۱
14 دسامبر 2020
گانگنام- سئول کلوب اکتاگون
میان همهمه و صدای بلند موسیقی که با صدای هیجان زده جمعیت همراه بود، کلافه تر از هر زمان در حالی که گره کرواتم رو شل تر میکردم یه نفس مارتینی شکلاتم رو سر کشیدم و اجازه دادم شیرینی شکلات کمی از کلافگیم رو کم کنه. مثل همیشه به اصرار چان هیونگ اومده بودیم به بار جدیدی که رفیقش معرفی کرده و تاکید کرده بود یکی از بهترین تجربه هامون میشه ولی با دیدن وضعیت هیونگ که تمام مدت سرش توی گوشیش بود میتونم به صراحت بگم که تعریف رفیقش از بار خوب با معیارهای هیونگ متفاوته.
خمیازه ای کشیدم و درحالی که دستی پشت گردنم میکشیدم سمتش چرخیدم و با ناامیدی نگاهش کردم و تقریبا داد زدم تا بتونه صدام رو بشنوه "هیونگ، نظرت چیه بریم؟" با صدای من سرش رو از گوشی بلند کرد و کمی از ویسکیش رو که یخش کاملا آب شده بود رو سر کشید و خندید " چرا بریم؟بهت خوش نمیگذره؟" گوشی رو از دستش گرفتم و کنار گذاشتم ، ابرویی بالا انداختم و در جوابش با نارضایتی گفتم " اگر خیلی خوش میگذره پس چرا همش سرت تو گوشیه و مثل همیشه نیستی؟" خندید و سری تکون داد بلند شد به سمت پیست رقص رفت و همراه با ریتم آهنگ شروع کرد رقصیدن.
"یا خدا دوباره شروع کرد، هیونگ تو دیگه کی هستی؟"
در حالی که مستانه می خندید و ویسکی تو دستش رو سر میکشید اشاره ای به بار کرد و لیوانش رو بالا گرفت، چشمام رو ریز کردم و رد نگاهش رو گرفتم که ای کاش این کار رو نکرده بودم ، تنها فردی که روی صندلی قرمز رنگ بار نشسته بود مردی چهارشونه با دستهای کشیده سفید بود که داشت به آرومی از نوشیدنیش لذت میبرد و صحنه چشم نوازی رو خلق کرده بود.
پیراهن سفید رنگ و شلوار جین آبی توی تنش در عین سادگی ترکیب زیبایی رو با موهای بلند مشکیش ایجاد کرده بود، خدایا من هیچ وقت کنجکاو نمیشم تا چهره کسی رو ببینم ولی داشتم برای دیدنش لحظه شماری میکردم.
محض رضای خدا برای یه لحظه هم که شده سمت جمعیت بچرخ مرد ، وایسا ببینم اون تتو داره؟!!روی دست راستش یه تتو داره...وای الان دوباره اون قیافه احمقانه رو دارم که چان هیونگ به خاطرش میتونه دستم بندازه.
"الان داره خوش میگذره مگه نه؟" با صدای هیونگ به خودم اومدم و خندیدم " دارم از فضولی میمیرم تا ببینمش هیونگ" داشتم عصبی میخندیدم و با لیوان مارتینی بازی میکردم.دستش رو دور گردنم انداخت و ما بین خنده هاش گفت " خب چرا معطلی پاشو برو جلو به بهونه سفارش مجدد ببینش" فکر بدی نبود ولی نمیدونم چرا دل و جرئتش رو نداشتم ، این مرد زیادی مرموز بود برام و منم توی این جور مواقع خجالتی میشدم !
"هیونگ اگه اصلا گی نباشه چی؟اگه از اون هوموفوب ها باشه و مسخرم کنه چی؟اصلا شاید کسی توی زندگیش هست! وای حتی تصور اینکه نفر سوم یه رابطه باشم دیوونه ام میکنه." چان هیونگ نفس عمیقی از سر کلافگی کشید و موهاش رو بهم ریخت با صدای دو رگه شده در حالی که شونه هام رو گرفته بود گفت " احمق، تو باز شروع کردی برای خودت سناریو چیدن؟ این اما و اگر ها رو بریز دور و این هیکلت رو تکون بده برو پیشش اول ببینش اصلا شاید چهره اش رو دوست نداشته باشی"
کاملا ناامید در حالی که داشت چهارمین نوشیدنیش رو سفارش می داد نگاهش کردم "کاش میتونستم تمام اما و اگر ها رو تو ذهنم خفه کنم، اما میدونی که نمیتونم" با لبخند دلگرم کننده ای سری تکون داد و روی شونه ام زد "یعنی میخوای کلا بیخیال این حس کنجکاوی بشی و بشینی فقط نگاهش کنی و سناریو بچینی برای خودت؟" سری تکون دادم و به رفتن رضایت دادم "بریم هیونگ".
راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم، اسم من لی فلیکس 24 سالمه و صاحب یه کافه قنادی کوچیک تو نامسانم . چان هیونگ هم یکی از پسر عمو های منه جفتمون استرالیایی هستیم و از نوجوانی دل به دریا زدیم و اومدیم کره تا دنبال رویاهامون بریم.
بنگ چان 27 سالشه و یه تهیه کننده و آهنگساز زیرزمینیه، همراه دو تا از دوستاش یه استودیو داره چانگبین هیونگ و جیسونگ هیونگ ، سرش حسابی شلوغه ولی همیشه برای من وقت داره. ما باهم زندگی میکنیم ولی عملا خیلی کم پیش میاد همزمان با هم سر و کله امون توی خونه پیدا بشه، بین خودمون بمونه اون معتاد به کار و عاشق سبک زندگیشه... به زندگی پر فراز و نشیب من خوش اومدین!
تو این دو ماهی که از ملاقاتم با اون مرد مرموز تو کلوپ گذشته، هر شب بعد از بستن کافه تنهایی یا همراه هیونگ میرفتم اونجا. اون اوایل میشستم و چشم انتظارش بودم، وقتی که نمیومد میرفتم خونه. نمیدونین هیونگ چقدر بهم میخندید و دستم می انداخت که ، رفته رفته زمان رفت و آمدش دستم اومد . ساعت ۱ نصف شب در حالی که یه ماسک مشکی زده بود و کلاه کپ سرش بود سر و کله اش پیدا میشد و روی دومین صندلی قرمز رنگ از سمت چپ بار می نشست و همون سفارش همیشگی رو میداد؛ با یه مارگاریتا شروع میکرد ، بعد یه ویسکی بدون یخ سفارش می داد و در نهایت با یه جین و ودکا رضایت میداد. همراه نوشیدنی هاش عاشق خوردن بادام زمینی و غلات صبحانهست ! گمونم بارتندر میشناستش وگرنه کدوم باری همراه نوشیدنی هاش غلات سرو میکنه؟
یه سری از عادت هاش دستم اومده، مثلا تا وقتی مست نشده ساکت و درونگراست اما بعدش جادو میشه و تبدیل به یه موجود دوست داشتنی جذاب پر حرف میشه ؛ وقتایی که میخنده کاملا دوست داشتنی دست میزنه . تو این مدت شاید ۳ بار صدای خنده هاش رو شنیدم... اصلا به صدای گوش نوازش اشاره کردم؟ یا وقتی بعد از سومین پیک موهاش رو جمع میکنه؟ کاش دل و جرئت روبرو شدن و سر صحبت باز کردن با این مردی که خواب و خوراک رو ازم گرفته داشتم.
میدونین چان هیونگ همیشه بهم میگه جای اینکه رو مخ من بری و با حرف هات کچلم کنی ، دل به دریا بزن و پا پیش بزار حالا یا خوشش میاد یا نه دیگه !
گفتن اینکه کشته مرده اون عطر متفاوت چوب درخت کاج خیس خورده دودیشم خنده داره ، خیلی دنبالش گشتم هیونگ پا به پای من دونه دونه مغازه های شهر رو گشتم اما پیدا نشد که نشد . دیگه بعد از اینهمه سال هیونگ اخلاق من رو شناخته و معتقده کار برای من نشد نداره!! میدونم الان تو چشمتون یه پا استاکر شدم، اما باور کنین نمیتونم اصلا پا پیش بذارم. هیونگ ها صد بار باهام حرف زدن اما فرجی نشده!
امروز تو کافه حین براونی پختن داشتم به حرف های مشتری ها گوش میدادم و از صحبت هاشون فهمیدم ولنتاین نزدیکه و یکیشون داشت با چنان شوق و ذوقی درباره برنامه ای که برای دوست پسرش داشت حرف میزد که منم مشتاق شدم " میدونی هلن ،پیتر شکلات شیری و گل میخک دوست داره، دلم میخواد براش یه دسته گل و شکلات درست کنم"
با شنیدن این حرف لبخندی زدم و فکری به سرم زد .
چرا من براش گل و شکلات نگیرم؟ اصلا یه کار بهتر ، فلیکس خنگ خوبه قنادی خلاق باش. " خوب فکر کن، اون عادت داره همراه نوشیدنی هاش بادام زمینی و خوراکی های شیرین بخوره ، پس میتونم با شکلات مغزدار بادام زمینی و کارامل و کمی نمک صورتی روش علاقه ام رو بهش نشون بدم."
" هیونگ، داری با کی حرف میزنی؟ بهتره بگم درباره کی داری حرف میزنی؟" با صدای متعجب جونگین به خودم اومدم و سعی کردم سفارش ها رو آماده کنم ، نزدیک تر اومد و در گوشم با چشمهای براق و یه لبخند دلنشین گفت " هیونگ، عاشق شدی نه؟"
سرم رو سمتش گردوندم و خودم رو زدم به اون راه" داری از چی حرف میزنی؟" خندید و سفارش ها رو توی سینی چید تا ببره "هیونگ، چرا براش براونی نمیپزی؟همه مشتری ها براونی هات رو دوست دارن، پس اونم خوشش میاد" چشمکی زد و از آشپزخانه بیرون رفت.
۱۲ فوریه ۲۰۲۱
به ساعت نگاه کردم منتظر رفتن آخرین مشتری شدم، تمیز کاری رو انجام دادم و یه پیام به چان هیونگ دادم " هیونگ، امشب میای باهام؟" گوشی رو کنار گذاشتم و به جعبه بنفشی که آماده کرده بودم نگاهی انداختم. " امیدوارم برام خوش یمن باشی و خوشحالش کنی" هیونگ جواب داد"شرمنده، امشب باید با پسرها تو استودیو بمونم فلیکس. موفق باشی تو خونه میبینمت" با صدای زنگوله بالای در فهمیدم آخرین مشتری هم رفت پس پیشبندم رو باز کردم جعبه رو برداشتم و بعد از خاموش کردن چراغ ها کافه رو تعطیل کردم؛ امشب یه نسیم خنک میومد و آسمون پر از ستاره بود. سر راه یه دسته گل نرگس خریدم، میدونین نرگس نماد شروع دوبارهست امیدوارم اتفاق خوبی بیفته.
امشب تصمیم گرفتم ساده ترین لباسم رو بپوشم یه شلوار قهوه ای رو با یه بافت کرم رنگ و پالتو خردلی ست کردم، حدودهای ساعت ۱۲ شده بود که از خونه بیرون زدم و سمت کلوپ همیشگی رفتم و خدا خدا کردم که امشب بیاد. کلوپ مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود؛ نگاهی به اطراف انداختم اما هنوز نیومده بود. یه مارتینی شکلات سفارش دادم و پشت یه میز خالی نشستم، کل وجودم از استرس و هیجان میلرزید و میتونستم ضربان قلبم رو تو گوش هام بشنوم.
با لرزش گوشیم تو جیبم در حین مزه کردن نوشیدنیم گوشی رو درآوردم و مشغول خواندن پیام شدم "هیونگ، تو این دو ماه متوجه عوض شدن حال و هوات و نگاهت به همه چی شدم.خیلی برات خوشحالم که بالاخره تصمیم گرفتی پا پیش بزاری. امیدوارم فردا با یه لبخند گنده ببینمت، موفق باشی" با پیام این پسر دلگرم شدم و لبخند زدم خیلی کوتاه تشکر کردم و نوشیدنی مو سر کشیدم.
با گذر زمان رفته رفته لبخندم کمرنگ شد ، نگاهی به ساعت انداختم و سناریوها تو ذهنم شروع کردن جولون دادن. اصلا امشب میاد؟وای اگه نیاد شانسم رو بدون دیدنش از دست میدم چه برسه به اینکه بهش اعتراف کنم و بگم چقدر شیفته رفتارهایش و ظاهرش شدم. ای بترکی، دو دقیقه منفی بافی نکن، هنوز نیم ساعت مونده... کاش هیونگ باهام میومد، دارم از استرس میمیرم. اصلا چرا برداشتم گل و کیک اوردم؟ زیاده روی کردم!!!خدایا، چقدر احمقم آخه. دو روز مونده به ولنتاین بعد برداشتم برای کراشم گل و کیک آوردم تا بهش اعتراف کنم چقدر تو چشمهاش قراره حقیر و درمانده به نظر برسم به خاطر این کار!
"راوی هیونجین"
چشمهام رو خسته تر از همیشه روی هم گذاشتم و تو متن و ریتم آهنگ مورد علاقه ام که داشت از رادیو پخش میشد غرق شدم، امروز هم مثل بقیه روزهای زندگیم از صبح زود تا طرف های غروب داشتم نقاشی میکشیدم و به آینده نامعلوم پیش روم فکر میکردم.
من آدم سرسختی بودم که از زمانی که یادم میاد داشتم برای رویاهام تلاش میکردم ، شکست های زیادی رو تجربه کردم و حرف های تلخ و شیرین زیادی رو شنیدم. میدونین آدمها گاهی میتونن به بیرحم ترین موجودات روی این کره خاکی تبدیل بشن. بالاخره تونسته بودم به همه افرادی که زود قضاوتم کرده بودن و دست کم گرفته بودنم ثابت کنم اشتباه میکردن، حالا من هوانگ هیونجین تو سن 27 سالگی تونسته بودم تبدیل بشم به نقاشی که توسط بهترین و قشنگ ترین روح هایی که توی این دنیای خاکستری زندگی میکنن تحسین شدم و تشویق به ادامه دادن.
حدود 5 سال پیش تونسته بودم به کمک یکی از دوستانم کارگاه نقاشی کوچیکی رو تو یکی از کوچه پس کوچه های میونگ دونگ باز کنم و روزگارم رو با آموزش نقاشی به هر فردی که عاشق رنگ پاشیدن به دنیای خاکستری شه بگذرونم و رفته رفته تونستم اسم و رسمی بهم بزنم. اون اوایل به خاطر ظاهرم ازم میترسیدن و فرار میکردن، گاها بچه های کوچیک رو میدیدم که هاج و واج بهم خیره میشن و فرار میکنن یا خیلی سخت بهم اعتماد میکردن. زندگی تو این دنیا که همه چی حول محور معیارهای زیبایی ظاهری میگذره خیلی سخته اما از اونجایی که سرسختم الان تونستم لبخند رو مهمون لب هایی کنم که روزی ازم دوری میکردن.
میدونین از یه سنی به بعد دیگه حوصله سروکله زدن با بدی های دنیا رو نداری و اجازه میدی زمان همه تیکه ها گمشده پازل تو ذهن آدمها رو کنار هم میچینه و کم کم همه چه به روال قشنگ خودش برمیگرده، اولین شاگردام یه زوج مسن دوست داشتنی بودن که میخواستن برای اولین و آخرین بار قبل از اینکه همدیگه رو کامل از یاد ببرن همدیگه رو نقاشی کنن و بابت سالهای طولانی که کنار هم زندگی کردن از همدیگه قدردانی کنن. زیبا ترین روزها بود و رهگذرها با دیدن صحنه قشنگی که توسط اون دو نفر ایجاد شده بود مشتاق شده بودن تا نگاهی به کارگاه بندازن و یواش یواش تعداد شاگردام بالاتر رفت و تونستم بدهی ها رو تسویه کنم .
با صدای زنگ گوشیم از عالم فکر و خیال بیرون اومدم و دستهای رنگی مو با کهنه ای تمیز کردم و نگاهی به صفحه گوشی انداختم "ازت میخوام یه امشب بیخیال اون کارگاه فکستنی و کوچیکت بشی و بهمون افتخار بدی و شام رو باهامون بخوری" لبخندی زدم و به اسمی که تنها همراه روزهای گذشته ام بود خیره شدم ابرویی بالا انداختم و شروع کردم به تایپ کردن "ازت ممنونم هیونگ ولی باید سفارشی رو تموم کنم که زمان زیادی به تحویلش نمونده، یه روز دیگه افتخار میدم بهتون" آدم های دوست داشتنی زیادی کنار من نیستن ولی هیونگ و خانواده اش از زمانی که تو تاریک ترین روزهای زندگیم بودم کنارم ایستادن و چراغ ها رو برام روشن کردن و بدون قضاوت ازم حمایت کردن، نمیخوام بی چشم و رو باشم اما امشب جشن خانوادگی برپاست و من نمیتونم بینشون باشم.
بوی درخت کاج نم خورده دودی تو فضای کارگاه پخش شده بود و تاریکی هوا خبر از زمان سپری شده میداد، نگاهی به نقاشی نیمه تموم انداختم و کش و قوسی به خودم دادم با رضایت از صندلی چوبی قدیمی که هدیه از طرف پدرم بود بلند شدم و در حالی که پیش بندم رو باز میکردم عقب رفتم تا بتونم از دور مجدد بررسیش کنم. چشمم به ساعت خورد من کسی رو نداشتم که تو خونه منتظرم باشه پس تصمیم گرفتم امشب رو به نوشیدنی خوردن و خوش و بش با یکی از همکلاسی های قدیمیام بگذرونم، پس لباسام رو عوض کردم و ماسک مشکی رنگ و کلاهم رو از روی میز برداشتم. بیرون از کارگاه من هیچ اشتراکی با کسی نداشتم و دوستان زیادی رو برای هم صحبتی نداشتم در نتیجه تبدیل می شدم به همون موجود ساکت و سردی که از دید بقیه هستم و به زندگیم ادامه میدادم، امشب یه شلوار جین آبی رنگ و پیراهن سفید ساده پوشیده بودم و ژاکت نازکی روی دستام بود. میتونستم بوی درخت کاج نم خورده رو از روی لباس هام تشخیص بدم ولی چه اهمیتی داشت در کارگاه رو بستم و به سمت کلوب اکتاگون رفتم .
14 دسامبر 2020
کلوپ مثل همیشه شلوغ و پر و صدا بود و نیازی نبود حتی به اطراف نگاهی بندازم پس مستقیم به سمت بار رفتم و روی صندلی همیشگیم نشستم کلاه و ماسکم رو در آوردم و طبق عادت دو بار به پیشخوان تقه زدم ، چهره خندان و شاداب سونگمین به سمتم چرخید و در حالی که لیوانی رو با وسواس تمیز میکرد پیشم اومد و چشمکی زد و گوشهام رو با صدای گرمش قلقلک داد " مشتاق دیدار هیونگ همون همیشگی؟" سری تکون دادم و دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و با حداقل صدایی که به گوش سونگمین میرسید سر صحبت رو باهاش باز کردم" اوضاع و احوالت خوب پیش میره؟" در حالی که لیوان مارگاریتا رو جلوم میذاشت سری تکون داد و ظرف کوچیکی پر از بادوم زمینی و غلات رو با لبخند کنارش گذاشت" امشب سعی کن زیاده روی نکنی هیونگ، راستی گروه رو چک کردی؟ بچه های دبیرستان یه دورهمی گرفتن" نوشیدنیم رو مزه مزه کردم و با بیخیالی بهش نگاه کردم " خودت میدونی من نمیام حوصله اون آدمها رو ندارم که بخوان مجدد گذشته رو پیش بکشن و بهم ترحم کنن" مشغول آماده کردن سفارش های ناتمومی بود که داشت براش میومد و تصمیم گرفت به تکون دادن سر اکتفا کنه و به کارش ادامه بده.
با ریتم آهنگ کمی سرم رو تکون میدادم و با لیوان ویسکیم بازی میکردم، نمیدونم چرا احساس میکردم کسی بهم خیره شده و احساس خوبی نداشتم زیر لب غر زدم " بیخیال پسر تو یه کلوپ پر از آدم نشستی نه گوشه امن اتاقت" یه ضرب نوشیدینیم رو خوردم و مقداری بادام زمینی دهنم گذاشتم تا بتونم تلخی و تندی ویسکی رو تحمل کنم و به حدی احساس معذب بودن میکردم که حتی متوجه حرف های سونگمین نشدم و وقتی سومین لیوان رو جلوم گذاشت به خودم اومدم، گرمم شده بود دستی به موهام کشیدم و مشغول جمع کردنشون با کشی که همیشه توی دست چپم دارم شدم. سونگمین یکم سرش خلوت تر شده بود جلوم ایستاد و کمی دماغش رو خاروند با تردید گفت " هیونگ، امیدوارم نگی چقدر فضولم ولی یه پسر یه مدته بهت داره هر از گاهی نگاه میکنه" ریز خندیدم و جین تو دستم رو چرخوندم کمی "خب پس فکر کنم بهتر باشه بهم بگی چه شکلیه" سونگمین سمت دیگه بار رفت تا به مشتری رسیدگی کنه حین مزه کردن نوشیدنیم به آینه کوچک روی طبقه نوشیدنی ها نگاهی انداختم، این آیینه تنها راه خبر گرفتن از اطرافم بدون برگشتن به سمت جمعیت بود اینجوری کسی از دیدن زخمی که روی بینی و گونه سمت راستم بود شوکه نمیشد و نگاهش رنگ ترحم نمی گرفت کمی چشم انداختم و جابه جا شدم و با براق ترین چشم هایی که به پشت سرم خیره شده بود روبرو شدم و برای لحظه ای نفس کشیدن رو فراموش کردم.
این پسر زیبا بود و دلنشین نمیتونستم جزئیات زیادی ازش رو توی این فاصله ببینم ولی موهای مشکی رنگ پر و اون کت و شلوار طوسی رنگش هارمونی زیبایی داشت ، حتی اون گره شل و ول کرواتش نمیتونست چیزی از قشنگی هایی که میدیدم کم کنه، پسر خوش پوش و خوش تیپی دستی دور گردنش انداخت و با خنده چیزی رو بهش گفت میتونستم معذب شدنش رو حس کنم ، سرم رو پایین انداختم و با لبخند به نوشیدنی خوردنم ادامه دادم .
نمیدونم چرا ولی دیگه احساس معذب بودن نداشتم شاید چون برام روشن شده بود که کی داره نگاهم میکنه ، اصلا از کجا معلوم که داشته من رو میبینه پشت من پر از آدمه که مست و پاتیل از این دنیا خارج شدن و وارد عالم سرخوشی شدن و دارن خوش میگذرونن، با خالی شدن لیوانم سونگمین آخرین نوشیدنی محبوبم ودکا رو جلوم گذاشت و گوشیش رو جلوی صورتم گرفت با دیدن عکس خندیدم" وای خدای من بالاخره سر عقل اومدی و خریدیش؟" سرخوشانه تا اومد جواب بده صداش کردن معذرت خواهی کوتاهی کرد و رفت به این رفتارها عادت داشتم ، سونگمین رو از 15 سالگی میشناسم اون زمان ها بچه ها به خاطر ارتودنسی هاش اذیتش میکردن و کسی باهاش هم صحبت نمی شد ولی من حس خوبی نسبت بهش داشتم و به بهونه اینکه میزم از تخته دوره جام رو عوض کردم و کنارش نشستم و گذر زمان و اتفاق های مختلفی که هر بچه دبیرستانی تجربه میکنه مسبب شکل گرفتن دوستی عمیقی شد که 12 سال آزگار کنار هم موندگار شدیم.
حس کنجکاوی به سراغم اومد و قبل از مزه کردن نوشیدنیم مجدد تو آینه رو نگاهی انداختم و دیگه خبری از اون چشم های براق و صورت مضطرب نبود "شب خوبی داشته باشی پسر" یه نفس نوشیدنی مو سر کشیدم و به صندوق رفتم بعد از حساب کردن به خانهای رفتم که فرقی نداره تو چه ساعتی بهش پناه ببرم هیچ کس چشم انتظارم نبود.
روزها سپری شد اما اون چشمها از ذهنم بیرون نمیرفت حتی وقتی تو کارگاه در حال کار کردن بودم به خودم میومدم و متوجه میشدم یه جفت چشم نگران روی بوم یا گوشه و کنار کاغذ ها در حال نگاه کردن بهم هستن و این برام جدید بود "پسر جون تو کی هستی که باعث شدی ریتم زندگیم بهم بخوره؟ "
یه شب به سرم زد مجدد به کلوب برم و با فکر اینکه شاید دوباره ببینمش بعد از تعطیل کردن کارگاه به سمت پاتوق همیشگی رفتم ، برخلاف همیشه نگاهی به اطراف انداختم تا شاید اون چشم های آشنا رو ببینم اما نبود به خیال خامم خندیدم و سر جای همیشگیم نشستم و مشغول خوش و بش با سونگمینی شدم که الان مسئول آموزش به کارآموز جدید شده بود و با وسواس همه چی رو بهش توضیح میداد پسرک تازه 21 ساله شده بود .
12 فوریه 2021
"راوی فلیکس"
زمان شده بود بلای جونم و هر چند دقیقه ای که میگذشت استرس و هیجان بیشتری کل وجودم رو پر میکرد ، درست زمانی که میخواستم بیخیال بشم و برم لیوان مارتینی شکلاتی جلوم قرار گرفت گیج شده بودم اون دستهایی که لیوان رو روی میز گذاشته بودن برام آشنا بودن با بهت زدگی سرم رو بالا آوردم و با پسر بیست و چند ساله قد بلندی مواجه شدم که با وجود اون ماسک مشکی چشماش لبخند میزد بهم، اگر بوی درخت کاج نم خورده به مشامم نرسیده بود نمیتونستم قاطعانه بگم که مرد مرموزی که 42 روز گذشته تمام حواسمو فعال کرده بوده الان با یه کت چرم قهوه ای و بافت و شلوار مشکی جلوم ایستاده .
"سلام، میتونم اینجا بشینم؟" خدای من این صدا به خودت بیا فلیکس به خودت بیا ! گلوم رو صاف کردم و با صدای آرومی گفتم "سلام، بله البته" خط های گوشه چشمهای باریک و مشکیش خبر از خندیدنش میداد و روبروم نشست ، کاش ماسک نداشتی و اجازه میدادی چهره ات رو ببینم . "سونگمین راست میگفت هم صدای بمی داری هم بوی شکلات و وانیل میدی! من هیونجینم، هوانگ هیونجین. میتونم اسمت رو بپرسم؟" وایسا ببینم اون من رو میشناسه؟! مبهوت تر از همیشه شده بودم اما سونگمین کیه؟نکنه اصلا اشتباه گرفته؟
با صدای خنده هاش بهش نگاه کردم تا خواستم جوابش رو بدم در ادامه صحبت هاش گفت "وای، اصلا فکرش رو نمیکردم اینقدر شخصیت منحصر به فرد و خاصی داشته باشی" تمام جرئتم رو جمع کردم و با لحنی دوستانه گفتم " خوب، اسم من فلیکسه، لی فلیکس و از تعریفت ممنونم اما میشه بپرسم سونگمین کیه؟"
سری تکون داد و به بارتندر اشاره کرد" اون رفیق قدیمی منه فلیکس " با شنیدن این حرف لبخندی زدم حالا داشت دونه دونه تیکه های پازل توی ذهنم کنار هم مرتب چیده میشد.
"خب من از خودم میگم تا بتونی راحت تر حرف بزنی ، 27 سالمه و یه نقاشم صاحب یه کارگاه کوچیکم و به عکاسی علاقه دارم"
همیشه برام سوال بود که این دستها چه مهارتی دارن کمی از مارتینیم رو نوشیدم...
"منم 24 سالمه و بوی شکلات و وانیل به خاطر اینه که قنادم و یه کافه کوچیک دارم، علاوه بر عکاسی علاقه زیادی هم به بادام زمینی و غلات داری "
چند لحظه مکث کرد و تو چشمهای هم نگاه کردیم ولی همزمان خندمون گرفت و لیوان هامون رو بهم زدیم "میتونم یه سوال بپرسم؟" سری تکون دادم و منتظر شدم ؛ اشاره ای به گلها و جعبه کرد " اینها برای اون مرد خوشتیپی که همراهت میاد؟"
اون حتی چان هیونگ رو هم دیده بود و شخصیت جالبی داره و این نشون میده فقط من نبودم که این مدت توجهم به سمتش جلب شده بوه و به جزئیات دقت کردم ، سری تکون دادم و گلها و جعبه رو به سمتش هل دادم به دستهایی که نامحسوس میلرزیدن نگاهی انداختم و نفس عمیقی کشیدم ، اجازه دادم از اینجا به بعد احساساتم کنترل رو به دست بگیرن تو این دو ماه همیشه منطق ترس حکمرانی میکرد حالا نوبت قلبمه که بیاد و خودش رو نشون بده " میدونی من آدم ترسو و محتاطیام و خیلی خوب میدونم که دو تا غریبه هستیم ولی من یه شب به خودم اومدم و دیدم جذب مردی شدم که کاملا شد برام یه معما، دوست داشتم بیشتر بشناسمش . اون مرد شب به شب به این کلوپ میاد و درست روی دومین صندلی قرمز رنگ بار از سمت راست میشینه و حتی کاری به هیاهو پشت سرش نداره ، از نوشیدنیش لذت میبره. این مرد خیلی کم پیش میاد که بخنده یا حرف بزنه ، من خیلی با خودم جنگیدم تا امشب بیام و پاپیش بزارم اما با اومدنت ذهنم خالی شده و بهتر از این نمیتونم حرف بزنم، هوانگ هیونجین خوشحال میشم بیشتر بشناسمت بهم این افتخار رو میدی؟ "
خودمم متوجه نشدم چطوری تونستم اینجور یه نفس این همه حرف بزنم ولی احساس میکردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده و الان دیگه نیازی نیست به جنگیدن با خودم ادامه بدم ، با تردید بهش که تمام مدت سکوت کرده بود و گوش میداد نگاه کردم یه جورایی سعی میکردم از توی چشماش که به یه خال کوچیک سمت چپش مزین شده بود دنبال جواب بگردم .
"بعضی وقتها آدم ها به غریبه ای برخورد میکنن که احساس میکنن سالهاست میشناسنش و آرامش رو کنارشون تجربه میکنن، کنار اون آدم ها نیازی به تظاهر نیست فلیکس...من توی زندگیم هیچ وقت اینقدر صادقانه باهام حرف نزدن حالا میخوام قبل از اینکه جوابت رو بدم ، رازی رو باهات در میون بذارم" غم توی صداش لرزه به دلم انداخت ، دستهاش رو به سمت ماسکش برد و درش آورد، خدای من چی دارم میبینم؟
چقدر این مرد زیباست!!! تک تک اجزای صورتش با هارمونی بی نقصش تونسته بود کاری کنه برای چند لحظه نفس کشیدن یادم بره " همین لحظه همین جا میتونم قسم بخورم که یکی از زیباترین مخلوق های خدا جلوی روم نشسته "
" راوی هیونجین"
"بسه دیگه چقدر میشوریش هیونجین تمیز شد!" با اعتراض مینهو هیونگ به خودم اومدم و شیر آب رو بستم ، دستام رو با حوله آبی رنگ پایین کابینت خشک کردم و روی صندلی کانتر درست جلوش نشستم. "این روزها زیادی حواست پرت میشه حواسم هست ، نمیخوای چیزی بگی؟" دستی به موهام کشیدم و کلافه بهمشون ریختم ، هیونگ درست میگفت حدود 3 هفته پیش پسری به زیبایی آپولو که صورتش با پودر جاودانگی مزین شده بود ریتم زندگیم رو خیلی یهویی بهم زد و چشمهاش طلسمم کرد.
میدونین اسم این احساس جدیدی که درونم جوانه زده رو عشق نمیذارم ولی با دیدنش حس گرم و دلنشینی سراسر وجودم رو گرفت، شاد چون اون پسر خود آرامشه، نمیدونم واقعا نمیدونم " هیونگ راستش یکم فکرم مشغول شده!" با ابرویی بالا انداخته و نیشخندی سری تکون داد و منتظر ادامه حرفم شد " چند هفته پیش مثل همیشه رفتم پیش سونگمین، همون شب مهمونی خانوادگیتون" با استرس کمی از سوجو تو لیوانم رو مزه کردم و ادامه دادم " اونشب برخلاف بقیه شب ها حس عجیب غریبی داشتم انگار یکی داشت کل وجودم رو آنالیز میکرد ، سونگمین بهم گفت یکی داره نگاهم میکنه."
نگاهی به هیونگ انداختم با لبخند داشت نوشیدنیش رو میخورد و به حرفام گوش میداد ، نیم نگاهی بهم انداخت و با صدایی که آرامش توش موج میزد بهم گفت "پس بالاخره یکی تو این دنیا تونست تو رو از اون زندگی تکراری نجات بده، خیلی مشتاقم بدونم این حس جدیدی که داری تجربه میکنه تا چه حد درگیرت کرده، هیونجین."
" من رو خوب میشناسی هیونگ، از اون دسته افرادی نیستم که بتونم به راحتی به کسی نزدیک بشم. مخصوصا با زخمی که روی صورتمه تو حالت عادی بهم اعتماد نمیکنن یا رفتارشون بوی ترحم میده." با حس سنگینی و گرمای دست هیونگ روی شونه ام تو چشماش نگاه کردم ، خبری از عصبانیت با هر حس دیگه ای نبود فقط با مهربونی لبخند میزد.
" هیونجین، بزرگترین اشتباه تو اینجاست که خودت رو تو یه دایره امن حبس کردی و روابط اجتماعیت رو کاملا محدود کردی از ترس قضاوت شدن اونم به خاطر چیزی که برای هر کسی میتونه پیش بیاد، زخم تو قرار نیست بیانگر ذات و قلب صاف و مهربونت باشه. زمانی که با هی دو آشنا شدم یه مرد سر سخت درونگرا بودم که نمیتونستم به راحتی احساساتم رو نشون بدم و به خواب هم نمیدیدم که روزی با دختری آشنا بشم که من رو همینجوری که هستم دوست داشته باشه. اوایل آشنایی هی دو وقتی وسط کشمکش بودیم و من سعی داشتم قانعش کنم که چیزی برای دوست داشته شدن ندارم، این دختر با آرامش تمام بهم گفت که تو زبان انگلیسی اصطلاحی هست به اسم "کالون" ، معنی این کلمه زیبایی مطلق روح و قلب که فقط افرادی که برای هم مقدر شدن درک میکنن و میبینن."
هر زمان هیونگ در مورد نونا حرف میزنه یکی از قشنگ ترین و خالصانه ترین لبخند ها و برق نگاه رو میتونم توی صورت هیونگ ببینم، حرف هایی که شنیدم کمی تونست آرامش رو بهم هدیه بده . راست میگه من کلا فرد منزوی و ساکتی ام و فقط یه تعداد محدودی آدم امن رو کنار خودم نگه داشتم و بدون تظاهر باهاشون وقت میگذرونم. " حالا میخوای با این تازه واردی که هنوز باهاش آشنا نشدی چکار کنی؟" لبخندی زدم " نمیدونم هیونگ، تو این مدت زیر نظر گرفتمش. یه پسر آروم و نگرانه که عاشق شکلاته" با شنیدن صدای خنده های از ته دل هیونگ تو گوشم بهش نگاه کردم و متعجب پرسیدم " چرا داری میخندی؟"
همونجور که میخندید لیوان سوجوش رو بالا آورد و یه نفس نوشید " آخه تو از کجا میدونی که عاشق شکلاته ؟ آخه اینم شد روش توصیف کردن کراش؟" خودمم خندم گرفته بود " هیونگ، مسخره نکن من رو، خب این مدت فهمیدم فقط مارتینی شکلات سفارش میده، سونگمین هم بهم گفته که هر سری برای سفارش میاد سراغش بوی وانیل و شکلات میده."
"بهتره که پا پیش بزاری هیونجین ارزشش رو داره، یه چند وقت دیگه ولنتاینه میتونه بهونه خوبی باشه برای آشنایی، من دیگه باید برم خونه. شبت بخیر " با رفتن هیونگ من موندم و افکارم بیراه هم نمی گفت باید باهاش آشنا میشدم.
Bạn đang đọc truyện trên: Truyen247.Pro