Chào các bạn! Vì nhiều lý do từ nay Truyen2U chính thức đổi tên là Truyen247.Pro. Mong các bạn tiếp tục ủng hộ truy cập tên miền mới này nhé! Mãi yêu... ♥

۲

27 می  2009

دبیرستان کیونگ بوک

امروز هم مثل بقیه روزها بعد از کلاس همگی مونده بودیم تا درس بخوانیم و ساعت از 6 عصر گذشته بود ، سکوتی که کل کلاس رو فرا گرفته بود با صدای سرفه، عطسه یا افتادن کیف و کتابی روی زمین شکسته میشد. پسرها یه عده داشتن سخت درس میخواندن و یه عده دیگه هندزفری تو گوششون بود و با گوشی هاشون به رادیو یا آهنگ جدیدی که از The Avett Brothers مد شده بود گوش میدادن و حسابی فاز عاشقی میگرفتن. نگاهی به سونگمین انداختم این روز ها حسابی خسته بود بعد از درس دادن به سوجونگ دانش آموز انتقالی جدید از پوسان سرش رو روی کتاباش گذاشته بود و به خواب رفته بود، تا چند وقت پیش بچه ها به خاطر عینک و ارتودنسی هاش اذیتش میکردن ولی حالا شده بود معلم خصوصی همکلاسی ها و با جون دل کمکشون میکرد.

کش و قوسی به خودم دادم و به طراحی زاغ کبودی که وقت نهار از پنجره به چشمم خورده بود و کشیده بودمش  انداختم و لبخندی زدم ، دلم میخواست برم خونه ولی والدینم تا 10 شب نمیومدن خونه و منم کلید رو جا گذاشته بودم پس چاره ای نداشتم جز تو مدرسه موندن و درس خواندن کتاب ریاضیم رو باز کردم و مشغول حل کردن مسئله ها شدم .

ساعت ها گذشت و کلاس کم کم داشت خالی میشد بچه ها رفته بودن من همراه سونگمین و چند نفر دیگه مونده بودیم، سونگمین هنوز خواب بود نگاهی به ساعت انداختم از 9 گذشته بود دیگه وقتش بود بریم، به آرومی تکونش دادم و زمزمه کردم " هی خوشخواب وقتشه بریم خونه بیدار شو" تکونی خورد و چشمهاش رو با نارضایتی باز کرد و با صدایی که از ته چاه درمیومد زیر لب غر زد" گشنمه بریم شام بخوریم" در حالی که وسایلم رو جمع میکردم با خنده سری تکون دادم "باشه میریم دوکبوکی میخوریم" بالاخره رضایت داد و بلند شد .

نمیدونم چرا با اینکه داشتیم با سرخوشی تمام بعد از خوردن چندین پرس غذا برمیگشتیم خونه و میخندیدیم یه حس بد تو وجودم جولون میداد ، احساس میکردم اتفاقی قراره بیفته یا شاید هم چیزی رو جا گذاشتیم تو مدرسه یا مغازه خانم لی با وسواس شروع کردم به گشتن توی کیفم و زیر لب زمزمه میکردم " گوشیم ، جامدادیم ، کیف پولم ، کتابام ، دفترم ، هندزفری هام و عینکم همشون که هستن " سونگمین متعجب داشت نگاهم میکرد " هی ، چی شده؟چیزی جا گذاشتی؟" ابرویی بالا انداختم و کلافه کیفم رو مجدد پشتم انداختم و مرتبش کردم " نمیدونم، یه حس عجیب غریبی دارم " سری تکون داد و به راهمون ادامه دادیم نگاهی به ساعت انداختم از ۱۰ گذشته بود و خیابون یکم خلوت تر شده بود ، هر چقدر جلوتر می رفتیم اون احساس عجیب و غریب جای خودش رو به ترس و دلهره میداد در حدی که دردی رو تو قفسه سینم حس میکردم.

سونگمین با دیدن رنگ پریده من داشت کم کم نگران میشد و حلقه دستش دور بازوم رو محکم تر میکرد با صدایی که خیلی واضح نبود گفت" هیونگ حالت خوبه؟" درست زمانی که میخواستم به سمتش برگردم و جوابش رو بدم با 5 تا مرد هیکلی روبرومون مواجه شدیم، بوی الکل از فاصله چند متری کاملا به مشام می رسید . این اصلا خوب نبود به آرومی دستام رو مشت کردم و ناخواسته با شنیدن صدای خنده های مستانه و چندش آورشون اخمی روی صورتم نشست و دست سونگمین رو گرفتم ، زمانی که میخواستیم مسیر رو عوض کنیم دست زمختی روی شونه هام نشست و کریه ترین صدا توی گوشم پیچید.

"به  به چه شازده هایی، چقدر قشنگین شما دوتا آخه! هیونگ نیم موافقی؟" هر چقدر از وقاحت و زشتی ذات اون مرد بلند قد  با موهای روغن زده و صورت شیو نشده بگم ، نمیتونم احساس تنفر و انزجاری که کل وجودم رو گرفته بود توصیف کنم .

ترسیده بودم از هر چیزی که قرار بود اتفاق بیفته میترسیدم ، سونگمین بازوم رو محکم گرفته بود و میلرزید نیم نگاهی بهش انداختم تو چشمام اشک حلقه زده بود و با هر حرکت ریز اون مردها زیر لب "هیونگ" رو زمزمه میکرد .

نه من نه سونگمین نمیدونستیم باید چه کار کنیم و مات و مبهوت مونده بودیم دو نفر دیگه به اون مرد ملحق شدن و یکیشون با اون دست های کثیفش صورت سونگمین رو نوازش کرد و زیر لب چیزی گفت ، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد دو تا پسر 15 ساله بی دفاع بودیم که تو خیابون خلوت گیر مردهای مست هوس باز افتاده بودیم هر چقدر هم که تقلا میکردیم و داد میکشیدیم فایده ای نداشت .

میتونستم صدای زنگ گوشیم رو از تو کیفم که توسط یکی از مردها گوشه ای پرت شده بود بشنوم و توانایی واکنش نشون دادن به مشت و لگد هایی که نثارم می شد نداشتم ، تموم شد هیونجین زندگیت همینجا تموم شد ! گذر زمان رو متوجه نمی شدم اما میتونستم لمسای پی در پی اون مردها و خنده های کثیفشون رو به وضوح بشنوم و حس کنم، از خودم متنفر شده بودم و حتی نمیتونستم درد رو که سرتاسر وجودم رو گرفته بود حس کنم. صدای گریه های بی وقفه سونگمین و ناله های از سر دردش باعث شد کمی به خودم بیام و با تمام توانی که برام مونده بود روی دست مرد بزنم اما این کار فقط عصبانی ترش کرد و آخرین چیزی که یادم میاد دیدن برق چاقویی توی دست  مرد بود درد شدیدی کل وجودم رو فرا  گرفت و تاریکی !

زمانی که بیدار شدم هیچ نظری نداشتم که کجام تنها چیزی که میدیدم سقف سفید رنگ بود و صدای بوقی مدام توی گوشم میپیچید ، نمیتونستم گردنم رو تکون بدم انگار چیزی مانع حرکتم میشد . احساس سوزشی توی گلوم داشتم حتی توانایی اعتراض  از درد هم تو خودم حس نمیکردم پس فقط بیحرکت موندم و سعی کردم اتفاقات رو به یاد بیارم ، قطره های اشک راه خودشون رو به صورتم پیدا کردن و دیدم تار شد . یعنی الان سونگمین کجاست؟ زنده مونده؟

رشته افکارم با صدای شکستن چیزی پاره شد  و  چشمهای نگران مادرم رو تونستم ببینم " هیونجین، پسرم بیدار شدی بالاخره " لمس های مادرم بهم مثل قبل ارامش نمیداد نمیتونستم اعتراض کنم پس فقط دستم رو کمی تکون دادم ، بیصدا اشک میریختم و سعی میکردم سر در بیارم چه بلایی سرم اومده .

با جمع شدن دکتر و پرستار ها بالای سرم حس ترس کل وجودم رو گرفت و چیزی از صحبت هاشون رو نمیشنیدم فقط میخواستم زودتر زمان بگذره و تنهام بذارن، پرستار دستش رو سمت صورتم آورد و با لبخندی بهم گفت" باهام همکاری کن لطفا میخوام لوله رو از دهنت خارج کنم ممکنه کمی اذیت بشی ولی زود تموم میشه باشه؟" به پلک زدن اکتفا کردم و پرستار مشغول شد درد شدیدی رو حس میکردم اما تحملش کردم به محض اینکه اون لوله خارج شد با تموم وجودم فقط سرفه میکردم و اشک میریختم.

روزها گذشت و من کماکان روی تخت بیمارستان بودم و با کسی حرف نمیزدم، حرفی برای گفتن نداشتم حتی وقتی پلیس هم اومد از صحبت کردن امتناع کردم. چی باید میگفتم؟ باید با جزئیات کامل تعریف میکردم که اون مردها جای جای بدنم رو لمس کردن برای لذت خودشون؟ باید میگفتم که صدای گریه های از سر درد دوستم رو میشنیدم و نمیتونستم کاری کنم؟ باید بهشون میگفتم که چقدر از خودم متنفرم و چندین بار در روز آرزوی مرگ میکنم؟ از صحبت های دکتر و مادرم متوجه شدم که 3 تا از دنده هام به همراه پای چپم شکستن و زخم عمیقی روی صورتم جا خوش کرده که حتی نمیخواستم ببینم چه بلایی سر صورتم اومده ، اونقدری هم جربزه نداشتم تا در مورد سونگمین بپرسم .

هوا تاریک شده بود و بارون بهاری در حال باریدن بود، قطرات آب روی شیشه اتاق میرقصیدن و آهسته پایین میومدن. بوی خاک نم خورده از لای پنجره به مشام می رسید و اشک مهمون چشمام شده بود . " هیونجین هیونگ" این صدای سونگمین بود به آرومی چرخیدم خودش بود روی ویلچر نشسته بود و دست راستش آویزون گردنش بود ، کبودی هایی زیر چشمش به چشم میخورد، گردنش کبود بود و چسبی گوشه چپ سرش جا خوش کرده بود .

با دیدن سونگمین بغضم ترکید و زدم زیر گریه "هیونگ رو ببخش سونگمین، نباید پیاده برمیگشتیم خونه! همش تقصیر منه"

با قرار گرفتن دست سرد سونگمین روی شونه ام کمی لرزیدم و حس ترس دوباره به سراغم اومد اما لحن دلنشین سونگمین کمک کرد تا اون حس از بین بره "اینجور نیست هیونگ!! چرا داری خودت رو سرزنش میکنی؟ اونها آدمهای بدی بودن که به سزای عملشون میرسن! پس خودت رو اذیت نکن ... میدونم چقدر سخته خودمم نمیتونم کنار بیام ولی اتفاق تلخیه که افتاده ... زندگی ادامه داره هیونگ! تنها چیزی که به جفتمون کمک میکنه زمانه باید بذاریم زمان زخم هامون رو ترمیم کنه."

سونگمین تونسته بود بعد از سه هفته به مدرسه برگرده و طبیعتا تا الان کل مدرسه از ماجرا خبر دار شدن، هر روز بعد از مدرسه پیشم میومد تا تنها نمونم . در حال حاضر تنها کسی که کنارش احساس آرامش و امنیت میکردم سونگمین بود و به لطفش آروم آروم تونستم غذا بخورم و کمی حرف بزنم، پدر و مادرم تمام سعیشون رو میکردن که تحت فشار نذارنم و بهم زمان و فضای کافی برای بهتر شدن رو دادن و هیچ مخالفتی با درخواستم مبنی بر اینکه دوست دارم نقاشی بکشم مجدد، نکردن و پدرم برام دفتر و مداد طراحی آورد تا سرم گرم باشه .

دوره های توانبخشی و فیزیوتراپی شروع شده بود و مجبور بودم درد رو تحمل کنم ، دیگه نمیتونستم محیط بیمارستان رو تحمل کنم و میخواستم برگردم خونه . با کمک پرستار آروم آروم قدم برمیداشتم ، بعد از گذشت 1 ماه از اون اتفاق هنوز جرئت اینکه به خودم تو آینه نگاه کنم نداشتم و نمیخواستم کسی درموردش حرفی بزنه . عادت ماسک مشکی زدنم از همون روزها شروع شد و همراهم موند.

سالها گذشت و تنها چیزی که از معاشرت با آدمها به دست میاوردم نگاه های مبهوت و پچ پچ های ناتموم بود که به ترحم ختم میشد، سال دوم دانشگاه که بودم توی کتابخونه در حالی که تنها نشسته بودم و بقیه ازم دوری میکردن پسری با قد متوسط و موهای بلوطی رنگ اومد روبروم نشست و لیوان قهوه ای رو جلوم گذاشت در حالی که سعی داشت چیزی رو از توی کیفش پیدا کنه زمزمه کرد "اسمم مینهو عه ، لی مینهو دانشجو سال آخر معماری ! تنها درس خواندن رو اصلا دوست ندارم و این قهوه هم رشوه‌ ست برای اینکه بذاری همینجا بمونم " لبخندی روی لب هام نشستم و در جوابش گفتم "منم هیونجینم، هوانگ هیونجین دانشجو سال دوم نقاشی و بابت قهوه ممنونم ولی فکر نکنم دلت بخواد کنار من درس بخوانی سونبه میبینی که همه ازم دوری میکنن" سرش رو از کتاب بلند کرد و با ابرویی بالا انداخته با صدای گرم و مهربونش گفت " همین نشون میده آدم خوبی هستی ، آدما حسودن هیونجین! به درک که نمیخوان کنارت باشن به نظر من که خیلی هم خفنی " با صدای کوبیده شدن خط کش کتابدار روی میزش کمی پریدیم و مشغول درس خواندن شدیم.

12 فوریه 2021

"راوی سونگمین"

هر سال نزدیک های ولنتاین که میشه کلوپ از همیشه شلوغ تر میشه و فشار کاری بالاتر میره در کنارش شور و اشتیاق افراد حاضر هم بیشتر میشه و تمام کارکنان شاهد خاطرات تلخ و شیرین زیادی هستیم اما امسال همه چی متفاوته، هیونگ برای اولین بار توجهش به سمت پسرک خجالتی و کک  مکی جلب شده و به هر دری میزنه تا درموردش بفهمه امشب وقتی دیدم پسرک مضطرب تر از همیشه وارد کلوب شد لبخند کمرنگی زدم و سریع پیامی برای هیونجین ارسال کردم "هیونگ پسر وانیلی اومده"  از زمانی که متوجه شدم نظرشون نسبت بهم جلب شده تنها کمکی که میتونستم انجام بدم همین بود، غیر مستقیم بهشون فرصت میدادم که ببینن همدیگه رو گرچند فکرشم نمیکردم که جفتشون اینقدر خجالتی و کله شق باشن که به زیر چشمی پاییدن همدیگه اکتفا کنن.

سفارش همیشگیش رو داد و پشت یکی از میزهای خالی نشست ، میتونستم نگرانی و اضطراب رو توی چشماش ببینم ولی نمیتونستم دخالت کنم پس به کارم مشغول شدم. نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگفت این پسر غریبه از زمانی که وارد زندگی هیونگ شده باعث شده روحیات هیونجینی که میشناختم تغییر کنه و کمی شاداب تر بشه یا بهتر بگم دیگه اون پسر سرد و جدی نیست، همین که کنجکاو شده و تلاش میکنه تا با فرد جدیدی آشنا بشه خیلی قدم بزرگیه، بعد از اون اتفاق زندگی برای جفتمون سخت شد چون خواه ناخواه توسط اطرافیان قضاوت می شدیم یا برچسب میزدن بهمون اما بهم تکیه کردیم و بعد از چندین و چند جلسه تراپی تونستیم مجدد سرپا بشیم.

حین کار کردن گه گداری نگاهی بهش می انداختم سرش توی گوشیش بود و لبخند میزد، پاهاش رو عصبی تکون میداد و مارتینی شکلاتش رو مزه مزه میکرد با وسواس تمام به گل های روی جعبه بنفش رنگ رسیدگی میکرد انگار میخواست مطمئن بشه که سرحال بمونن. با تقه کوچکی که روی میز خورد حواسم رو جمع کردم " اومدی بالاخره، خب امشب هم میخوای از همینجا تماشاش کنی؟" بدون اینکه ماسکش رو در بیاره دستی توی موهاش کشید و گفت" امشب میرم باهاش حرف بزنم ولی میدونم که اگه رازم رو بفهمه میذاره میره" دو تا نوشیدنی آماده کردم و جلوش گذاشتم لبخندی زدم " هیونگ نظرت چیه چرت و پرت نگی و یکبار هم که شده بدون اینکه نگران چیزی باشی  کاری رو که دلت میخواد انجام بدی؟ برو پیشش خیلی وقته نشسته."

میتونستم برق چشمهای پسرک وانیلی رو از همین فاصله ببینم سر از پا نمی شناخت، میتونستم احساسش رو درک کنم زمانی که هیونگ روبروش نشست با خیال راحت برگشتم سر کارم و اجازه دادم تا با آسودگی محو دنیای هم بشن "امیدوارم با هم کنار بیاین."

سر و صدای کلوپ امشب خیلی زیاد بود ولی انگار تاثیری روی اون دو نفر نداشت با دیدن دستهای لرزون پسر که جعبه رو به سمت هیونگ هل میداد تمام سلول های بدنم شروع کردن به جنب و جوش، خدای من احساسشون واقعا دو طرفه بوده و بالاخره تصمیم گرفتن بهم اعتراف کنن که در مورد هم کنجکاو شدن نمیدونین چقدر خوشحال بودم . با ضربه کوچکی که به پهلوم خورد به همکارم جکسون نگاه کردم حتی اون هم از دیدن صحنه روبروش به وجد اومده بود " هی پسر میدونستم امشب اتفاق خوبی میفته، ولی فکر نمیکردم این شامل هیونگ بشه...اوه داره ماسکش رو درمیاره!"

توی این لحظه بینهایت نگران واکنش اون پسر بودم ولی در کمال ناباوری پسر با آرامش با چشماش تک تک جزئیات چهره هیونگ رو تو ذهنش ثبت میکرد نمیدونم چی گفت ولی یکی از قشنگ ترین لبخند ها رو بعد از سالها مجدد روی لب های هیونجین دیدم و نفس راحتی کشیدم " بالاخره آبی زندگیت رو پیدا کردی هیونگ."

"راوی هیونجین"

" همین لحظه همین جا میتونم قسم بخورم که یکی از زیباترین مخلوق های خدا جلوی روم نشسته " شنیدن تک تک این کلمات گرمای قشنگی رو سرتاسر وجودم پخش کرد و یه بار سنگین از روی دوشم برداشت حتی اگر برای حفظ ظاهر و از روی ادب بیان شده باشن، این حس آرامش رو دوست داشتم . به چشمهای براقش که از استرس میلرزید نگاه کردم لبخندی زدم و به جعبه بنفش رنگ و گل ها نگاه کردم دستم رو سمتشون دراز کردم" عطر این گلها دیوانه کننده ست فلیکس ممنونم ازت، کنجکاوم بدونم توی این جعبه چیه."

صدای خنده ریزش توی گوشم پیچید زیر چشمی نگاش کردم قرمزی گوشاش توی نور کم کلوپ هم قابل دیدن بود، چقدر دیدن این خجالتش برام لذت بخش بود زیر لب " کیوت" رو زمزمه کردم و با دقت و حوصله روبان زرد رنگ دور جعبه رو باز کردم با دیدن محتویات جعبه نمیدونم چرا ولی اشتیاق و ذوقی به سراغم اومد، به سرعت یه تیکه براونی برداشتم "خدای من این براونی ها چه عطری دارن" چشمام رو بستم و اولین گاز رو بهش زدم، بند بند وجودم با چشیدن اون طعم شیرین و بافت نرم شکلاتی که توی دهن آب میشد داشت بهشت رو تجربه میکرد"این...این...محشره فلیکس، وای عاشق ترکیب نمک دریایی روی شکلات و سس کاراملش شدم...الان احساسم اینجوریه که نمیخوام کسی جز من از طعم کیک هات بچشه و لذت ببره! بهت افتخار میکنم."

تو این لحظه اصلا به نگاه های مردم به چهره ام توجه نمی کردم من روبروی پسری نشسته بودم که تو این دو ماه تغییری توی وجودم ایجاد کرد که حتی تراپیستم نتونست طی چندین سال ایجاد کنه، این پسر واقعا مثل آپولو میدرخشه، صداش از هر نوای سازی دلنشین تره و وجودش از آفتاب گرم ماه جولای هم دلپذیرتر دلم میخواد بیشتر بشناسمش " من نمیتونم خیلی خوب حرف بزنم ولی بذار بهت بگم که چقدر خوشحالم باهات آشنا شدم، میدونی درست از زمانی که دیدمت این حس درونم شکل گرفت که آدم امنی هستی! درسته طول کشید تا تمام دل و جرئتم رو جمع کنم تا باهات حرف بزنم. اونقدر افکار مختلفی داشتم که برای سر و سامون دادن بهشون به زمان نیاز داشتم، شاید مسخره باشه ولی الان که اینجا روبروت نشستم و باهات همکلام شدم دلم نمیخواد از دستت بدم، میخوام ازت بخوام که بهم اجازه بدی قدم به دنیات بذارم و بیشتر لی فلیکس خجالتی رو بشناسم. بهم این اجازه رو میدی؟"

"من ..." صداش میلرزید و عصبی داشت یه نفس نوشیدنیش رو سر میکشید و این باعث میشد خندم بگیره، نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد برای چند لحظه حس کردم نفس کشیدن یادم رفته "تموم شد هیونجین به همین سادگی تموم شد خیلی عجله کردی وای گند زدی!" توی فکر رفته بودم که احساس کردم کنارم نشست و با لبخند دندون نما و چشم های براقش که ریز شده بودن بهم نگاه میکرد، از این فاصله میتونستم جزئیات چهره اش رو بهتر ببینم اون کک و مک ها واقعا زیبا بودن " ما دو تا از  دنیا های متفاوتی هستیم و راه زندگیمون از هم جداست، من آدم معتقد و مذهبی نیستم ولی شک ندارم این آشنایی دلیلی پشتش هست که دلم میخواد کشفش کنم! بیا ببینیم میتونیم مسیرهامون رو یکی کنیم و کنار هم پیش بریم یا نه" تک سرفه ای کرد و خندید " میگم...دوست داری فردا بریم بیرون باهم اگر وقت داری؟"

چشمام گرد شده بودن از جسارت یهویی این پسر، این موقعیت که توش گیر کردیم خیلی خنده داره اینجور که بوش میاد دو تا ناشی به پست هم خوردیم که هیچ نظری نداریم داریم چه کار میکنیم! با این فکر زدم زیر خنده و توجه چند نفر به ما جلب شد "البته که وقت دارم... بریم سینما؟ اهل فیلم هستی؟"

انقدر غرق صحبت کردن با هم شده بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم، فلیکس کمی مست شده بود و داشت در مورد موضوعات مختلفی صحبت می کرد و دلم نمی خواست این لحظات تموم بشن. برعکس همیشه که حوصله شنیدن صحبت های بقیه رو ندارم ولی برای این پسر مشتاق بودم و میخواستم بیشتر از داستاناش بدونم، بر اساس صحبت هاش متوجه شدم که چقدر  به قدم زدن، آهنگ گوش دادن، رقصیدن، خرید کردن، سفر رفتن علاقه داره، زمانی که کم سن و سال تر بوده شنا میکرده و مدال آورده و تکواندو تمرین می کرده، مثل هر پسر دیگه طرفدار فوتباله، عاشق فصل پاییز و زمستونه و شدیدا معتقده عدد 7 براش خوش شانسی میاره و تماس تلفنی رو به پیام دادن ترجیح میده! وقتی استرس داره لبش رو گاز میگیره و به فیلم های کمدی و اکشن علاقه داره. "معذرت میخوام مزاحمتون میشم ولی داریم تعطیل میکنیم دیگه" با صدای سونگمین از عالم خودمون خارج شدیم و با کلوپ خالی مواجه شدیم .

کل روزم تو کارگاه به برنامه ریزی برای اولین قرارمون گذشت و تو گروه سه نفریمون با  سونگمین و مینهو هیونگ مشغول بحث کردن بودیم و دنبال یه فیلم خوب میگشتیم، البته که نمی تونستیم به توافق  برسیم و سلایق متفاوتی داشتیم در نهایت سونگمین گفت خودش ترتیب همه چیز رو میده . به خاطر ولنتاین پیدا کردن یه رستوران که بشه برای دو نفر میز رزرو کرد عملا شده بود عملیات غیر ممکن و ساعت ها همراه هیونگ داشتیم میگشتیم بالاخره تونستیم یه میز رزرو کنیم ولی رستوران خیلی دور بود ، نمیشد برای اولین قرار اونم تو ولنتاین با اتوبوس یا مترو بریم حتی تاکسی گرفتن هم اصلا گزینه خوبی نبود! هیونگ باهام تماس گرفت و گفت میتونم ماشینش رو قرض بگیرم .

قرار بود فردا ساعت 3 برم دنبالش ...

Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro