردم خسته بودم خیلی خسته ولی زمانی که لبخند رضایت روی لب های مشتری ها رو میدیدم پروانه ها توی دلم شروع میکردن پرواز کردن و با انگیزه بیشتری کار میکردم.
حین خامه کشی کیک صدای زنگ گوشیم باعث قلقلک گوشهام شد ماسوره رو کنار گذاشتم و گوشیمو از تو کیفم که به چوب لباسی آویزون بود درآوردم با دیدن اسمش که روی صفحه چشمک میزد لبخندی زدم سریع تماس رو جواب دادم و کل وجودم با شنیدن صدای دلنشینش گر گرفت "سلام فلیکس خوبی؟" چشمم به آینه توی آشپزخونه افتاد بزرگترین لبخندی که میتونستم بزنم روی صورتم جا خوش کرده بود "سلام خوبم، خوبی؟" ضربان قلبمو داشتم برای ساده ترین و ابتدایی ترین مکالمه توی گوشهام میشنیدم"میدونم سرت شلوغه نمیخوام مزاحمت بشم فقط خواستم بگم میتونم بیام کافه پیشت و بعدش بریم بیرون؟"
با شنیدن این حرف نگاهی به سر و وضعم انداختم سر تا پام آردی شده بود نمیتونستم خیلی سکوت کنم" آم... البته اگه مشکلی نداری با شلوغی خوشحال میشم بیای، لوکیشن رو برات میفرستم"
"راوی هیونجین"
با قطع تماس نگاهی به جعبه روی میز کارم که روبان آبی پیچ شده بود انداختم دلم میخواست بدونم چه واکنشی قراره نشون بده، یک ساعت پیش مینهو هیونگ ماشینش رو آورده بود دم کارگاه و رفته بود هنوز خبری از سونگمین نشده بود قرار بود برامون بلیط سینما بخره و بگه کجا باید بریم ولی نه جواب پیام داده بود نه تماس گرفته بود، عصبی شده بودم گوشیمو برداشتم و پیامی به سونگمین فرستادم "به نفعته یه بلایی سرت اومده باشه که اینجوری بی جواب گذاشتی تمام تماس ها پیام ها رو کیم سونگمین" نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم باید میرفتم پیش فلیکس با اینکه 1 ساعت به زمان قرارمون مونده بود ولی برای دیدن کافه اش لحظه شماری میکردم.
مینهو هیونگ وقتی اومده بود تاکید کرده بود که همراه نونا لباسم رو انتخاب کردن و کاور قرمز رنگی رو روی صندلی چرمی گوشه کارگاه گذاشته بود سراغش رفتم با دیدن لباس نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم یه یقه اسکی مشکی به همراه کت بلند و شلوار چرم زرشکی.
"هیونجین بهتره برای قرارهای بعدی از هیچکس مشورت نگیری و خودت دست به کار بشی، هیچ وقت به مینهو هیونگ اعتماد نکن!"
چرا اینقدر همه چیز داشت بهم استرس میداد؟چجوری میتونم با چنین لباس خاصی برم سر اولین قرارم؟ اون از سونگمین که کلا خبری ازش نیست و باید به فکر کارهای دیگه باشم این هم از هیونگ! سری تکون دادم و به ساعت نگاه کردم فرصت نمیشد تا لباس دیگه ای بپوشم به ناچار همون لباس ها رو برداشتم تا بپوشم ولی لحظه آخر تصمیم گرفتم شلوار مشکی خودم رو نگه دارم و به پوشیدن یقه اسکی و کت چرم اکتفا کنم، از اونجایی که نمیدونستم میگرن یا آلرژی خاصی به عطر داره یا نه عطری نزدم. طولی نکشید تا همراه جعبه توی ماشین نشسته بودم و به سمت کافه میرفتم.
"راوی هیونجین"
با رسیدنم به مقصد نگاهی به محله انداختم و با پیچیدن بوی تمشک و قهوه آسیاب شده لبخندی روی لبم نشست و به کافه کوچک با در چوبی کشویی که گلدون های بزرگی با زیباییشون به استقبال رهگذرها میومد نگاه کردم، داخل کافه کمی شلوغ بود از تو ماشین ماسک ، کلاه و جعبه رو برداشتم و سمت در رفتم به محض باز کردنش نوای زنگوله ای تو گوشم و بوی کیک و شیرینی تازه تو مشامم پیچید; داخل کافه به حدی حس گرم و صمیمی داشت که میتونستم حدس بزنم دیوارهای اینجا شاهد کلی خاطره خوش و تلخ بوده، دیوار ها رنگ یاسی زیبایی داشتن و بزرگترین دیوار پر از عکس پولوراید و یادداشت هایی بود که به محض ورود به چشم میومد ، حدود 20 نفر توی سالن کوچیک نشسته بودن و غرق دنیای هم شده بودن " سلام خوش اومدین، متاسفم همینطور که میبینین تمام میزها پر هستن میتونم ازتون خواهش کنم کمی منتظر بشید یا به صورت بیرون بر سفارش بدید؟"
با شنیدن صدای پسری که چهره بشاش و دلنشینی داشت از افکارم دست کشیدم و نگاهش کردم " اوه سلام،راستش من با فلیکس کار داشتم...قرار بود بیام اینجا دنبالش" پسر با این حرف لبخند بزرگی زد و دستی پشت گردنش کشید " شما هیونجین شی، هستین درسته؟" از اینکه میشناختم تعجب کردم ولی سری تکون دادم و دستم رو جلو بردم "خوشوقتم، اسم من هوانگ هیونجینه"
نگاهی به دستاش انداخت و با خجالت دست داد "منم یانگ جونگینم دستیار فلیکس هیونگ، دنبالم بیاین میبرمتون پیشش" از رفتار گرم و صمیمی این پسر خیلی خوشم اومد و خوشحال بودم که فلیکس چنین فردی رو توی زندگیش داره، باهم از بین میزها گذشتیم و به سمت در مشکی رنگی رفتیم و وارد آشپزخونه شدیم;حالا که تو آشپزخونه بودیم تمام بوهای خوشمزه قوی تر شده بود از سر و صدایی که میومد میتونم حدس بزنم فلیکس مشغول به کار، جونگین لبخندی زد و به قفسه کناری که کاور کفش و کلاه قرار داشت اشاره کرد "لطفا قبل از وارد شدن از این روکشا بردارین، خوش بگذره من دیگه برمیگردم تو سالن" تشکری کردم و بعد از پوشیدن کاور وارد آشپزخانه شدم و دیدمش به حدی غرق کار بود که متوجه اومدنم نشد ماسک و کتم رو در آوردم و بی سر و صدا روی صندلی گوشه آشپزخونه نشستم تا کارش تموم بشه;به جرئت میتونم بگم جدیتی که حین درست کردن تک تک شیرینی ها داره زمین تا آسمون با فلیکسی که دیده بودم متفاوته.
زمانی که میخواست به سمت فر بره با دیدنم کمی جا خورد "تو...تو کی اومدی؟" لبخندی زدم و بلند شدم سمتش رفتم، خدای من توی اون لباس سفید، پیشبند و کلاه چقدر بامزه شده بود نزدیک تر که شدم متوجه کثیف بودن گردن و پیشونیش شدم خنده ام گرفت "تازه اومدم...جونگین من رو آورد اینجا... ببینم تو همیشه اینقدر بامزه ای موقع کار؟" میتونستم هول شدنش رو ببینم گوشاش داشت قرمز میشد " نمیخواستی بری سراغ فر؟" با شنیدن این حرف سریع به سمت فر رفت و دستکش هایی که از دستاش بزرگتر بودن رو دست کرد دو تا سینی کاپ کیک شکلاتی بیرون آورد و روی پیشخوان گذاشت تا خنک بشن، سینی کوکی ها رو داخل فر گذاشت و به سمتم برگشت "خب... من یکم دیگه کار دارم میشه دیرتر بریم؟ امروز شلوغه یکم" نگاهی به ساعت انداختم و همونطور که آستین هام رو بالا میزدم با لبخند گفتم " نظرت چیه باهم کار کنیم؟ فکر کن یه ورکشاپ داری و من شاگردتم ... جطوره من ظرفها رو بشورم؟" به سمت سینک رفتم و دستکش ها رو دستم کردم " نیازی نیست کمک کنی لباسات کثیف میشه، لطفا برو بشین خیلی زود تموم میکنم کارها رو" با اخم ساختگی نگاهش کردم" خوب گوش کن اگر من بشینم و فقط نگاهت کنم میدونی چی میشه؟ حواست پرت جذابیت هام میشه اونوقت یا شیرینی هات خراب میشن یا خودتو میسوزونی! کارهات هم طول میکشه ولی وقتی کمکت کنم هم مدت زمان بیشتری رو باهم میگذرونیم هم کارها زودتر تموم میشه و میتونیم بریم بیرون و به یه لیوان شکلات داغ خوشمزه دعوتت کنم، هنوزم میخوای بشینم فلیکس؟"
"راوی فلیکس"
با شنیدن استدلالش خندم گرفته بود فکرشم نمیکردم همون مرد مرموزی که تا چند ساعت پیش تنها چیزی که ازش میدونستم عادت های مشروب خوردن، ساعت رفت و آمد و ویژگی های ظاهریشه، تک تک رفتارها و حرفایی که میزنه باعث میشه حس قلقلکی توی دلم داشته باشم و این حس خیلی خوشایند و دلنشینه; وقتی دیدم روی صندلی نشسته نمیدونستم چجوری باید واکنش نشون بدم و الان روبروی هم ایستادیم و داریم با هم سر اینکه بره بشینه و کمک نکنه بحث میکنیم. لبخندی زدم و دستهام رو به نشونه تسلیم بالا اوردم "باشه، باشه قبول! حداقل بذار بهت پیشبند بدم تا لباس هات کثیف نشن"
میتونستم برق خوشحالی رو توی چشماش ببینم و من چرا باید جلوش رو میگرفتم به سمت کشو رفتم و پیشبند سبزی بیرون آوردم، وقتی بهش نزدیک شدم باز بوی کاج نم خورده دودی به مشامم رسید ;کمکش کردم پیشبند رو ببنده خدای من شونه هاش چقدر پهنه!!به خودت بیا فلیکس "راستش میخواستم ازت یه سوال بپرسم اگه اشکالی نداره" دیگه نمیتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم به سمتم برگشت و دو تا دستش رو به سینک تکیه داد، چجوری یه نفر میتونه در برابر چشمهای مشکی و اون خال زیر چشم مقاومت کنه؟ "هوم، میتونی هر چی میخوای بپرسی جواب میدم" چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم اینقدر نزدیک بودن باعث شده بود استرس بگیرم حتی نمیدونم پرسیدنش درسته یا نه ولی همیشه برام سوال بود" فلیکس خوبی؟" لبخندی زدم و ناخواسته شروع کردم کندن پوست کنار ناخنم "میشه بدونم چرا همیشه بوی درخت کاج نم خورده دودی میدی؟" با شنیدن سوالم کمی جا خورد و خندید "خب فکر نمیکردم اینقدر بوی قوی داشته باشه ولی بوی اسماجیه که تو کارگاه روشن میکنم، با اینکه لباسامو عوض کردم ولی گمونم اثرش مونده. اذیتت میکنه؟" میتونستم استرس و معذب شدن رو توی چشماش و تک تک اجزای صورتش ببینم; با شنیدن صدای تایمر همونجور که نگاهش میکردم به سمت فر رفتم و کوکی نیویورکی ها رو از فر خارج کردم "نه اصلا اذیتم نمیکنه در واقع خیلی آرام بخشه، میدونی تنها چیزی که باعث میشد تو کلوب متوجه اومدنت بشم همین بو بود، خنده داره مگه نه؟"
چند لحظه ای سکوت کرده بودیم و بعد صدای خنده هامون توی آشپزخونه پیچیده بود " هی، پسرها ببخشید ولی اون بیرون مشتری ها نشستن و منتظر سفارششون هستن" با صدای جونگین به همون سرعتی که خندمون گرفته بود ساکت شدیم و به سمت میز کار رفتم تا کاپ کیک ها رو تزیین کنم، هیونجین هم مشغول شستن ظرفها شد.
"راستش یه سوال دیگه هم ذهنم رو مشغول کرده، البته میتونی جواب ندی!چی باعث شد به نقاشی علاقه مند بشی؟" با قطع شدن صدای آب به سمتش چرخیدم داشت دستکش هاش رو در میاورد "چی باعث شد نقاشی بکشم؟" سری تکون دادم و آخرین کاپ کیک رو توی سینی گذاشتم میتونستم صدای راه رفتنش رو بشنوم " میدونی وقتی 13 ساله بودم مثل هر نوجوان دیگه خیلی چیزها توی سرم بود، یه روز نشستم پشت میزم و چند تا کاغذ گذاشتم جلوم...حتی کاغذهایی که جلوم بودن هم به مخصوص طراحی نبودن از توی دفتر تمرین ژاپنی و انگلیسیم کنده بودمشون شروع کردم خط خطی کردن و وقتی دیدم چقدر احساس بهتری دارم تصمیم گرفتم نقاشی بکشم، یکم پرس و جو کردم ببینم برای شروع کار به چی نیاز دارم . اول از طراحی ساده شروع کردم یواش یواش سمت مداد رنگی و کار با بوم و رنگ آکریلیک رفتم ...وقتی پا به دنیای هنر میذاری وسوسه میشی تا هی تکنیک های جدید رو یاد بگیری! شروع کردم به نقاشی با رنگ روغن بابام معتقد بود دارم فقط خرج الکی میتراشم و بهتره برم سراغ یه سرگرمی ارزونتر ولی الان اولین نفری که مشتاق دیدن نقاشی هامه بابامه."
وقتی درباره علایقش حرف میزنه لبخند دلنشینی روی چهره اش میشینه و به چشمم زیباتر میشه "تو چطور فلیکس؟ چی شد که کافه زدی؟" ابروهامو بالا انداختم و روی کاناپه چرم نشستم و بهش اشاره کردم که بشینه "خب من استرالیا دنیا اومدم و با دو تا خواهر بزرگ شدم، مادرم همیشه موقع شیرینی پزی یکی از ما رو به عنوان دستیارش انتخاب میکرد و ساعتها با هم کیک و شیرینی میپختیم. علاقه من به قنادی از بچگیم شکوفا شد و هر چقدر بزرگتر میشدم عمیقتر میشد; حتی یه سال تابستون جلوی خانه میز و صندلی گذاشتم و شروع کردم فروختن براونی اگر اشتباه نکنم حدود 50 دلار تونستم جمع کنم اون تابستون و با بخشی از اون پول میرفتم کتاب و مواد اولیه میخریدم" با لرزیدن مبل نگاهی بهش انداختم بی صدا داشت میخندید " متاسفم نباید میخندیدم ولی وای حتی تصور دیدنت پشت میز و صندلی و فروختن کیک و شیرینی برام بامزه ست " همونجور که میخندیدیم ادامه دادم " زمانی که با چان هیونگ تصمیم گرفتیم بیایم کره همش تو فکرم بود که کسب و کاری رو راه بندازم که مردم رو خوشحال کنه مثل اسمم" ابروهاش از تعجب بالا رفت " میدونی اسم کره ای من یونگ بوکه میخواستم مثل اسمم باعث به وجود آمدن حس و حال خوب توی وجود مردمی بشم که میان سراغم، به پیشنهاد چان هیونگ اینجا رو راه انداختم اون اوایل مستاجر بودم;یواش یواش کارم گرفت و سرمایه خوبی تونستم جمع کنم خانواده ام برای کادو تولدم این مغازه رو خریدن و ازم خواستن تا با سرمایه ای که دارم تجهیزات مدرن تر بخرم!"
دستش رو زیر چونه اش گذاشت و با اشتیاق نگاهم میکرد زمانی که دید سکوت کردم لبخندی زد و گفت " شاید برای گفتن این حرف زود باشه ولی نمیدونی چقدر بهت افتخار میکنم، اینکه همیشه به فکر خوشحالی دیگران بودی نشون میده چقدر مهربونی و باید بگم لی یونگبوک تو موفق شدی لبخند رو به خیلی ها هدیه بدی و بشی خوشحالی وصف ناپذیر زندگیشون بعد از یه روز کاری سخت یا هر مناسبت دیگه ای، موقعی که وارد کافه شدم بیشتر از 20 نفر توی سالن نشسته بودن و از حضور هم لذت میبردن و توسط شیرینی هات جادو میشدن." لحظه ای سکوت کرد و به فکر فرو رفت " بخوام صادقانه بگم حتی منم جادو کردی، توی براونی اون شب چی ریخته بودی لی یونگ بوک ؟ تمام خوشحالی وجودت مسری بود حتی منم مبتلا شدم بهش ."
"راوی هیونجین"
قرمز شدن گوش ها و نقش بستن قشنگترین خنده روی صورتش باعث شد گوشه چشمهاش خط هایی پدیدار بشه "خب، بر خلاف خودت من تک فرزندم و از 20 سالگی مستقل شدم ، تو یه آپارتمان کوچک زندگی میکنم و کارگاهم رو با کمک مینهو هیونگ یکی از هم دانشگاهی های قدیمیم افتتاح کردم، حدود 5 سالی میشه که با وجود تمام سختی ها دارم به هنرجو ها نقاشی یاد میدم و درآمدم از طریق فروش نقاشی های سفارشی تامین میشه; بعضی وقتها از هنرجو هایی که وسعشون نمیرسه ولی مشتاق یادگیری هستن پول نمیگیرم. دیدن ذوق و خوشحالیشون برام ارزشمنده." نگاهی به ساعت انداختم "اوه ساعت رو ببین" با شنیدن این حرف از جاش بلند شد و از پنجره کوچیک آشپزخونه به سالن نگاهی انداخت " یکم خلوت تر شده به نظرم دیگه میتونیم بریم هیونجین، یکم بهم..."
زمانی که به سمتم برگشت در حالی که گوشه لبم رو گاز میگرفتم و خجالت زده بودم جعبه رو به سمتش گرفتم، بهت زده نگاه میکرد یواش یواش نگاهش رنگ کنجکاوی گرفت و لبخند روی لبهاش نقش بست; آپولوی من موقع ذوق زده بودن چشمهاش از ستاره های روی چهره اش براق تر میشه " این... این چیه؟" نگاهی به جعبه انداختم و شونه هام رو تکونی دادم " نمیدونم نظرت چیه خودت ببینی چیه؟" دستاش میلرزید و جعبه رو گرفت مجدد روی مبل نشست و مشغول باز کردن روبانش شد با دیدن محتویات داخل جعبه دهنش باز مونده بود و میخندید "وای خدای من این گلدون ها چقدر خوشگلن... مال منن؟"
سری تکون دادم کنارش نشستم یکی از گلدون ها رو که طرح آفتاب داشت توی دستم گرفتم " این گلدون نماد خودته، میدونی چرا؟"تو سکوت نگاهم میکرد میتونستم برق اشک رو توی چشماش ببینم" زمانی که توی کلوپ دیدمت دنیام تاریک بود ولی هر چقدر که گذشت اومدی و تک تک چراغ های خاموش شده رو مجدد روشن کردی و مثل یه آفتاب گرمابخش وجود سردم شدی، خیلی برام با ارزشی فلیکس;چند ماه پیش یکی از سونبه ها به یه ورکشاپ سفالگری دعوتم کرده بود این گلدون ها رو اونجا ساختم، حتی فکرشم نمیکردم که روزی قرار باشه به دست تو برسن. اون موقع هیچ نظری نداشتم چرا دارم طرح ماه و خورشید میکشم ولی حالا میفهمم دلیلش رو!" زمانی که باهاش چشم تو چشم شدم اشکاش رو دیدم که روی صورتش می رقصیدن دماغش قرمز شده بود و بیصدا فقط گوش میداد کمی به سمتش اومدم و جعبه رو ازش گرفتم، ناخواسته دستام به سمت صورتش رفتن و قبل از لمسش زیر لب پرسیدم "اجازه میدی؟" سرش رو تکون داد و تونستم اشکهاش رو پاک کنم لبخندی زدم و گوشه ای از موهاش رو پشت گوشش بردم "نمیخواستم تو اولین قرارمون گریه کنی بیا قبل از رفتنمون تو این گلدون ها گل بکاریم"
"گل بکاریم؟اینجا؟" از لحن متعجبش خنده ام گرفت سری تکون دادم و پوشال های توی جعبه رو کنار زدم یه بسته خاک و دو بسته بذر گل در آوردم "اوم... قاشق یه بار مصرف داری؟" با دیدن صحنه روبروش خندید و با ذوق به سمت کشوهاش رفت بعد از کمی گشتن تونست با دو تا قاشق ، یه چاقو و چند تا روزنامه برگرده، روزنامه ها رو روی زمین پهن کرد و باهم بدون توجه به کثیف شدن شلوار هامون روی زمین چهار زانو نشستیم; بسته خاک رو باز کردیم و قاشق قاشق خاک ریختیم.
" بذر چه گلی رو قراره الان بکاریم؟" با شنیدن صدای پر از هیجانش به دستاش که داشتن خاک توی گلدون رو صاف می کردن نگاهی انداختم "گل ابری، فروشنده میگفت این گلها توی فوریه کاشته میشن و توی بهار جوانه میزنن و غنچه هاش باز میشن;میدونی گل ابری نماد چیه؟" با خجالت زدگی ضربه آرومی به شونه ام زد و یکی از بسته های بذر رو باز کرد شروع کرد کاشتن بذرها " امیدوارم این گلها به قشنگی اسم و معنیشون باشن، بابت هدیه قشنگت ازت ممنونم هیونجین" نه من نه فلیکس نمیتونستیم به این لحظه هایی که باهم میگذرونیم لبخند نزنیم وقتی کارمون تموم شد بلند شدیم و فلیکس با لیوان بهشون آب داد، نگاهی به اطراف انداختم "نظرت چیه گلدون ها رو کنار پنجره آشپزخانه بذاریم؟ چشماش برقی زد و با هم به سمت پنجره رفتیم گلدون ها رو کنار هم قرار دادیم.
دستی به چانهام کشیدم و فکری به ذهنم رسید "راستش احساس میکنم باید یه کار دیگه هم انجام بدیم!" به سمت کتم رفتم و توی جیب هاش رو گشتم امیدوار بودم همراهم آورده باشم ولی نبود " دنبال چیزی میگردی؟" سری تکون دادم و نا امید روی صندلی نشستم " ماژیک یا خودکار قرمز" به فکر فرو رفت و چند لحظه بعد به سمت کمد لباس ها رفت طولی نکشید با یه جامدادی برگشت " اینها وسایل جونگین، احتمالا داشته باشه" نگاهی به داخلش انداخت و با دیدن ماژیک قرمزی با هیجان تو هوا تکونش داد; پیشش رفتم و با گرفتن ماژیک از دستش مشغول رنگ کردن انگشت اشاره ام شدم.
میتونستم سنگینی نگاه متعجبش رو حس کنم همانطور که مشغول شدم دستم رو به سمتش دراز کردم " دستت رو بده" با لمس دستش حس کردم جریان برق قوی از تمام بدنم رد شد و ضربان قلبم بالا رفت، نفسم برای چند لحظه بند اومد ولی خودمو کنترل کردم و انگشت اشاره دست چپش رو رنگ کردم. وقتی کارم تموم شد به سمت گلدون ها رفتیم و انگشتم رو به صورت اریب روی گلدون ها چسبوندم تا اثر انگشتم روش بمونه، فلیکس هم به دنبال من همون کار رو تکرار کرد و نتیجه این کار نقش بستن دو تا قلب اثر انگشتی روی گلدون ها بود.
"راوی جونگین"
با رفتن آخرین مشتری و خالی شدن تمام سینی ها به سمت در رفتم و در کافه رو بستم، مشغول تمیز کردن میزها شدم برام سوال شده بود که چرا اون دو نفر هنوز نرفتن "مگه قرار نداشتن این دو تا باهم؟ نکنه وقتی حواسم نبوده رفتن؟" وقتی کارم تو سالن تموم شد با ترولی ظرف های کثیف وارد آشپزخانه شدم;با دیدن صحنه روبه روم احساس کردم توی پوست خودم نمیگنجم عین بچه های دوساله روی زمین نشسته بودن و سرشون گرم پر کردن گلدون های کوچیکی از خاک بود.
گوشیمو در آوردم روی سایلنت گذاشتم و ازشون عکس و فیلم گرفتم "بعدا بابت این کار ازم تشکر میکنین" تصمیم گرفتم تنهاشون بزارم ولی با بلند شدنشون رو رفتنشون سمت پنجره مجدد اون لحظه رو ثبت کردم، درست زمانی که میخواستم برم بیرون هیونگ با عجله رفت سراغ كمدم کنجکاو شدم بدونم دنبال چی میگرده وقتی با جامدادیم پیش هیونجین هیونگ رفت تونستم حدس بزنم چی توی سرشون میگذره منتظر شدم و تک تک لحظاتشون رو برای همیشه ثبتش کردم .
Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro